{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مجبورم

مجبورم
لباسِ غریبه ها را تن کنم...
خودم را
به یک باجه ی تلفن همگانی برسانم
به امید یک لحظه شنیدنِ صدای بمِ تو
شماره ات را بگیرم
کاش هیچوقت باهم آشنا نمیشدیم
نمیدانستم تو غریبه ها را
بیشتر دوست داری!
دیدگاه ها (۱)

همین الان در حال شستن آلبالو :-)

از من عبور می‌کنی و دم نمی‌زنی !تنها دلم خوش است که شاید ندی...

توبه من خندیدی و نمی دانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایهسیب...

شاید این را شنیده ای که زناندر دل « آری » و « نه » به لب دار...

خانه‌ای که نباید باز می‌شدباران شدیدی می‌بارید.ات از پشت شیش...

تک پارتی یونگی 🫐هوای خنکی توی باد ها پیچید..زمزمه ی حشرات و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط