" تو سرنوشت منی "
" تو سرنوشت منی "
پارت ۲
ویو النا
همراه هم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت اسباب بازی فروشی که به هلن قول داده بودم
+ببینم امروز تولد کیههه؟
♡ منننن ( ذوق )
+بلههه ...پس بزن بریم سمت اسباببازی هایی که تو فروشگاه منتظرموننن
♡ یوهووووو
بعد از ۳۰ دقیقه بلاخره رسیدیم به فروشگاه وارد شدیم هلن دویید سمت یه اسباببازی که یه خونه بزرگ بود رفتم سمتش
+هلن ببین کدومشون رو دوست داری ......اونطرف هم هست با حوصله نگاه کن
♡ مامان من اینو دوست دارم
ورش داشتم و دادمش به هلن
+سیندرلا رو میخوای پس باید هر شب به داستانش هم گوش بدی
♡ چشم
خندیدم ولی یهو چشمم به قیمتش افتاد چه قدر زیادههه
♡ مامان خوشحال نیستی ؟
+چرا عزیزم بریم حساب کنیم
ویو راوی
جونگکوک همراه جیهون وارد شرکت شد و رفت سمت اتاقش و پشت میزش نشست و روبه جیهون کرد و گفت
_ جیهون از اونجایی که نمیخوای بری مهدکودک.........پس از این به بعد منشی من میشی
جیهون سرشو به نشانه تأیید تکون داد
_ برو از این پرونده ۵ تا نسخه پرینت بگیر بیا
جیهون پرونده رو از جونگکوک گرفت و از اتاق رفت بیرون وارد آسانسور شد . توی آسانسور دو نفر بودن
... : بچه جون کدوم طبقه میخوای بری ؟
♤ پنجم
... : چه نازه ، بچه ی کیه ؟
♤ من منشی این شرکتم ....الان هم دارم کارمو میکنم ( کیوت)
... : اها
پرش زمانی به ۴۰ دقیقه بعد
_ خب مدارک کجان ؟
جیهون همچنان داره گریه میکنه
_ خیلی خوب تو اخراجی
گریه جیهون بیشتر میشه ، جونگکوک از جاش بلند شد و رفت پیش جیهون و رو زانوهاش نشست تا هم قد جیهون بشه
_ جیهون مگه نگفتم با گریه هیچی حل نمیشه .......دیدی مسئولیت بزرگتر ها چه قدر سخته ....کار بچه ها اینکه بازی کنن ، برن مهدکودک ، مطالعه کنن و دوست پیدا کنن
♤ منو زود بفرست مهد کودک ( بغض)
_ پس معامله شد ، قول دادی ، نمیتونی بعدا بگی نمیخوام برم
جیهون خوشحال شد و سرشو به نشانه تأیید تکون داد
_ امروز چون تولدته ، فردا میری مهدکودک
جیهون بلند خندید و جونگکوک لبخند کوچیکی زد و جیهون رو بغل کرد . بعد از چند ساعت هر دو از شرکت رفتن بیرون و سواره ماشینشون شدن و رفتن سمت اسباببازی فروشی وقتی رسیدن هر دو وارد فروشگاه شدن ، جیهون رفت طرف اسباب بازی کوچیکی که توی قفسه بود
♤ بابا من اینو میخوام
_ این خیلی بچگونه اس این بهتره
جونگکوک یه لگوی بزرگ برداشت و رفت طرف فروشنده ............
پارت ۲
ویو النا
همراه هم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت اسباب بازی فروشی که به هلن قول داده بودم
+ببینم امروز تولد کیههه؟
♡ منننن ( ذوق )
+بلههه ...پس بزن بریم سمت اسباببازی هایی که تو فروشگاه منتظرموننن
♡ یوهووووو
بعد از ۳۰ دقیقه بلاخره رسیدیم به فروشگاه وارد شدیم هلن دویید سمت یه اسباببازی که یه خونه بزرگ بود رفتم سمتش
+هلن ببین کدومشون رو دوست داری ......اونطرف هم هست با حوصله نگاه کن
♡ مامان من اینو دوست دارم
ورش داشتم و دادمش به هلن
+سیندرلا رو میخوای پس باید هر شب به داستانش هم گوش بدی
♡ چشم
خندیدم ولی یهو چشمم به قیمتش افتاد چه قدر زیادههه
♡ مامان خوشحال نیستی ؟
+چرا عزیزم بریم حساب کنیم
ویو راوی
جونگکوک همراه جیهون وارد شرکت شد و رفت سمت اتاقش و پشت میزش نشست و روبه جیهون کرد و گفت
_ جیهون از اونجایی که نمیخوای بری مهدکودک.........پس از این به بعد منشی من میشی
جیهون سرشو به نشانه تأیید تکون داد
_ برو از این پرونده ۵ تا نسخه پرینت بگیر بیا
جیهون پرونده رو از جونگکوک گرفت و از اتاق رفت بیرون وارد آسانسور شد . توی آسانسور دو نفر بودن
... : بچه جون کدوم طبقه میخوای بری ؟
♤ پنجم
... : چه نازه ، بچه ی کیه ؟
♤ من منشی این شرکتم ....الان هم دارم کارمو میکنم ( کیوت)
... : اها
پرش زمانی به ۴۰ دقیقه بعد
_ خب مدارک کجان ؟
جیهون همچنان داره گریه میکنه
_ خیلی خوب تو اخراجی
گریه جیهون بیشتر میشه ، جونگکوک از جاش بلند شد و رفت پیش جیهون و رو زانوهاش نشست تا هم قد جیهون بشه
_ جیهون مگه نگفتم با گریه هیچی حل نمیشه .......دیدی مسئولیت بزرگتر ها چه قدر سخته ....کار بچه ها اینکه بازی کنن ، برن مهدکودک ، مطالعه کنن و دوست پیدا کنن
♤ منو زود بفرست مهد کودک ( بغض)
_ پس معامله شد ، قول دادی ، نمیتونی بعدا بگی نمیخوام برم
جیهون خوشحال شد و سرشو به نشانه تأیید تکون داد
_ امروز چون تولدته ، فردا میری مهدکودک
جیهون بلند خندید و جونگکوک لبخند کوچیکی زد و جیهون رو بغل کرد . بعد از چند ساعت هر دو از شرکت رفتن بیرون و سواره ماشینشون شدن و رفتن سمت اسباببازی فروشی وقتی رسیدن هر دو وارد فروشگاه شدن ، جیهون رفت طرف اسباب بازی کوچیکی که توی قفسه بود
♤ بابا من اینو میخوام
_ این خیلی بچگونه اس این بهتره
جونگکوک یه لگوی بزرگ برداشت و رفت طرف فروشنده ............
- ۶۹۰
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط