{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کوچه...

کوچه... مسعود داد زد: توپ...توپ.. اکبر با سینه پرید توپ را نگه داشت بچه ها کلی حال کردند و گفتند: دمت گرم.. خیلی با حال بود...!!! .. .. .. جبهه.. مسعود داد زد: توپ...توپ..
دیدگاه ها (۲)

کربلا من تو را صدا کردم...از ازل سرزمین رویاها...اللهم الرزق...

بهشت هر چقدر زیبا باشد ، از حرم تو که زیبا تر نیست

غواص به فرمانده اش گفت : اگر رمز رو اعلام کردی و تو آب نپرید...

بدی کردیمو خوبی یادمان رفت ...

رز آبی پارت ۵

دو سال گذشته بود.تهیونگ و ات حالا ازدواج کرده بودن و زندگی‌ش...

اس یک: عاشق استراتژی هاشونماس دو: خیلی رندوم: ایشونم خوشگله ...

#چند_روایت🔸چند روایت از فرمانده‌ای که بعد از شهادت هم؛ گمنام...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۷ | «بابا، فقط ی...

#تجربه_من ۱۳۴۸#ازدواج_در_وقت_نیاز #فرزندآوری #تحصیل #اشتغال ...

رز آبی پارت ۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط