{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Chapter ⁶

مربی تا اینو گفت خودشم پشیمون شد

انگاری فهمیده باشه چی گفته،هه من که سرپرستی نداشتم

:سرپرست؟کدوم سرپرست؟ مثل اینکه یادت رفته تو هفت سالگیم هم انگاری بی سرپرست بودم!داداشم منو آورد اینجا ثبت نام کرد
(از اینجا به بعد شروع می‌کنه با دستاش تعداد دفعاتی که داداش پیشش بود رو نشون دادن)
داداشم هر جلسه منو میاورد و میبرد
داداشم سر اولین فایتی که داشتم اینجا وایساده بود و تشویقم میکرد
داداشم هروقت به مشکل برمیخوردم مثل جت میومد میانجیگری کنه
که تو الان بیای به من بگی سرپرست بیارررر(جیغ)
کدوم سرپرست؟

بزار گزینه ها رو برات بزارم روی میز خانم مربی
سرپرست شماره یک :صاحبکارم،پیرزن بدبختی که هیچ نسبتی با من نداره و از ۱۴ سالگیم که از خونه فرار کردم شدم سروارش؟
یا شایدم گزینه ی دو مامانم که بعد مرگ داداشم پیداش نیس؟
کدومو میخوای هااااااا؟ کدومو برات بیارم تو فقط لب تر کن(جیغ و گریه)

مربیمون که تازه ویندوزش بالا اومده بود و مثلاً میخواست از دلم دربیاره اومد سمتم که بغلم کنه ولی من پسش زدم و کولمو برداشتم و از باشگاه زدم بیرون، دوباره خاطراتم بهم هجوم آوردن خاطرات همون شبی که مامانم از خونه فراریم داده بود

(فلش بک به همون شبی که تا نصفه واستون قضیه اشو گفتم)

مامانم پنجره رو برام باز کرد و گفت:خیلی دوستت دارم عزیزم، مراقب خودت باش منو ببخش

سرمو با بغض بالا پایین کردم و از پنجره پریدم پایین و مامانم پنجره رو بست
کمی پشت پنجره وایسادم که دیدم مامانم در اتاقو باز کرد و رفت بیرون ولی معلوم نبود چی دید که دستشو روی دهنش گذاشت و جیغ زد جیغ وحشتناکی زد که منم شنیدمش به اطرافم نگاه کردم و دوتا آجر از روی زمین برداشتم و گذاشتم زیر پام،خودمو بالا تر کشیدم که دیدم به داخل خونه بهتر بشه
که یهو دیدم بابا دولا شد و چیزی رو برداشت وقتی اون چیز بالا اومد وحشت کردم

حس کردم مُردم، خواستم جیغ بکشم، که یادم افتاد نباید بابا بفهمه من تو اتاق نیستم

ای وای داداشم وای خدا
بابا از تیشترش بلندش کرده بود و من...من یه چاقو رو که توی قلب داداشم فرو رفته بود دیدم حالم بد شد داشتم میمردم که یهو دیدم بابا میخواد بیاد سمت اتاق و بدن داداشی رو همینجوری باخودش میکشید سرمو تند تند و محکم به راست و چپ حرکت دادم و دوییدم با تمام توان دوییدم نزدیک نیم ساعت دوییدم که رسیدم به یه فروشگاه دیگه توانی نداشتم دولا شدم دستمو گذاشتم روی زانوم و خواستم نفسی بگیرم که یهو صحنه ای که دیدم یادم اومد، نفسم دوباره گرفت دوباره بغض کردم و به کسری از ثانیه شروع کردم به ضجه زدن افتادم زمین و بلند بلند گریه میکردم

خوبه؟
دیدگاه ها (۰)

Chapter ⁷

chapter ⁸

Chapter ⁵

chapter⁴

عشق عصبیه من {پارت 2}

اولین تجربه م

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط