عشق حقیقیپارت
عشق حقیقی...★(پارت:۱)
آخرین کتاب رو هم روی میز گذاشت و مشغول نکته برداری شد...به درس خواندن علاقه داشت اما...پدرش همیشه میگوید«تو جانشین منی پسرم!درس خواندن به درد تو نمیخورد باید کار با اسلحه رو یاد بگیری!»
خیلی وقت ها با خودش فکر میکند و میگوید«چرا باید من جانشین تو باشم پدر؟!چرا به جای من خواهر رو که بیشتر از من بهش عشق میورزی رو انتخاب نمیکنی؟!»ول به جوابی نمیرسید...از تفکراتش بیرون آمد و به درس گوش کرد...
جانی:هی...حواست کجاست کوک؟!چند بار صدات کردم!
جونگکوک:چی؟! داشتم فکر میکردم متاسفم!چی میگفتی؟!
جانی:داشتم میگفتم بریم کافه تریا یا سالن غذاخوری؟!
جونگکوک:کافه تریا...حوصله شلوغی ندارم!...
جانی:هی پسر...این چند وقت خیلی شکسته تر شدی...چی اذیتت میکنه؟!بگو خودت و خالی کن!
جونگکوک:پدرم!اون اذیتم میکنه...هربار تحدیدم میکنه که«دیگه نمیزارم بری دانشگاه!»و این من و رنج میده...خودت هم خوب میدونی که چقدر درس خوندن و دوست دارم...
جانی:آره...آره میدونم تو...خیلی به درس علاقه داری و همیشه هم اول میشی!
جونگکوک:اوه...زنگ خورد..بریم کلاس بعدی...راستی چی داشتیم؟!
جانی:هنر داشتیم این زنگ!وای پسر کی میخواد اون استاد پیر و تحمل کنه!
جونگکوک ناز خندید و باهم به سمت کلاس راه افتادن....
«اتاق تهیونگ»
جعون:ولی من نمیتونم فعلا پول ندارم آقای کیم!
تهیونگ:انتخاب با خودته جعون...یا پول و میدی یا جونت...کدوم؟!
جعون:من یه دختر دارم که ۲۳ سالشه و خیلی مهربونه نظرت چیه با اون ازدواج کنی؟!
تهیونگ:که اینطور...ولی این ازدواج زوری هست و باید بدونی که حتی اگه دخترت و کشتم نباید دخالت کنی...مفهومه؟!
جعون:پس شما میان خواستگاری؟!
تهیونگ:هوم...فردا راس ساعت ۸ شب همراه خانواده ام میایم برای خواستگاری...
جعون:حتما...پس من میتونم برم؟!
تهیونگ سری تکون داد و جعون با ترسی که یک دفعه ای به تنش افتاده بود از اتاق خارج شد...
«عمارت جعون»
جعون:لیا؟!بیا پایین دخترم کارت دارم!
لیا:چشم پدر...
کمی بعد لیا پایین اومد و کناره پدرش نشست و جعون شروع به صحبت کردن کرد...
جعون:دخترم...خوب میدونی که دیگه وقت شوهر کردنت شده درسته؟!
لیا:بله پدر!ولی برای چی همچین حرفی به من میزنید؟!
جعون:فردا راس ساعت ۸ برای تو خواستگار میاد...
لیا شک زده شد...به همین زودی؟!او تازه ۲۳ سالش شده بود!
لیا:و..ولی پدر من نمیخوام که ازدواج کنم!
جعون:این تنها ازدواج تو نیست!بحث زنده موندن من هم هست لیا..!یکم بهش فکر کن...باید ازدواج کنی!
لیا با بغض باشه ای گفت و از آنجا خارج شد...وقتی به دم اتاقش رسید تصمیم گرفت با برادر کوچکترش صحبت کنه...درسته پدرش بین اون دو فرق میزاره اما لیا خیلی برادرش رو دوست داشت...تقه ای به در زد که صدای کوک رو شنید...
جونگکوک:بله؟!
لیا:منم کوک...
جونگکوک:لیا،بیا داخل!...
لیا در رو باز کرد و بدون حرفی برادرش رو بغل کرد...
جونگکوک:هی لیا...خوبی؟!چی شده؟!
لیا:پدر...اون داره مجبورم میکنه تا ازدواج کنم!(بغض)
جونگکوک متعجب خواهرش رو محکم تر به آغوش گرفت و شروع کرد به دلداری دادن...
جونگکوک:حالا زمین به آسمون نیومده که...داری ازدواج میکنی دیگه بزرگ شدی...این گریه داره؟!(خنده)
لیا حین بغض نرم خندید...برادرش خوب بلد بود چطوری از این حال و هوا بیرونش بیاره!
شرط«۲۵ لایک،۱۵ کامنت،۱۰ بازنشر»
ناناز بلا های من تا شرط ها کامل نشه خبری از پارت نیست🌱
آخرین کتاب رو هم روی میز گذاشت و مشغول نکته برداری شد...به درس خواندن علاقه داشت اما...پدرش همیشه میگوید«تو جانشین منی پسرم!درس خواندن به درد تو نمیخورد باید کار با اسلحه رو یاد بگیری!»
خیلی وقت ها با خودش فکر میکند و میگوید«چرا باید من جانشین تو باشم پدر؟!چرا به جای من خواهر رو که بیشتر از من بهش عشق میورزی رو انتخاب نمیکنی؟!»ول به جوابی نمیرسید...از تفکراتش بیرون آمد و به درس گوش کرد...
جانی:هی...حواست کجاست کوک؟!چند بار صدات کردم!
جونگکوک:چی؟! داشتم فکر میکردم متاسفم!چی میگفتی؟!
جانی:داشتم میگفتم بریم کافه تریا یا سالن غذاخوری؟!
جونگکوک:کافه تریا...حوصله شلوغی ندارم!...
جانی:هی پسر...این چند وقت خیلی شکسته تر شدی...چی اذیتت میکنه؟!بگو خودت و خالی کن!
جونگکوک:پدرم!اون اذیتم میکنه...هربار تحدیدم میکنه که«دیگه نمیزارم بری دانشگاه!»و این من و رنج میده...خودت هم خوب میدونی که چقدر درس خوندن و دوست دارم...
جانی:آره...آره میدونم تو...خیلی به درس علاقه داری و همیشه هم اول میشی!
جونگکوک:اوه...زنگ خورد..بریم کلاس بعدی...راستی چی داشتیم؟!
جانی:هنر داشتیم این زنگ!وای پسر کی میخواد اون استاد پیر و تحمل کنه!
جونگکوک ناز خندید و باهم به سمت کلاس راه افتادن....
«اتاق تهیونگ»
جعون:ولی من نمیتونم فعلا پول ندارم آقای کیم!
تهیونگ:انتخاب با خودته جعون...یا پول و میدی یا جونت...کدوم؟!
جعون:من یه دختر دارم که ۲۳ سالشه و خیلی مهربونه نظرت چیه با اون ازدواج کنی؟!
تهیونگ:که اینطور...ولی این ازدواج زوری هست و باید بدونی که حتی اگه دخترت و کشتم نباید دخالت کنی...مفهومه؟!
جعون:پس شما میان خواستگاری؟!
تهیونگ:هوم...فردا راس ساعت ۸ شب همراه خانواده ام میایم برای خواستگاری...
جعون:حتما...پس من میتونم برم؟!
تهیونگ سری تکون داد و جعون با ترسی که یک دفعه ای به تنش افتاده بود از اتاق خارج شد...
«عمارت جعون»
جعون:لیا؟!بیا پایین دخترم کارت دارم!
لیا:چشم پدر...
کمی بعد لیا پایین اومد و کناره پدرش نشست و جعون شروع به صحبت کردن کرد...
جعون:دخترم...خوب میدونی که دیگه وقت شوهر کردنت شده درسته؟!
لیا:بله پدر!ولی برای چی همچین حرفی به من میزنید؟!
جعون:فردا راس ساعت ۸ برای تو خواستگار میاد...
لیا شک زده شد...به همین زودی؟!او تازه ۲۳ سالش شده بود!
لیا:و..ولی پدر من نمیخوام که ازدواج کنم!
جعون:این تنها ازدواج تو نیست!بحث زنده موندن من هم هست لیا..!یکم بهش فکر کن...باید ازدواج کنی!
لیا با بغض باشه ای گفت و از آنجا خارج شد...وقتی به دم اتاقش رسید تصمیم گرفت با برادر کوچکترش صحبت کنه...درسته پدرش بین اون دو فرق میزاره اما لیا خیلی برادرش رو دوست داشت...تقه ای به در زد که صدای کوک رو شنید...
جونگکوک:بله؟!
لیا:منم کوک...
جونگکوک:لیا،بیا داخل!...
لیا در رو باز کرد و بدون حرفی برادرش رو بغل کرد...
جونگکوک:هی لیا...خوبی؟!چی شده؟!
لیا:پدر...اون داره مجبورم میکنه تا ازدواج کنم!(بغض)
جونگکوک متعجب خواهرش رو محکم تر به آغوش گرفت و شروع کرد به دلداری دادن...
جونگکوک:حالا زمین به آسمون نیومده که...داری ازدواج میکنی دیگه بزرگ شدی...این گریه داره؟!(خنده)
لیا حین بغض نرم خندید...برادرش خوب بلد بود چطوری از این حال و هوا بیرونش بیاره!
شرط«۲۵ لایک،۱۵ کامنت،۱۰ بازنشر»
ناناز بلا های من تا شرط ها کامل نشه خبری از پارت نیست🌱
- ۱۸.۵k
- ۱۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط