پنج اکتبر
Part ۳۹
ـــــــــــــپنج اکتبر۲۰۲۳ــــــــــــــ
سبزی برگ ها جاشونو به رنگ های پاییزی میدن...باد میوزه و درختا رو تکون میده...برگ های زرد و نارنجی درخت رو ترک میکنند و برای تجربه ی چیزای جدید به دور دست ها سفر میکنند...ولی من تجربه هامو،فصلای زندگیمو،درخت پاییزیمو باهات شریک میشم چون تو تنها کسی هستی که به خودم قول دادم میتونه خوشبختم کنه....تو همون آدمی هستی که توی بچگی با صورت محو و نامعلوم توی خوابام پرسه میزدی...تو اندازه ی محبتی که توی کودکی بهت شد رو ده برابر کردی تا من راحت تر زندگی کنم....تو امید منی!
+نورا! ساندویچا سرد میشنا!
{مامان آخه چیزی نمونده بابارو ببازونم!}
+بابا به همین راحتیا نمیبازه قشنگم!...برات ساندویچ مورد علاقتو آوردم...
{خیلی خب...بابایی بعد از غذا دو دور دیگه ام بازی میکنیما!}
دختر کوچولوشو توی بغلش گرفت و پشت صندلی نشست
-باهات شرط میبندم اگر پنجاه دور دیگه ام بازی کنیم میبازی جئون نورا!
+کری نخونید...بفرمایید..این مال شما...اینم برای بابا
{بابا}
-جونم؟؟
{من دیشب یه کار بد کردم}
-چیکار کردی؟؟
{وقتی تو و مامان توی اتاق داشتید همدیگه رو بوس میکردید پشت در بودمو همشو دیدم}(مظلوم کردن چشماش)
+نورا! مگه ما قول ندادیم شبا از تختمون بیرون نیایم؟
{ولی من صداتونو میشنیدم..خواستم ببینم بابا بهت چی میگه!}
+از دست تو!
-(خنده)...خیلی خب...حالا که دیدی پس فکر کنم لو رفتم ها؟؟...آخه مامانت خیلی قشنگه!
+یاا
{منم قشنگم؟؟}
-تو از کل این دنیا قشنگتری! خب حالا بریم که دوباره ببازی؟؟
{بریممم!ولی میبرم!!}
+مراقب باشید..(خنده)
The end....
ـــــــــــــپنج اکتبر۲۰۲۳ــــــــــــــ
سبزی برگ ها جاشونو به رنگ های پاییزی میدن...باد میوزه و درختا رو تکون میده...برگ های زرد و نارنجی درخت رو ترک میکنند و برای تجربه ی چیزای جدید به دور دست ها سفر میکنند...ولی من تجربه هامو،فصلای زندگیمو،درخت پاییزیمو باهات شریک میشم چون تو تنها کسی هستی که به خودم قول دادم میتونه خوشبختم کنه....تو همون آدمی هستی که توی بچگی با صورت محو و نامعلوم توی خوابام پرسه میزدی...تو اندازه ی محبتی که توی کودکی بهت شد رو ده برابر کردی تا من راحت تر زندگی کنم....تو امید منی!
+نورا! ساندویچا سرد میشنا!
{مامان آخه چیزی نمونده بابارو ببازونم!}
+بابا به همین راحتیا نمیبازه قشنگم!...برات ساندویچ مورد علاقتو آوردم...
{خیلی خب...بابایی بعد از غذا دو دور دیگه ام بازی میکنیما!}
دختر کوچولوشو توی بغلش گرفت و پشت صندلی نشست
-باهات شرط میبندم اگر پنجاه دور دیگه ام بازی کنیم میبازی جئون نورا!
+کری نخونید...بفرمایید..این مال شما...اینم برای بابا
{بابا}
-جونم؟؟
{من دیشب یه کار بد کردم}
-چیکار کردی؟؟
{وقتی تو و مامان توی اتاق داشتید همدیگه رو بوس میکردید پشت در بودمو همشو دیدم}(مظلوم کردن چشماش)
+نورا! مگه ما قول ندادیم شبا از تختمون بیرون نیایم؟
{ولی من صداتونو میشنیدم..خواستم ببینم بابا بهت چی میگه!}
+از دست تو!
-(خنده)...خیلی خب...حالا که دیدی پس فکر کنم لو رفتم ها؟؟...آخه مامانت خیلی قشنگه!
+یاا
{منم قشنگم؟؟}
-تو از کل این دنیا قشنگتری! خب حالا بریم که دوباره ببازی؟؟
{بریممم!ولی میبرم!!}
+مراقب باشید..(خنده)
The end....
- ۲.۰k
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط