{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلا دیگر نمی خواهم تو را با یاد او تنها

دِلا دیگَر نمی خواهم ،  تو را با  یادِ او  تنها
رَوی آلاله ها  چینی  به پایَش در دلِ صَحرا
نمی خواهم  شَبی  او را بیاید در بَرَت  آنی
کُنَد غَرقِ غَمِ جانسوز ،  رها کُن  رَهزنِ دَلها
یکی یاری جَفا کرده ، یکی شاهِد به کُنجِ دِل
پَرَد چون مُرغکِ شیدا به ِروی شاخه ی فَردا
شبانگاهان به  بالین و سَحَر بر بام او خوانَد
بِه بَندَت می کِشَد آنی زَنَد بَس نَغمه بَر دَرها
کنارِمَرکبِ خویش و چو شیری میکِشَد نَعره
کشاند تا عَدَم جان را ، نَهان بَر سُجده ی بُتها
زِیادش پا برون بَرکِش تو را دیگَر نمی خواهَد
کِشاند کِشتی ات بر گِل ، نِشاندَ خنده بَر لَبها
رُبوده خوابِ شیرین را کِشد تیغِ رُخَش بَرشب
زِ پا  اُفتاده   می دانَد  غَمِ   اُفتاده  بر  شَبها
دیدگاه ها (۱۰)

کنارم  بودی و شادت  نَکردمزِ بَندِ  شُعله   آزادَت   نَکردمد...

از آن زمان که آمدی همیشه مستم و خراببرای پرسه در تنت مُدام ک...

بَهارَم بودی و روح و رَوانَمنِشَستی بَر زَمین ...

ندانستم چه میگوید پسِ آن پرده وُ پنهانولی دانم مثال من ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط