Mine✨
Mine✨
Part:18
رایلی حس عجیبی رو این چند وقت احساس کرده بود نمیدونست چرا
ولی هروقت جونگکوک ذره ای دیر میومد خونه از نگرانی دلش هزارجا میرفت
حتی اون روزی که میلا داشت میرفت و جونگکوک رایلی رو بغل کرده بود از اون روز رایلی هروقت بهش فک میکرد توی رویاهای خودش غرق میشد
وقتی این حس هارو برای دوست صمیمیش لوسی تعریف کرده بود
لوسی گفت اینا از علائم عاشق شدنه رایلی ترسید
ترسید که نکنه جونگکوک نمیخوادش
ترسید که نکنه توی این عشق شکست بخوره
رایلی خودشو با کاراش توی بیمارستان مشغول میکرد
امروز هم مثل هر روز دیگه ای توی بیمارستان مشغول بود
یه جراحی خیلی سخت داشت و حسابی خسته شده بود
پیامی از طرف جونگکوک براش اومد که
*فرداشب یادت نره مهمونیه امشب ممکنه من دیر بیام خونه پس غذات و بخور و بخواب*
رایلی در جواب فقط باشه ای گفت و گوشی و گذاشت کنار
رفتار جونگکوک باهاش بد نبود ولی رایلی دوست داشت یکم بیشتر بهش اهمیت می داد
چندروزی بود که جونگکوک صبح های زود میرفت و شبا خیلی دیر برمیگشت
اونشب رایلی اصلا اشتها نداشت با اینکه ناهار هم خیلی کم خورده بود
تا دیروقت بیدار بود خواب به سرش نزده بود
چشم انتظار جونگکوک کل خونه رو طی میکرد
که یدفعه در باز شد و جونگکوک به همراه لوکاس و جیمین و چندین نفر دیگه از،افرادشون وارد خونه شدن لباس جونگکوک خونی بود
رایلی تا خون رو دید ترسید و دوید به طرف جونگکوک و بغلش کرد
جونگکوک:چیشده
رایلی با گریه گفت:من ....من خیلی نگرانت شدم حالت خوبه آسیبی ندیدی چرا لباست خونیه
جونگکوک با خنده گفت:دختر کوچولوی من نگرانم شده
رایلی:معلومه که نگرانت شدم میدونی هیچ میدونی چقدر دلشوره گرفتم
جونگکوک:نگران نباش من خوبم ولی میتونی یکی از افرادمو درمان کنی
رایلی از بغلش بیرون اومد و گفت:اره حتما کجاست
جونگکوک:توی بخش غربیه بیا باهم بریم
رایلی:باشه بریم
رایلی جان و درمان کرد
و بعد از تموم شدن کارش با جونگکوک داشت برمیگشت که سرش گیج رفت و همین که میخواست بیوفته جونگکوک گرفتش و باحالتی نگران گفت
جونگکوک:چت شده خوبی
رایلی:اره خوبم فقط امروز خیلی خسته شدم چیزی نیست
جونگکوک:دروغگوی خوبی نیستی رنگت پریده صب کن ببینم تب هم که نداری غذاتو خوردی
رایلی:عااامم راستش
جونگکوک:خودم فهمیدم
و بردش توی آشپزخونه غذا رو گرم کرد و در حین گرم کردن غذا گفت
جونگکوک:چرا با خودت اینجوری میکنی همین الانشم چوب استخونی جون بهت نیست بعد همین غذاتم نمیخوری میدونی با این کارت چقدر اذیتم میکنی
رایلی:ولی منکه برات مهم نیستم
جونگکوک غذارو اورد گذاشت روی میز و گفت
جونگکوک:تو مهم ترین آدم زندگیه منی حق نداری همچین حرفی بزنی
رایلی:ولی ما
جونگکوک حرفش و قط کرد و گفت
جونگکوک:وقتشه چیزایی که خیلی وقته باید بدونی رو بهت بگم
رایلی سوالی نگاش کرد
که جونگکوک شروع به حرف زدن کرد
حمایت یادتون نره ستاره هاممم ✨
بچه ها من تمام تلاشم و دارم میکنم علاوه بر درس و مدرسه و کلاسای مختلف تمام تلاشمو میکنم صدمو میزارم که شما فیک و دوست داشته باشید
چرا یه پیجی که ۱۳۰ یا ۲۰۰ تا فالوور داره باید انقدر لایکا و کامنتاش زیاد باشه ولی من با ۵۳۸ فالوور بزور ۱۵ تا لایک بگیرم؟
من همه کار میکنم که فیکو دوست داشته باشید ولی شما حتی همون یه لایک و کامنت هم از من دریغ میکنین
برای ادامه فیک مگه نباید یه امیدی باشه؟
اگر از این فیک خوشتون نمیاد بگید تا ادامش ندم اگر ایرادی داره بگید تا درستش کنم
این فیک فصل دوم هم داره که اون فصل قراره هیجانی تر از اینم باشه
ولی اگر شما حمایت نکنین من چطور ادامش بدم
چطور چندپارتی بزارم چطور درخواستی بزارم؟
ازتون میخوام حمایتارو زیاد کنید من به ۱۰ تا کامنت ۵۰ تا لایک هم راضیم بیشتر نمیخوام ولی کمتر هم نمیخوام باشه
من حرفمو زدم امیدوارم کمک کنید باهم پیجو ببریم بالا و کلی فیک بنویسم براتون کلی چندپارتی بزارم براتون باشه؟بیاین باهم دوست باشیم نه چیز دیگه ای باشه؟
ممنونم ستاره هاممم✨
Part:18
رایلی حس عجیبی رو این چند وقت احساس کرده بود نمیدونست چرا
ولی هروقت جونگکوک ذره ای دیر میومد خونه از نگرانی دلش هزارجا میرفت
حتی اون روزی که میلا داشت میرفت و جونگکوک رایلی رو بغل کرده بود از اون روز رایلی هروقت بهش فک میکرد توی رویاهای خودش غرق میشد
وقتی این حس هارو برای دوست صمیمیش لوسی تعریف کرده بود
لوسی گفت اینا از علائم عاشق شدنه رایلی ترسید
ترسید که نکنه جونگکوک نمیخوادش
ترسید که نکنه توی این عشق شکست بخوره
رایلی خودشو با کاراش توی بیمارستان مشغول میکرد
امروز هم مثل هر روز دیگه ای توی بیمارستان مشغول بود
یه جراحی خیلی سخت داشت و حسابی خسته شده بود
پیامی از طرف جونگکوک براش اومد که
*فرداشب یادت نره مهمونیه امشب ممکنه من دیر بیام خونه پس غذات و بخور و بخواب*
رایلی در جواب فقط باشه ای گفت و گوشی و گذاشت کنار
رفتار جونگکوک باهاش بد نبود ولی رایلی دوست داشت یکم بیشتر بهش اهمیت می داد
چندروزی بود که جونگکوک صبح های زود میرفت و شبا خیلی دیر برمیگشت
اونشب رایلی اصلا اشتها نداشت با اینکه ناهار هم خیلی کم خورده بود
تا دیروقت بیدار بود خواب به سرش نزده بود
چشم انتظار جونگکوک کل خونه رو طی میکرد
که یدفعه در باز شد و جونگکوک به همراه لوکاس و جیمین و چندین نفر دیگه از،افرادشون وارد خونه شدن لباس جونگکوک خونی بود
رایلی تا خون رو دید ترسید و دوید به طرف جونگکوک و بغلش کرد
جونگکوک:چیشده
رایلی با گریه گفت:من ....من خیلی نگرانت شدم حالت خوبه آسیبی ندیدی چرا لباست خونیه
جونگکوک با خنده گفت:دختر کوچولوی من نگرانم شده
رایلی:معلومه که نگرانت شدم میدونی هیچ میدونی چقدر دلشوره گرفتم
جونگکوک:نگران نباش من خوبم ولی میتونی یکی از افرادمو درمان کنی
رایلی از بغلش بیرون اومد و گفت:اره حتما کجاست
جونگکوک:توی بخش غربیه بیا باهم بریم
رایلی:باشه بریم
رایلی جان و درمان کرد
و بعد از تموم شدن کارش با جونگکوک داشت برمیگشت که سرش گیج رفت و همین که میخواست بیوفته جونگکوک گرفتش و باحالتی نگران گفت
جونگکوک:چت شده خوبی
رایلی:اره خوبم فقط امروز خیلی خسته شدم چیزی نیست
جونگکوک:دروغگوی خوبی نیستی رنگت پریده صب کن ببینم تب هم که نداری غذاتو خوردی
رایلی:عااامم راستش
جونگکوک:خودم فهمیدم
و بردش توی آشپزخونه غذا رو گرم کرد و در حین گرم کردن غذا گفت
جونگکوک:چرا با خودت اینجوری میکنی همین الانشم چوب استخونی جون بهت نیست بعد همین غذاتم نمیخوری میدونی با این کارت چقدر اذیتم میکنی
رایلی:ولی منکه برات مهم نیستم
جونگکوک غذارو اورد گذاشت روی میز و گفت
جونگکوک:تو مهم ترین آدم زندگیه منی حق نداری همچین حرفی بزنی
رایلی:ولی ما
جونگکوک حرفش و قط کرد و گفت
جونگکوک:وقتشه چیزایی که خیلی وقته باید بدونی رو بهت بگم
رایلی سوالی نگاش کرد
که جونگکوک شروع به حرف زدن کرد
حمایت یادتون نره ستاره هاممم ✨
بچه ها من تمام تلاشم و دارم میکنم علاوه بر درس و مدرسه و کلاسای مختلف تمام تلاشمو میکنم صدمو میزارم که شما فیک و دوست داشته باشید
چرا یه پیجی که ۱۳۰ یا ۲۰۰ تا فالوور داره باید انقدر لایکا و کامنتاش زیاد باشه ولی من با ۵۳۸ فالوور بزور ۱۵ تا لایک بگیرم؟
من همه کار میکنم که فیکو دوست داشته باشید ولی شما حتی همون یه لایک و کامنت هم از من دریغ میکنین
برای ادامه فیک مگه نباید یه امیدی باشه؟
اگر از این فیک خوشتون نمیاد بگید تا ادامش ندم اگر ایرادی داره بگید تا درستش کنم
این فیک فصل دوم هم داره که اون فصل قراره هیجانی تر از اینم باشه
ولی اگر شما حمایت نکنین من چطور ادامش بدم
چطور چندپارتی بزارم چطور درخواستی بزارم؟
ازتون میخوام حمایتارو زیاد کنید من به ۱۰ تا کامنت ۵۰ تا لایک هم راضیم بیشتر نمیخوام ولی کمتر هم نمیخوام باشه
من حرفمو زدم امیدوارم کمک کنید باهم پیجو ببریم بالا و کلی فیک بنویسم براتون کلی چندپارتی بزارم براتون باشه؟بیاین باهم دوست باشیم نه چیز دیگه ای باشه؟
ممنونم ستاره هاممم✨
- ۳۵۶
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط