part ²³💅🗿
part ²³💅🗿
نمیخواست دوباره اون درد رو تجربه کنه! دو ماه بود که درست نخوابیده بود و در به در دنبال نشونی ای از سویون بود! یعنی الان سویون جاش خوب بود؟ چیکار میکرد؟ کوک باهاش خوب رفتار میکرد؟ ا.. اصلا زنده بود؟
تهیونگ « آخ... کجایی دختر؟ لطفا سالم و زنده بمون تا پیدات کنم! لطفا قوی باش شین سویون!
عمارت کوک _یک ساعت بعد:
سویون « نفس نفس میزنه
کوک « به نظرم تنبیه شده هیونگ
جین « این ؟ *نفس نفس میزنه... فکر نکنم!
سویون « ا.. این گدا *نفس بازی ها چیه؟
جین « ببین *شیرجه میزنه سمت سویون
کوک « یاععع هیونگ خودت میدونی چقدر لجبازه... اصلا بزار برات دونات درست کنه جبران این شکری که خورده! درسته سویون؟
سویون « عمرا!
کوک « مثل اینکه دلت برای سگا تنگ شده ها!
سویون « خب اره فهمیده بود از سگ میترسم و قرار بود به عنوان یه سلاح جدید ازش استفاده کنه! استفاده از نقطه ضعف آدما برای اینکه اونا رو تحت فشار قرار بدی کار بزدلاست خرگوش بی دندون!
*پا میشه میره
جین « خرگوش بی دندونش با تو بود؟
کوک « احتمالا!
جین « تبریک میگم داری میری قاطی مرغا
کوک « هیونگگ! اصلا فقط دلم به حالش میسوزه...
جین « همه اولش همینو میگن!
_در جواب جین چیزی نگفت و نگاهش رو به آسمون بالای سرشون دوخت! احساس میکرد از وقتی سویون رو به این عمارت اورده حتی آسمون بالای سرشون قشنگ تر شده... انکارش نمیکرد! کشش عجیبی نسبت به سویون پیدا کرده بود اما عشق نبود... یعنی خب کوک فکر میکرد این عشق نیست! احساس میکرد عمارت تاریک و سردش الان یه نور داره... میون اون سیاهی و تاریکی سویون قلموی سفیدی برداشته بود و با نورش همه جا رو روشن کرده بود
سویون « خب راستش همیشه میگفتن اول هر چیزی سخته و بعدش عادت میکنی! گمونم منم توی همون مرحله بودم... داشتم عادت میکردم! دو ماهی میشد رنگ بیمارستان رو ندیده بودم و دلم برای اون محیط تنگ شده بود
_نه از کوک میترسید نه از جین! اینکه دست به کار شده بود تا دونات درست کنه فقط یه دلیل داشت... تنها نشستن و دست رو دست گذاشتن کاری از پیش نمیبرد! اگه مینشست یه گوشه و غرق فکر و خیال میشد هیولای خیال اونو درون خودش غرق میکرد و انرژی حیات رو ازش میگرفت! موهاشو گوجه ای بست و بعد از اینکه از شر موهای مزاحم توی صورتش خلاصه شد همه خدمه رو مرخص کرد و مشغول درست کردن دونات شد
کوک « بعد از اینکه سویون رفت کمی توی محوطه عمارت نشستیم و دوباره به اتاق کارم برگشتم! کلی کار داشتم و امشبم یه جلسه مهم داشتم و البته باید از امنیت عمارت مطمئن میشدم تا دوباره سویون کار اشتباهی نکنه..... تقریبا چهار ساعتی میشد که خم شده بودم و مدارک روی میزم رو مطالعه میکردم که صدای در اومد
*صدای در
کوک « بیا تو!
سویون « اهم!
نمیخواست دوباره اون درد رو تجربه کنه! دو ماه بود که درست نخوابیده بود و در به در دنبال نشونی ای از سویون بود! یعنی الان سویون جاش خوب بود؟ چیکار میکرد؟ کوک باهاش خوب رفتار میکرد؟ ا.. اصلا زنده بود؟
تهیونگ « آخ... کجایی دختر؟ لطفا سالم و زنده بمون تا پیدات کنم! لطفا قوی باش شین سویون!
عمارت کوک _یک ساعت بعد:
سویون « نفس نفس میزنه
کوک « به نظرم تنبیه شده هیونگ
جین « این ؟ *نفس نفس میزنه... فکر نکنم!
سویون « ا.. این گدا *نفس بازی ها چیه؟
جین « ببین *شیرجه میزنه سمت سویون
کوک « یاععع هیونگ خودت میدونی چقدر لجبازه... اصلا بزار برات دونات درست کنه جبران این شکری که خورده! درسته سویون؟
سویون « عمرا!
کوک « مثل اینکه دلت برای سگا تنگ شده ها!
سویون « خب اره فهمیده بود از سگ میترسم و قرار بود به عنوان یه سلاح جدید ازش استفاده کنه! استفاده از نقطه ضعف آدما برای اینکه اونا رو تحت فشار قرار بدی کار بزدلاست خرگوش بی دندون!
*پا میشه میره
جین « خرگوش بی دندونش با تو بود؟
کوک « احتمالا!
جین « تبریک میگم داری میری قاطی مرغا
کوک « هیونگگ! اصلا فقط دلم به حالش میسوزه...
جین « همه اولش همینو میگن!
_در جواب جین چیزی نگفت و نگاهش رو به آسمون بالای سرشون دوخت! احساس میکرد از وقتی سویون رو به این عمارت اورده حتی آسمون بالای سرشون قشنگ تر شده... انکارش نمیکرد! کشش عجیبی نسبت به سویون پیدا کرده بود اما عشق نبود... یعنی خب کوک فکر میکرد این عشق نیست! احساس میکرد عمارت تاریک و سردش الان یه نور داره... میون اون سیاهی و تاریکی سویون قلموی سفیدی برداشته بود و با نورش همه جا رو روشن کرده بود
سویون « خب راستش همیشه میگفتن اول هر چیزی سخته و بعدش عادت میکنی! گمونم منم توی همون مرحله بودم... داشتم عادت میکردم! دو ماهی میشد رنگ بیمارستان رو ندیده بودم و دلم برای اون محیط تنگ شده بود
_نه از کوک میترسید نه از جین! اینکه دست به کار شده بود تا دونات درست کنه فقط یه دلیل داشت... تنها نشستن و دست رو دست گذاشتن کاری از پیش نمیبرد! اگه مینشست یه گوشه و غرق فکر و خیال میشد هیولای خیال اونو درون خودش غرق میکرد و انرژی حیات رو ازش میگرفت! موهاشو گوجه ای بست و بعد از اینکه از شر موهای مزاحم توی صورتش خلاصه شد همه خدمه رو مرخص کرد و مشغول درست کردن دونات شد
کوک « بعد از اینکه سویون رفت کمی توی محوطه عمارت نشستیم و دوباره به اتاق کارم برگشتم! کلی کار داشتم و امشبم یه جلسه مهم داشتم و البته باید از امنیت عمارت مطمئن میشدم تا دوباره سویون کار اشتباهی نکنه..... تقریبا چهار ساعتی میشد که خم شده بودم و مدارک روی میزم رو مطالعه میکردم که صدای در اومد
*صدای در
کوک « بیا تو!
سویون « اهم!
- ۱۳.۴k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط