{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

chapter 1"*frozen*

chapter 1"*frozen*

ماه ها مستقر بودن توی کانادا با تموم خوش گذرونی ها بدون مخالفت پدرم، برام کسل کننده بود ، یخ زدگی وجودم دیگه با تخسی و هرکاری دلم میخواست کردن آب نمیشد !

ویسکی توی دستم که اصرار داشتم بخورمش سنگینی می‌کرد، بوم نقاشی که پس زمینه اش داد میزد که خیسه نظرمو جلب کرده بود، کجای زندگیم این نفرین گریبانم شده که نمیزاره کسی رو دوست داشته باشم .

کره که بودم هرکاری میخواستم قادر به انجامش بودم ولی هربار استرس سرزنش های پدر رو داشتم ، من تنها وارث اموال اون پیرمرد هستم ، قطعا نمی تونه منو پس بزنه، همیشه مامانم تو گوشش زمزمه می‌کرد من مثله ماهیم ، اگه سفت بگیرتم از دستش در میرم .

بلیط بازگشت کره برام مثل یک تله است
ولی هرچی باشه الان نمیخوام ردش کنم
" هیلی تموم اینارو زمزمه کردو همچنان خیره به بوم نقاشی بود، که شیش ماه وقتشو گرفته بود "

خیره بودن تا موقعی ادامه داشت ولی بعدش چراغ گوشیش بهش فهموند که کسی داره بهش زنگ میزنه

* با دیدن اسم اون شخص دستام یخ زد ، پدر بود که با چندتا میسکال تازه متوجه تماسش شده بودم با تردید تماس رو شروع کردم
F: فکر میکردم با تموم بی عقلی ها و ذات تخست جواب تماس هام رو میدی ، ولی اشتباه میکرم .

H: بابت بی ادبیم عذر میخوام متوجه تماس هاتون نشدم ، خوشحالم که صداتون رو می‌شنوم.

F: خیله خوب دخترم کاره مهمی داشتم ، دلم نمیخواد زیاد کشش بدم میدونم از دستم خسته شدی و خودم حس میکنم آخرای عمرمه دلم میخواد اموالم دست آدمه امنی باشه، کاره مهمی پیش اومده که دلم میخواد برگردی کره تا باهات در میون بزارم.

H: میتونم بپرسم چه اتفاقی افتاده ؟؟
دلم میخواد با خبر باشم پدر ، میدونین چی میگم..، من هنوز کاره گالری رو انجام ندادم

F: دلیلی نمیبینم بخوام همچیز رو بهت توضیح بدم ، فردا شب با بلیط وی آی پی که برات گرفتم بیا کره ، خیلیا مشتاق دیدنتن دختر!!

H: اما پدر..
" تا اومد ادامه بده ، تماس قطع شد "
یعنی واقعا منو آدمه خودش میدونه ، نمی دونم باز میخواد چه آشی برام بپزه، خدا می دونه این مرد چقدر خطرناکه
نصفه رویا هام ، به دستش مچاله شد ، اون مثله کبریت آخر روی تمام رویاهام بود همیشه..
براش مثله یه عروسک خیمه شب بازی بودم

Tomorrow =

کارام رو باید امروز تموم کنم ، چون شب باید برم

" نگاه کردن به گالریم، به نقاشیام که با عشق شب ها احساساتم رو براشون میزاشتم ، پیانویی که کنج گالری خاک خورده بود همیشه مشتاق نوازش نت هاش بودم ، گیتار روی دیوار که همیشه منو شاد می‌کرد، انگار خانواده ی من بودن ، همچیزه من بودن ، مجسمه هام که با نگاه کردن به چشماشون..با نگاه کردن به چشماشون..عاشق میشدم ، اونا پله های رسیدن به هدفم بودن ، و یا نه ، همه چیزه من بودن !!! "

همه کارام رو کردم و لوازم مورد نیازم رو برداشتم ، تئو که جلوی در بود ، آماده شدم تا برم سمت فرودگاه .
" پوففف پسر ، اصلا موقیعت جذابی نی "
اون فقط با تکون دادن دمش منتظرم من بود

فرودگاه :*

^ اصلا دلم نمیخواد اینجا رو ترک کنم ^
با دیدن فرد تکیه داده شده به ماشین دستام یخ زد ، باید فرار کنم ؟
میاد دنبالم ؟؟
دیدگاه ها (۰)

Chapter 2"*frozen* اون تهیونگ بود ، پسر خودشیفته و مغرور شری...

هیلی پایک دختر مغرور و خودخواهی که، بعد از برگشتش از خارج از...

درودخلاصه بگم که علایقم رو دسته بندی کردم ، و امیدوارم خواها...

متاسفانه من وقت نکرده بودم این شاهکار زودتر ببینم😭🫶حالا که ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط