part ²⁴💅🗿
part ²⁴💅🗿
سویون « اهم!
کوک « سویون؟
_توی این دوماه این کوک بود که همیشه به دیدن سویون میرفت و سویون حتی یه بارم برای دیدنش اقدام نکرده بود... با تعجب یه تای ابروشو بالا انداخت و به سویون نگاه کرد! موهای گوجه ایش کمی بهم ریخته شده بود و یه ظرف دونات دستش بود کمی آرد روی گونه های خوش رنگش جا خوش کرده بود و با اون پیشبند آشپزی بانمک تر شده بود
کوک « خب کاری داشتی؟
سویون « هر چی توی عمارت دنبال دُمِت گشتم پیداش نکردم برای همین گفتم اینا رو بزارم اینجا خودت بهش بدی!
کوک « دُمَم؟ اون اسم داره
سویون « خب حالا هر چی! راستی فکر نکن چون تو گفتی انجامش دادم ها... خودم خواستم! هیچکس نمیتونه منو مجبور کنه کاری رو انجام بدم که دلم نمیخواد
کوک «*لبخند..البته! اگه اینو نمیگفتی تعجب میکردم... اون موقع فکر میکردم شخص دیگه ای مقابلم ایستاده!
سویون « خوبه هر چی نداشته باشی ادم شناس خوبی هستی
_بلند شد و میزش رو دور زد... به لبه ی میز تکیه زد و با لبخند کجی به دختر تخس مقابلش خیره شد!
سویون « چیه؟ مگه چیز خنده داری گفتم که این لبخند مسخره رو تحویلم میدی؟
کوک « نه فقط داشتم به این فکر میکردم که چقدر خاصی! اونقدر شجاعی که از هیچکس نمیترسی اما یه سگ میتونه تو رو متوقف کنه....باید به ترس هات غلبه کنی!
سویون « بله! به حرف آسونه اما در عمل خیلی خیلی سخته
کوک « کمکت میکنم باهاش کنار بیای!
سویون « دیوونه ای؟ من الان دشمن توعم و تو هم میتونی از همین نقطه ضعف استفاده کنی! میخواهی بهم قدرت بدی؟
کوک « از دشمن ضعیف خوشم نمیاد و خودت گفتی استفاده از نقطه ضعف کار بزدلاست! برای شکست دادن یه دشمن قوی باید خودتم قوی تر شی...
سویون « چیزی خورده تو سرت؟ حرف های جدید میزنی مستر جئون!
کوک « اگه کاری نداری میتونی بری!
سویون « بد اخلاق
_با نگاهش سویون رو بدرقه کرد و بعد از بسته شدن در دوباره پشت میز نشست! تصمیمش رو گرفته بود... اگه قرار بود این دختر رو پیش خودش نگه داره بهترین کار همین بود! سویون باید قوی میشد! اونقدر قوی که بتونه از خودش در برابر هر تهدیدی دفاع کنه
نیمه شب _عمارت کوک _ساعت 2:10
سویون « با نگاهم اخرین سطر کتابو دنبال کردم و بعد از بستن کتاب چشمای خستم رو ماساژ دادم! نگاهی به ساعت روی میز انداختم... دیر وقت بود و باید میخوابیدم اما نمیدونم چرا تا این موقع بیدار مونده بودم! کوک از عصر که رفته بود هنوز برنگشته بود و جین قبل از رفتن به خاطر دونات ها با قیافه ای عبوس تشکر کرد! اما خب من که منتظر اومدن کوک نبودم درسته؟
_حسابی تشنه بود و تصمیم گرفت بره پایین و ضمن اینکه کمی قدم میزنه آب بخوره.... از پله ها پایین اومد و تاریکی و سرمای عمارت باعث شد موهای تنش سیخ بشه!
سویون « اهم!
کوک « سویون؟
_توی این دوماه این کوک بود که همیشه به دیدن سویون میرفت و سویون حتی یه بارم برای دیدنش اقدام نکرده بود... با تعجب یه تای ابروشو بالا انداخت و به سویون نگاه کرد! موهای گوجه ایش کمی بهم ریخته شده بود و یه ظرف دونات دستش بود کمی آرد روی گونه های خوش رنگش جا خوش کرده بود و با اون پیشبند آشپزی بانمک تر شده بود
کوک « خب کاری داشتی؟
سویون « هر چی توی عمارت دنبال دُمِت گشتم پیداش نکردم برای همین گفتم اینا رو بزارم اینجا خودت بهش بدی!
کوک « دُمَم؟ اون اسم داره
سویون « خب حالا هر چی! راستی فکر نکن چون تو گفتی انجامش دادم ها... خودم خواستم! هیچکس نمیتونه منو مجبور کنه کاری رو انجام بدم که دلم نمیخواد
کوک «*لبخند..البته! اگه اینو نمیگفتی تعجب میکردم... اون موقع فکر میکردم شخص دیگه ای مقابلم ایستاده!
سویون « خوبه هر چی نداشته باشی ادم شناس خوبی هستی
_بلند شد و میزش رو دور زد... به لبه ی میز تکیه زد و با لبخند کجی به دختر تخس مقابلش خیره شد!
سویون « چیه؟ مگه چیز خنده داری گفتم که این لبخند مسخره رو تحویلم میدی؟
کوک « نه فقط داشتم به این فکر میکردم که چقدر خاصی! اونقدر شجاعی که از هیچکس نمیترسی اما یه سگ میتونه تو رو متوقف کنه....باید به ترس هات غلبه کنی!
سویون « بله! به حرف آسونه اما در عمل خیلی خیلی سخته
کوک « کمکت میکنم باهاش کنار بیای!
سویون « دیوونه ای؟ من الان دشمن توعم و تو هم میتونی از همین نقطه ضعف استفاده کنی! میخواهی بهم قدرت بدی؟
کوک « از دشمن ضعیف خوشم نمیاد و خودت گفتی استفاده از نقطه ضعف کار بزدلاست! برای شکست دادن یه دشمن قوی باید خودتم قوی تر شی...
سویون « چیزی خورده تو سرت؟ حرف های جدید میزنی مستر جئون!
کوک « اگه کاری نداری میتونی بری!
سویون « بد اخلاق
_با نگاهش سویون رو بدرقه کرد و بعد از بسته شدن در دوباره پشت میز نشست! تصمیمش رو گرفته بود... اگه قرار بود این دختر رو پیش خودش نگه داره بهترین کار همین بود! سویون باید قوی میشد! اونقدر قوی که بتونه از خودش در برابر هر تهدیدی دفاع کنه
نیمه شب _عمارت کوک _ساعت 2:10
سویون « با نگاهم اخرین سطر کتابو دنبال کردم و بعد از بستن کتاب چشمای خستم رو ماساژ دادم! نگاهی به ساعت روی میز انداختم... دیر وقت بود و باید میخوابیدم اما نمیدونم چرا تا این موقع بیدار مونده بودم! کوک از عصر که رفته بود هنوز برنگشته بود و جین قبل از رفتن به خاطر دونات ها با قیافه ای عبوس تشکر کرد! اما خب من که منتظر اومدن کوک نبودم درسته؟
_حسابی تشنه بود و تصمیم گرفت بره پایین و ضمن اینکه کمی قدم میزنه آب بخوره.... از پله ها پایین اومد و تاریکی و سرمای عمارت باعث شد موهای تنش سیخ بشه!
- ۱۰.۶k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط