دلبرمن
#دلبر_من
Part 1
ساعت 3 شب بود دوباره آن خواب دوباره آن دختر
پسر دیگر عصبی شده بود
نمیدانست چرا هربار آن دختر را در خواب میبیند
هرجور که بود خوابید
صبح شد و پسر نزد پدر بزرگش رفت و درباره خواب های اخیرش با پدربزرگش صحبت کرد
پدر بزرگ: پسرم این دختری که میگی و جایی ندیدی
+ نه پدربزرگ
جونگ کوک و پدربزرگش در حال صحبت کردن بودند که نگهبان به سمتشان آمد
نگهبان: قربان خانم او یون جو برای تتو اومدن
پدر بزرگ: بگو بیاد
نگهبان: بله
نگهبان رفت و بعد از چند دقیقه دختری زیبا وارد شد
جونگ کوک با دیدنش تعجب کرد همان دختر بود
بلند شد
+تو؟؟
_بله؟؟
+پدربزرگ خودشه
پدربزرگ: چی؟
_منظورتون چیه ارباب؟؟
پدربزرگ: هیچی دخترم بیا بشین کارت رو شروع کن
و اشارهای به جونگ کوک کرد تا برود
جونگ کوک رفت اما بیخیال دختر نشد
به نگهبانی رفت و شماره دختر را گرفت و به خانه رفت
در راه خانه با خود حرف میزد
+ خودش بود باورم نمیشه خودش بود
در حال نقشه کشیدن بود تا دختر را بدزد یا آن را عاشق خود کند از سوی دیگر نگران بود
نگران اینکه نکند دشمنان خودش یا پدربزرگش به دختر آسیب بزنند
بلخره تصمیمش را گرفت
+خوبه همینه به بهونه تتو زدن میارمش خونم و بعد یک هفته نگهش میدارم و عاشق خودم میکنمش
به عمارتش رسید
سوییچ ماشین را به نگهبان داد تا ماشین را پارک کند
هرطور که بود روز و شب تمام شد و فردا شد
ادامه دارد......
Part 1
ساعت 3 شب بود دوباره آن خواب دوباره آن دختر
پسر دیگر عصبی شده بود
نمیدانست چرا هربار آن دختر را در خواب میبیند
هرجور که بود خوابید
صبح شد و پسر نزد پدر بزرگش رفت و درباره خواب های اخیرش با پدربزرگش صحبت کرد
پدر بزرگ: پسرم این دختری که میگی و جایی ندیدی
+ نه پدربزرگ
جونگ کوک و پدربزرگش در حال صحبت کردن بودند که نگهبان به سمتشان آمد
نگهبان: قربان خانم او یون جو برای تتو اومدن
پدر بزرگ: بگو بیاد
نگهبان: بله
نگهبان رفت و بعد از چند دقیقه دختری زیبا وارد شد
جونگ کوک با دیدنش تعجب کرد همان دختر بود
بلند شد
+تو؟؟
_بله؟؟
+پدربزرگ خودشه
پدربزرگ: چی؟
_منظورتون چیه ارباب؟؟
پدربزرگ: هیچی دخترم بیا بشین کارت رو شروع کن
و اشارهای به جونگ کوک کرد تا برود
جونگ کوک رفت اما بیخیال دختر نشد
به نگهبانی رفت و شماره دختر را گرفت و به خانه رفت
در راه خانه با خود حرف میزد
+ خودش بود باورم نمیشه خودش بود
در حال نقشه کشیدن بود تا دختر را بدزد یا آن را عاشق خود کند از سوی دیگر نگران بود
نگران اینکه نکند دشمنان خودش یا پدربزرگش به دختر آسیب بزنند
بلخره تصمیمش را گرفت
+خوبه همینه به بهونه تتو زدن میارمش خونم و بعد یک هفته نگهش میدارم و عاشق خودم میکنمش
به عمارتش رسید
سوییچ ماشین را به نگهبان داد تا ماشین را پارک کند
هرطور که بود روز و شب تمام شد و فردا شد
ادامه دارد......
- ۱.۴k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط