{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گاهی قلمم لال می شود....

گاهی قلمم لال می شود....
میان واژه ها احساس غریبی عجیبی میکند...
دلش دریاچه ی حرف است ولی ....
افسوس که در فهم لغات ناب هم حرفش...
نمیگنجد...
هیچ حرفی ندارم برای اینکه حرفم را بازگو کند!!!
همین ساعتی که سپری شد...
نشسته بودم توی جمع و با شکلات توی دستم بازی میکردم!!!
نگاهم را از همه میدزدیدم و هر وقت که شکار می شد...
برای لبخندشان بزور از همان لبخندهای مصنوعی اماده در استینم...
یکی را مینشاندم روی لبم و تحویلشان میدادم!!!
هر از گاهی لبم میلرزید و گازش میگرفتم..
همینکه بغضم امد روی زبانم که...
"هقی"بپیچد در هوا...
شکلات را انداختم در دهانم و تند و تند جویدم..!
این کار به اندازه ی چند شکلات شیرین دیگر هم ادامه پیدا کرد تا بغض تلخم را پنهان کند...
دل ارامم دگر ارام نیست!
حال و روز این قلب ساده ام طوفانیست...
در دلم هیاهویی نهفته است از جنس
دلتنگی...!!
یا همان ترس از دلتنگی
همیشه ترس یک اتفاق برایم از خود ان ...
دردناکتر بوده...!
دلتنگی هیچ زمان زیبا نیست پس نگو زیباست
این حرف ها...
نا ارامی های یک ادم ارام است!!!
پس...
اهسته نوشتم
ارام و اهسته بخوان.

***دلارام***

1392/9/13
چهارشنبه
دیدگاه ها (۲۰)

بی رحمی ﺭﺍ ﺑﻠﺪ ﻧﯿﺴﺘﻢ!ﺍﻣﺎ ﺣﻮﺍست ﺭا ﺟﻤﻊ ﮐﻦ...!!ﺍﺳﺘﻌﺪﺍﺩﻡ ﺩﺭ ﯾﺎﺩ...

من را ببین...! همچنان ایستاده اَم...!!کسی که فکر می کردی...م...

یک شنبه همین هفته بود...دقیقه های آخر ساعت ادبیات فارسی داشت...

بر ظاهرم صبری حاکم است به سستی پرده عنکبوت ها...!در باطنم ان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط