Part No escape
Part 21 — No escape "탈출 불가"
یه لبخند محو نشست رو لبهای فلیکس. سریع جمعش کرد، ولی اون دختر دیده بود. نگاهش یه لحظه رو فلیکس قفل شد.
"سوا — تو خندیدی؟"
فلیکس یه تای ابروش رفت بالا. چشمهاش رو ریز کرد.
"فلیکس — توهم زدی؟"
"سوا — نه، مطمئنم که یه لحظه لبخند زدی!"
فلیکس یه لبخند تمسخرآمیز زد و دست به سینه شد.
"فلیکس — باشه، حالا که میگی خندیدم، فکر کن خندیدم. چی میشه مگه؟"
سوا سرش رو به نشونهی تأسف تکون داد و با قاشقش یه لقمه برداشت.
"سوا — هیچی، فقط عجیب بود. انگار این بازی هنوز اونقدر دیوونهت نکرده."
فلیکس یه کم سکوت کرد. بعد نگاهش رفت سمت بقیهی بازیکنها که داشتن غذا میخوردن. بعضیا تندتند، انگار که آخرین غذای عمرشونه. بعضیا هم مثل اینکه دیگه امیدی نداشتن، آروم و بیحوصله غذا میخوردن.
"فلیکس — شاید هنوز وقتش نرسیده."
سوا یه لحظه نگاهش کرد. اون جملهی فلیکس سنگین بود. تو چشمهاش یه چیزی بود… یه چیزی که انگار دیده بود، ولی نمیخواست دربارش حرف بزنه.
"سوا — وقت چی؟"
فلیکس یه نگاه کوتاه بهش انداخت و بعد شونه بالا انداخت.
"فلیکس — هیچی. چرت گفتم."
دختره مشکوک نگاهش کرد ولی چیزی نگفت. فقط لقمهشو خورد و بعد ظرف رو گذاشت کنار.
"سوا — خب، حداقل از غذا خوردی."
فلیکس پوزخند زد.
"فلیکس — که دیگه مجبورم نکنی، آره؟"
"سوا — دقیقاً!"
فلیکس سری تکون داد و بعد آروم از جاش بلند شد.
"فلیکس — ببینم قراره چقدر تو این بازی دووم بیاری."
چشمهای فلیکس یه لحظه برق زد، ولی چیزی نگفت. فقط دستهاش رو تو جیبش فرو کرد و رفت.
سوا همونجا نشست و رفتنش رو نگاه کرد. یه چیزی تو ذهنش قلقلک میداد… یه حس عجیب که نمیدونست از کجا میاد.
#استری_کیدز #بنگچان #لینو #چانگبین #هیونجین #هان #فلیکس #سونگمین #جونگین
یه لبخند محو نشست رو لبهای فلیکس. سریع جمعش کرد، ولی اون دختر دیده بود. نگاهش یه لحظه رو فلیکس قفل شد.
"سوا — تو خندیدی؟"
فلیکس یه تای ابروش رفت بالا. چشمهاش رو ریز کرد.
"فلیکس — توهم زدی؟"
"سوا — نه، مطمئنم که یه لحظه لبخند زدی!"
فلیکس یه لبخند تمسخرآمیز زد و دست به سینه شد.
"فلیکس — باشه، حالا که میگی خندیدم، فکر کن خندیدم. چی میشه مگه؟"
سوا سرش رو به نشونهی تأسف تکون داد و با قاشقش یه لقمه برداشت.
"سوا — هیچی، فقط عجیب بود. انگار این بازی هنوز اونقدر دیوونهت نکرده."
فلیکس یه کم سکوت کرد. بعد نگاهش رفت سمت بقیهی بازیکنها که داشتن غذا میخوردن. بعضیا تندتند، انگار که آخرین غذای عمرشونه. بعضیا هم مثل اینکه دیگه امیدی نداشتن، آروم و بیحوصله غذا میخوردن.
"فلیکس — شاید هنوز وقتش نرسیده."
سوا یه لحظه نگاهش کرد. اون جملهی فلیکس سنگین بود. تو چشمهاش یه چیزی بود… یه چیزی که انگار دیده بود، ولی نمیخواست دربارش حرف بزنه.
"سوا — وقت چی؟"
فلیکس یه نگاه کوتاه بهش انداخت و بعد شونه بالا انداخت.
"فلیکس — هیچی. چرت گفتم."
دختره مشکوک نگاهش کرد ولی چیزی نگفت. فقط لقمهشو خورد و بعد ظرف رو گذاشت کنار.
"سوا — خب، حداقل از غذا خوردی."
فلیکس پوزخند زد.
"فلیکس — که دیگه مجبورم نکنی، آره؟"
"سوا — دقیقاً!"
فلیکس سری تکون داد و بعد آروم از جاش بلند شد.
"فلیکس — ببینم قراره چقدر تو این بازی دووم بیاری."
چشمهای فلیکس یه لحظه برق زد، ولی چیزی نگفت. فقط دستهاش رو تو جیبش فرو کرد و رفت.
سوا همونجا نشست و رفتنش رو نگاه کرد. یه چیزی تو ذهنش قلقلک میداد… یه حس عجیب که نمیدونست از کجا میاد.
#استری_کیدز #بنگچان #لینو #چانگبین #هیونجین #هان #فلیکس #سونگمین #جونگین
- ۱.۴k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط