{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل سوم ( شب دردناک )

فصل سوم ( شب دردناک )
پارت ۲۵۹

صبح فقد نور خورشید به چشم می‌خورد هوا زیبا بود و عاشقانه بوی صبح برای همه انرژی نمی‌داد
سمته پنچره رفت و پرده ها را بالا زد با دیدن گ و درخت های زیبا لبخند زد
با قدم های سریع از اتاق خارج شد سالن خالی بود و خوشحال تر سمته در حیاط خلوت رفت با آروم در را باز کرد و راهی به سمته درخت ها شدن با پاهای برهنه در چمن ها راهی شد کنار درختی نشست دستی به گل ها فسقلی کشید و با لبخند با خودش گفت ‌.‌
( از وقتی اومدم همه چی جوری نبود که من تصور کردم فکردم همه چی بد میشه ولی نشد سه روز اومدم ولی فقد دو بار جیمین رو دیدم اونم هر روز پدر و مادر برای دیدنم میان جیمین هم اونجا حضور داشت خوبه دیگه اذیتم نمیکنه ) لبخندی زد و بازم گفت...
( کاش میجی هم اینجا بود دال مثل میجی به فکر من هست ) لبخند گنده رو لب هایش نقش بست مردمک چشم هایش بالا سمته عمارت رفت با دیدن پنچره بزرگ که جیمین در حال دید آن دختر بود خندش محو و دست از گل ها برداشت شوکه به جیمین خیره شد ... و یا حتی ترس

جیمین با همان چهره سرد و خشن اش عصبی با داد غرید
جیمین: اینجا عمارت منه چرا من نمیتونم بیام کنار اون گل ها
دختره زود از رو زمین بلند شد و با قدم های سریع سمته در رفت وارد سالن شد و در را بست تا برگشت با جسم عصبی و خشن جیمین مواجه شد با پلیور خاکستری رنگ و شلوار مشکی دست تو جیب و موهای رو پیشانی ریخته شده بود
دو قدم فاصله گرفته ایستاده بود
جیمین: اینجا داشتی چیکار میکردی
دخترک که اول اشاره ای به گل ها کرد و بعد به جیمین فهماند که فقد داشت با گل ها حرف می‌زد..... جیمین پوزخندی از سر عصبانیت زد و قدم دیگی به سمته دختره برداشت
جیمین: تو خونه من با گل های من حرف میزدی درسته ؟
دخترک سری تکان داد و لبخندی زد ولی چهره جیمین عصبی تر و میان دندان هایش غرید....... جیمین: چرا این گل ها با من حرف نمیزنن ها
دختره در جاش لرزی به بدنش وارد شد و با صدا بلند جیمین نگاهش رو به پایین دوخت
جیمین: آدم نیستم که مردونه گی منو زیره سوال ببرن پس برو اتاقت تا وقتی من تو خونه بودم حق نداری از اتاق بیرون بری فهمیدی....
دخترک سری تکون داد و راهی سمته کنار جیمین شد ولی مچ دستش را محکم گرفت...‌ جیمین: این آخرین هشداری که میدم حق نداری از اتاقت بیرون بری
دختره با بغض سری تکون داد و مچ دستش را رها کرده با قدم های سریع و یا بهتر بگم دویدن سمته اتاقش رفت
دیدگاه ها (۵)

فصل سوم ( شب دردناک )پارت ۲۵۹صبح فقد نور خورشید به چشم می‌خو...

فصل سوم( شب دردناک )پارت ۲۶۰از چهارم چوب در حمام بیرون آمد و...

فصل سوم( شب دردناک )پارت ۲۵۸مادرش بخاطر نگرانی ها اش دائه را...

فصل سوم( شب دردناک )پارت ۲۵۷جیمین: گوش بده چی میگیم... پدر ب...

« 𝓶𝓪𝓯𝓲𝔂𝓪𝔂𝓮 𝓪𝓼𝓱𝓰𝓱 »« پارت هفدهم » در همین حین هوسوک به تهیونگ...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟎صبح روز بعدمانیا طبق معمول وارد اتاق جی...

فیک : بین راندها

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط