فصل سوم( شب دردناک )
فصل سوم( شب دردناک )
پارت ۲۶۰
از چهارم چوب در حمام بیرون آمد و تک تک از چندیدن تار موهایش را با حوله میگرفت و کمی ماساژ میداد تا به حالت خشک کردن برسه با کفش های حمام سمته تختش. رفت بعد از نشستن روش نگاهی به پنچره کوچیک اتاقش انداخت امروز دائه برای خرید رفت بود و دال برای کار های شرکت
و حال دخترک تنها در کل عمارت مانده بود شلوار جین و بلیز آبی رنگ با موهای کوتاهش زیباییش و اندام جذابش را چندین برار کرد بود
و حال که جلو پنچره ایستاده بود.و باغچه بیرون را تماشا میکرد تا اینکه خراش در به گوشش خورد شاید دائه میبود یا دال سمتش برگشت و شوکه ایستاده بود
سئوک: چقد دنبال اتاق تو گشتم!
دختره با ترس قدمی به عقب برداشت و شوکه بهش خیره بود تا اینکه سئوک سخن گفت
سئوک: دلک برات تنگ شده بود
دستش را گرفته و بوسی رو پشت دستش گذاشت
سئوک: تو چی دلت برام تنگ نشده
دختره با کشیدن دستش بهش خیره شد
_ اینجا چیکار میکنی چطوری اومدی
سئوک : بخاطر تو اومدم ات . ... نمیتونی بفهمی بخاطر هوسی که بهت دارم با اینو اون شبمو میگذرونم
به همان حالت دستش را گرفته به سمته خودش کشاند و دست هایش را محکم دوره پهلو های دختره حلقه کرد و سرش را تو گردن دختره فروع برد با زمزمه وار گفت .... سئوک: بوی بهترین شیرینی دنیا رو میدی
دختره بازم تقلا کرده خودش را میخواست از سئوک جدا کنه در همان حین در به شدت باز شده تا حدی که به عقب برود و صدای که به دیوار خورده بود باعث جدا شدن سئوک از آن دختر شد
جیمین: بح بح چه صحنه رمانتیکی فقد چندیدن تا گل رز کمه یا بوسه درسته
سئوک: پارک جیمین چرا ات رو بزور اینجا زندونی کردی
جیمین: چرا باید زن خودم رو زندونی کنم
سئوک: زره الکی نگو
جیمین حال که روبه رو اش ایستاده بود با خشم و نفرت و کمی عصبانیت گفت
جیمین : ببین هان اون پاهات رو میشکنم که بدونه اجازه من وارد خونه من شده
سئوک با عصبانیت گریخت سمته جیمین و یقه جیمین را گرفت
سئوک.: نبینم بهش بگی زنم
جیمین بیشتر از سئوک از کوره در رفته !
دست سئوک رو گرفت و با زوره بیشترش محکم دست اش را چرخاند و هولش داد سمته دیوار و حال که سئوک گونه به دیوار چسپیده بود لای دندان هایش غرید
سئوک : مرتیکه ولم کن
جیمین: اون دستی که به زنم خودرو رو میشکنم عوضی.... تو چجوری به خودت جرعت دادی حتی وارد اتاقش شی .... سئوک زیر لبی با حرص گفت
سئوک : تو فقد یه بزدلی که...
حرفش را کامل نگفته بود با حرصی که جیمین داشت هولش داد به سمته زمین و بعد از نشستن روش مشت های پر از نفرت را حواله صورت اش میکرد تا اینکه دال با سروصدا ها وارد اتاق میشد و شوکه سمته جیمین رفت
پارت ۲۶۰
از چهارم چوب در حمام بیرون آمد و تک تک از چندیدن تار موهایش را با حوله میگرفت و کمی ماساژ میداد تا به حالت خشک کردن برسه با کفش های حمام سمته تختش. رفت بعد از نشستن روش نگاهی به پنچره کوچیک اتاقش انداخت امروز دائه برای خرید رفت بود و دال برای کار های شرکت
و حال دخترک تنها در کل عمارت مانده بود شلوار جین و بلیز آبی رنگ با موهای کوتاهش زیباییش و اندام جذابش را چندین برار کرد بود
و حال که جلو پنچره ایستاده بود.و باغچه بیرون را تماشا میکرد تا اینکه خراش در به گوشش خورد شاید دائه میبود یا دال سمتش برگشت و شوکه ایستاده بود
سئوک: چقد دنبال اتاق تو گشتم!
دختره با ترس قدمی به عقب برداشت و شوکه بهش خیره بود تا اینکه سئوک سخن گفت
سئوک: دلک برات تنگ شده بود
دستش را گرفته و بوسی رو پشت دستش گذاشت
سئوک: تو چی دلت برام تنگ نشده
دختره با کشیدن دستش بهش خیره شد
_ اینجا چیکار میکنی چطوری اومدی
سئوک : بخاطر تو اومدم ات . ... نمیتونی بفهمی بخاطر هوسی که بهت دارم با اینو اون شبمو میگذرونم
به همان حالت دستش را گرفته به سمته خودش کشاند و دست هایش را محکم دوره پهلو های دختره حلقه کرد و سرش را تو گردن دختره فروع برد با زمزمه وار گفت .... سئوک: بوی بهترین شیرینی دنیا رو میدی
دختره بازم تقلا کرده خودش را میخواست از سئوک جدا کنه در همان حین در به شدت باز شده تا حدی که به عقب برود و صدای که به دیوار خورده بود باعث جدا شدن سئوک از آن دختر شد
جیمین: بح بح چه صحنه رمانتیکی فقد چندیدن تا گل رز کمه یا بوسه درسته
سئوک: پارک جیمین چرا ات رو بزور اینجا زندونی کردی
جیمین: چرا باید زن خودم رو زندونی کنم
سئوک: زره الکی نگو
جیمین حال که روبه رو اش ایستاده بود با خشم و نفرت و کمی عصبانیت گفت
جیمین : ببین هان اون پاهات رو میشکنم که بدونه اجازه من وارد خونه من شده
سئوک با عصبانیت گریخت سمته جیمین و یقه جیمین را گرفت
سئوک.: نبینم بهش بگی زنم
جیمین بیشتر از سئوک از کوره در رفته !
دست سئوک رو گرفت و با زوره بیشترش محکم دست اش را چرخاند و هولش داد سمته دیوار و حال که سئوک گونه به دیوار چسپیده بود لای دندان هایش غرید
سئوک : مرتیکه ولم کن
جیمین: اون دستی که به زنم خودرو رو میشکنم عوضی.... تو چجوری به خودت جرعت دادی حتی وارد اتاقش شی .... سئوک زیر لبی با حرص گفت
سئوک : تو فقد یه بزدلی که...
حرفش را کامل نگفته بود با حرصی که جیمین داشت هولش داد به سمته زمین و بعد از نشستن روش مشت های پر از نفرت را حواله صورت اش میکرد تا اینکه دال با سروصدا ها وارد اتاق میشد و شوکه سمته جیمین رفت
- ۲۱.۷k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط