{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک شنبه همین هفته بود...

یک شنبه همین هفته بود...
دقیقه های آخر ساعت ادبیات فارسی داشت سپری میشد...
همهمه بچه ها سکوت حاکم بر جو کلاس را شکسته بود!!
در همان حین; معلم بی مقدمه پرسید :
میبینید روزگار و چرخش دلفریب دوارش را؟؟
دستم را بالا گرفتم و پاسخ دادم:
بلی....!!!!
می بینم که چه خوب می چرخد برای شما و چه بد برای....ما...!!!
می چرخم و می چرخم و می چرخم ...
می رسم به آن نقطه از زندگی ام که ...
مادرم قاشق غذا را در عالم بچگی ام قطار میکرد..
روز بعد میشد خلبان هواپیما...
روزهای بعدتر از ان قایقران و راننده اتوبوس و...
تا بیاموزد دلارامش را ...
در زندگی گاهی بایستی قورت داد انچه را که باب طبع نیست!!...
که گویی از ازل زندگی انسان را گرهی کور زدند...
از ازل....!!!
به قورت دادن های گاه و بیگاه...
خواه اب دهان...
آه گلو...
حرف زبان...
اشک چشم و سبو...
غریو فریاد...
و خواه آتش جهیده از چشمه ی چشمان اعتراض...
و این درد مشترک چنان دردیست که ...
نه خودش خاموش می شود و نه مرا خاموش میکند!
و....................... .
حرفم که تمام شد...
سرم را اهسته بالا گرفتم تا سر جایم بنشینم...
اما تنها چیزی که ان لحظه در خاطرم مهر ثبت خورد تا ابد ...
دیدم که..
چشمان همه خیس است...
همین...


***دلارام***

1392/9/13
چهارشنبه
دیدگاه ها (۲۷)

گاهی قلمم لال می شود....میان واژه ها احساس غریبی عجیبی میکند...

بی رحمی ﺭﺍ ﺑﻠﺪ ﻧﯿﺴﺘﻢ!ﺍﻣﺎ ﺣﻮﺍست ﺭا ﺟﻤﻊ ﮐﻦ...!!ﺍﺳﺘﻌﺪﺍﺩﻡ ﺩﺭ ﯾﺎﺩ...

بر ظاهرم صبری حاکم است به سستی پرده عنکبوت ها...!در باطنم ان...

خاطرات شیطنت میکنند و از سر و کول هم بالامیروند!اما...با تما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط