Chapter ⁷
(ادامه فلش بک به اون شب)
همینجوری توی خیابون گریه میکردم و خاطراتم و با داداشم بخاطر میآوردم یعنی الان مُر.....ده
چی چی چی نه نه من چی دارم میگم وای خدا داداشم....داداشم اگه....اگه بمیره
به این فکر که افتادم هق هقام بلند تر شد و شروع کردم جیغ زدن وسط خیابون که یهو یه خانم پیری با یه پسری تقریبا تو سن و سال من از فروشگاه اومدن بیرون،
پیرزنه که منو دید یهو وسایلش از دستش ریخت و بدو بدو اومد سمتم(این خانمه همون لی میناعه پسره هم هانسله)
گفت:ههههه وای خدا مرگم بده تو چرا اینجوری داری گریه میکنی دختررر؟
سرم پایین بود و داشتم گریه میکردم و چهرم مشخص نبود که خانم یهو موهامو ناز کردو سرمو آورد بالا و منو نگاه کرد و یه هین بلندی کشید
گفت: ای واااای دختر تو چقدر خوشگلی مثل فرشته هایی ولی چرا چشمات کاسه ی خونه
سرمو به اینطرف و اونطرف تکون دادم و شروع کردم مثل یه بچه کوچولو هق هق زدن که پیرزنه منو بغلش گرفت و گفت:
هیشششش چیزی نیست دختر ناز آروم باش،(اینجا شروع میکنه موهای تیلا رو ناز کردن)آخه چی باعث شده این فرشته اینطوری از زمین و زمان گله کنه؟
بعد چند دقیقه ی انگشت شمار که دیگه نای هق زدن نداشتم و فقط اشکام داشتن از هم مسابقه میدادن،خانمه سرمو از روی سینش بلند کرد و گفت :
خوشگلم احیانا تو دختر کیم یونها و کیم مینهان ( یونها مامانس اونیکس هم باباهس)نیستی؟
سرمو تکون دادم و با صدای از اعماق چاه فاضلاب شهری گفتم:بله هستم
گفت:یدونه هم داداش داری درسته
اینو که گفت اشکام شروع کردن تند تند ریختن و گفتم: بازم بله
البته اگه هنوز زنده باشه
خانمه که داشت منو از روی زمین بلند میکرد یه آن تعجب کرد و گفت:چی؟...خاک عالم یعنی چی؟
تو راهی که معلوم نبود این خانم داره کجا میره و منم داشتم باهاش میرفتم مثل یه جوجه اردک همه چیزو تعریف کردم درباره ی امشب و گفت:
پس که اینطور اون مینهان آخرشم آدم نشد؟
:شما مارو از کجا میشناسید خانمه....؟
آروم خندید و گفت: لی مینا هستم عزیزم یه دختر داشتم که با مامان شما دوست خون به خون بودن لی سورا یادت هست؟
:هههه خاله سورا.... آره آره یادمه راستش بابتش بهتون تسلیت میگم
گفت:البته اسم اصلیش لی سارا بود من یه رگم ایرانیه واسه ی همین هم اسم دخترم رو اینجوری گذاشته بودم
:واقعا میشه به منم ایرانی یاد بدین؟(چه قدر زود بدبختیش یادش رفت حالا اگه خودم بودم تا حالا داشتم کنار همون فروشگاهه عررررر میزدم)
گفت: بله که میشه فقط اگه بخوای بمونی
گفتم کجا؟گفت مسافرخونه ای که دارم
پیش خودم فکر کردم شاید بشه اینجا یه کارم پیدا کنم من که فعلا خونه ندارم گفتم :باشه
همینجوری توی خیابون گریه میکردم و خاطراتم و با داداشم بخاطر میآوردم یعنی الان مُر.....ده
چی چی چی نه نه من چی دارم میگم وای خدا داداشم....داداشم اگه....اگه بمیره
به این فکر که افتادم هق هقام بلند تر شد و شروع کردم جیغ زدن وسط خیابون که یهو یه خانم پیری با یه پسری تقریبا تو سن و سال من از فروشگاه اومدن بیرون،
پیرزنه که منو دید یهو وسایلش از دستش ریخت و بدو بدو اومد سمتم(این خانمه همون لی میناعه پسره هم هانسله)
گفت:ههههه وای خدا مرگم بده تو چرا اینجوری داری گریه میکنی دختررر؟
سرم پایین بود و داشتم گریه میکردم و چهرم مشخص نبود که خانم یهو موهامو ناز کردو سرمو آورد بالا و منو نگاه کرد و یه هین بلندی کشید
گفت: ای واااای دختر تو چقدر خوشگلی مثل فرشته هایی ولی چرا چشمات کاسه ی خونه
سرمو به اینطرف و اونطرف تکون دادم و شروع کردم مثل یه بچه کوچولو هق هق زدن که پیرزنه منو بغلش گرفت و گفت:
هیشششش چیزی نیست دختر ناز آروم باش،(اینجا شروع میکنه موهای تیلا رو ناز کردن)آخه چی باعث شده این فرشته اینطوری از زمین و زمان گله کنه؟
بعد چند دقیقه ی انگشت شمار که دیگه نای هق زدن نداشتم و فقط اشکام داشتن از هم مسابقه میدادن،خانمه سرمو از روی سینش بلند کرد و گفت :
خوشگلم احیانا تو دختر کیم یونها و کیم مینهان ( یونها مامانس اونیکس هم باباهس)نیستی؟
سرمو تکون دادم و با صدای از اعماق چاه فاضلاب شهری گفتم:بله هستم
گفت:یدونه هم داداش داری درسته
اینو که گفت اشکام شروع کردن تند تند ریختن و گفتم: بازم بله
البته اگه هنوز زنده باشه
خانمه که داشت منو از روی زمین بلند میکرد یه آن تعجب کرد و گفت:چی؟...خاک عالم یعنی چی؟
تو راهی که معلوم نبود این خانم داره کجا میره و منم داشتم باهاش میرفتم مثل یه جوجه اردک همه چیزو تعریف کردم درباره ی امشب و گفت:
پس که اینطور اون مینهان آخرشم آدم نشد؟
:شما مارو از کجا میشناسید خانمه....؟
آروم خندید و گفت: لی مینا هستم عزیزم یه دختر داشتم که با مامان شما دوست خون به خون بودن لی سورا یادت هست؟
:هههه خاله سورا.... آره آره یادمه راستش بابتش بهتون تسلیت میگم
گفت:البته اسم اصلیش لی سارا بود من یه رگم ایرانیه واسه ی همین هم اسم دخترم رو اینجوری گذاشته بودم
:واقعا میشه به منم ایرانی یاد بدین؟(چه قدر زود بدبختیش یادش رفت حالا اگه خودم بودم تا حالا داشتم کنار همون فروشگاهه عررررر میزدم)
گفت: بله که میشه فقط اگه بخوای بمونی
گفتم کجا؟گفت مسافرخونه ای که دارم
پیش خودم فکر کردم شاید بشه اینجا یه کارم پیدا کنم من که فعلا خونه ندارم گفتم :باشه
- ۵۷
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط