{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سه پارتی از لینو:( وقتی که...) p2

سه پارتی از لینو:( وقتی که...) p2


لینو: همیشه اینطوری گوگولی و کوچولو بمون
ات: چشم -کیوت
ات: من برم صورتمو بشورم
(چند دقیقه بعد)
ات: اومدممممم
لینو: خوش اومدی
ات: به به حالا صبحونه چیه
لینو: نمیرو
ات: اتفاقا میخواستم بهت بگم که درست کنی
رفتی کنارش که داشت تو ماهیتابه مشغول درست کردن نمیرو میبود که یه لحظه سرت رو چرخوندی به طرف نیمرو و یهو کنترلت رو از دست دادی و عوق زدی که سریع رفتی طرف دستشویی و بالا آوردی لینو از ترس زیر گازو خاموش کرد و اومد پیشت
لینو: خوبی؟حالت خوبه؟
ات: نمیدونم چم شد یه لحظه
لینو: اشکالی نداره بیا بشین صبحونه بخور شاید بهتر شدی
ات: نه نه نه من نیمرو نمی‌خورم
لینو: چرا؟
ات: اونو دیدم حالم بد شد -دوباره بهش فکر کردی که عوق زدی
لینو: باشه باشه، چی میخوری دمنوش گرم کنم؟
ات: اره همونو میخورم
لینو: خیله خب بیا بشین تا آمادش کنم
رفتی رو صندلی غذا خوری نشستی و منتظر دمنوشت بودی که بعد چند دقیقه گرم شد و لینو برات تو لیوان ریخته و آورد
لینو: بیا بخور
ات: خب توهم صبحونتو بخور دیگه
لینو: نه نه نه تو اول بخور تا مطمئن شم حالت خوبه
ات: حالم خوبه بابا چیزی نیست که یه لحظه فقط حال تهوه گرفتم همین
لینو: باشه
تو و لینو بعد خوردن صبحونتون ظرف هارو شستید و لینو رفت رو مبل نشست و با گوشیش ور می‌رفت تو هم رفتی اتاق که دراز بکشی اما بخاطر سرگیجه شدیدت که باعث میشد دنیا دور سرت بچرخه تعادلتو از دست دادی اما با گرفتن چارچوب در خودتو نگه داشتی و یکم صب کردی تا سرگیجت تموم شده بعدش آروم آروم رفتی رو تخت دراز کشیدی
ات: نگو که دارم مریض میشم، ایششش خب الان که لینو مرخصی گرفته چه وقته مریضیه، ولش کن بابا
ات: لینو
لینو: بعله
ات: میشه بریم کوه نوردی
لینو: الان؟!
ات: اره ارهههههه، خیلی وقته دلم میخواست برم، الآنم که تو مرخصی داری
لینو: مطمئنی خوبی؟
ات: اره بریم
لینو: باشه پس آماده شیم
ات: هورااااااااا
(پرش زمان به بعد کوه نوردی)
ساعت ۹ شب برگشتید خونه چون بعد یکم کوه نوردی رفتید یکم چرخیدید و بیرون غذا خوردید الآنم کلی خسته و کوفته بودید
ات: امشب عالی بود
لینو: اره به منم خوش گذشت
که دوباره عوق زدی و به سرعت رفتی به طرف دستشویی که لینو هم دنبالت اومد
لینو: ا...ات خوبی؟
ات: من چم شده؟
لینو: من که گفتم بریم دکتر
ات: بخدا کل روز خوب بودم چرا هعی یهو اینطوری میشم غذا هم زیاد نخوردم
لینو: حالا الان صورتتو بشور و برو لباستو عوض کن
با کمک لینو رفتی اتاق و لباساتونو عوض کردید و تو خودتو رو تخت ول کردی
ات: چقدر خستم
لینو: امشب راحت بخواب -لبخند
داشتی سعی میکردی جوابی پیدا کنی برای سوالت که چرا از صبح هعی اینطوری میشی و غرق فکرات بودی که
دیدگاه ها (۱)

پارت 15رمان🦋 عشق مدرسه ای 🦋ات: چه شرطی؟ هیونجین: ( به لبش اش...

وقتی میخواد بره سربازی part 2

پارت ۲

شب تولدم فصل 3پارت 20ات: نمیتونه بهم زنگ بزنه همه خطاشو بلاک...

تکپارتی وقتی حامله ای

وقتی مریض بودی ولی…

پارت هشتم

ادامه پارت ۹جیمین گفت شوخی کردم شوخی کردم ات گفت فقط دوست مع...

پارت 4 رمان 💘عشق مدرسه ای 💘هیونجین با تعجب گفت: هیونجین: ات ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط