{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق حقیقیپارت

عشق حقیقی...★(پارت:۲)

بعد از اینکه آروم شد از آغوش برادرش بیرون اومد و گفت

لیا:امروز روزه خسته کننده ای بود.‌..باید استراحت کنیم!تو هم برو بخواب شب خوش...

بعد از اینکه لیا از اتاقش خارج شد به سمت حمام رفت و دوش کوتاهی گرفت،مسواک زد و لباس مخصوص خوابش رو پوشید و به خواب عمیقی فرو رفت...

«فردا،ساعت ۱۰ و نیم صبح»

از خواب بلند شد و حمام کرد...چون عاشق حمام بود...صبح یه بار می‌رفت حمام و شب یه بار دیگه...بعد از زدن مسواک به سالن غذاخوری رفت و روی صندلی نشست...

جونگ‌کوک:صبح بخیر...

لیا لبخند مهربانی زد و گفت

لیا:صبح تو هم بخیر(لبخند)

جعون:صبح بخیر(سرد)

جونگ‌کوک از لحن سرد و خشک پدرش تعجب نکرد چون هر روز اینجوری بود و دیگه عادت کرده بود..‌.

جونگ‌کوک:امروز همراه جانی میرم بیرون...خواستم در اطلاع باشی پدر(سرد)

جعون از لحن سرد پسرش خوشش نیامد و گفت

جعون:این چه طرز صحبت کردن با پدرته؟!

جونگ‌کوک قهقهه ای زد و گفت

جونگ‌کوک:پدر؟!کدوم پدری بین بچه هاش فرق می‌زاره؟!کدوم پدری پسرش رو به خاطر یک نمره کمتر کتک میزنه؟!کدوم پدری با بچه هاش سرد حرف میزنه؟!همون‌طور که بودن یا نبودن من برات مهم نیست بیرون رفتنمم هم برات مهم نباشه...

جعون چیزی نگفت و به اتاقش رفت...لیا با ناراحتی برادرش رو به آغوش گرفت و روی موهای نرم و خوش بوش رو بوسید...

لیا:هی کوک...همه چی درست میشه!

جونگ‌کوک:فکر نمیکنم.‌..به هرحال برام مهم نیست!من باید برم برای مراسم خواستگاری حتما برمی‌گردم نونا دوست دارم خداحافظ!(بلند)

لیا خنده ای کرد و به اتاقش رفت...

جونگ‌کوک:جان من دیگه خسته شدم...

جانی:ولی نمیتونی جا بزنی فقط باهاش بساز!

جونگ‌کوک:درسته...

بعد از کلی خوش گذرانی جونگ‌کوک گفت

جونگ‌کوک:ساعت ۶ شده باید برگردم!

جانی:منم همینطور فردا تو دانشگاه می‌بینمت فعلا خداحافظ

جونگ‌کوک باشه ای گفت و از آغوش رفیقش بیرون اومد...وقتی به عمارت رسید دید که خواهرش درحال آماده شدن هست...هنوز وقت هست...به سمت حمام رفت و دوش کوتاهی گرفت...از لوسیون بدن مورد علاقه اش استفاده کرد که بوی وانیل میداد..‌.کمی عطر زد و موهای بلندش که تا گردنش بود رو شونه که و روبه بالا داد...بعد از دو ساعت کامل آماده بود!پایین رفت و دید که خواهرش مثل فرشته ها شده‌‌‌...

جونگ‌کوک:نونا شبیه فرشته ها شدی!(لبخند)

لیا:تو هم خیلی جذاب شدی!(خنده)

کمی بعد ساعت ۸ شد...تهیونگ همراه خانواده اش به خواستگاری رفت بودن و جونگ‌کوک در همون نگاه اول...«عاشق»او شد...

م/ت:سلام عروس گلم!(لبخند)

لیا:سلام خانم کیم!(مهربون،لبخند)

پ/ت:پس دختری که پسرم عاشقش شده تویی...باید بگم خیلی زیبا هستی..(نرم)

لیا لبخند خجالت زده ای زد و گفت

لیا:شما لطف دارین...

جونگ‌کوک تمام مدت نگاهش رو تهیونگ مونده بود و مثل طلسم شده ها فقط به تهیونگ خیره بود...

تهیونگ سلامی کرد و نگاهش به جونگ‌کوک افتاد...وقتی تهیونگ نگاهش کرد بعد از چند ثانیه از روی خجالت نگاهش و ازش دزدید...

شرط«۲۵ لایک،۱۵ کامنت،۱۰ بازنشر»

راستش نمیخواستم پارت بزارم چون دیروز گفت بودم که می‌خوام برای یه مدتی برم...ولی به اسرار خیلی ها پارت بعدی رو آپ کردم😊حمایت یادتون نره🌱
دیدگاه ها (۲۶)

سلام بچه ها🌱امیدوارم حالتون از عالی هم عالی تر باشه🫀امروز تو...

جوری که این ویدیو واسه منه اوتاکو قشنگههه😖🎀

عشق حقیقی...★(پارت:۱)آخرین کتاب رو هم روی میز گذاشت و مشغول ...

اسم رومان:عشق حقیقیشخصیت ها:کیم تهیونگ،جعون جونگ‌کوک،مین یون...

آهان باشه پس برو بیرون میخوام لباسمو عوض کنمات. چشمرفتم تو آ...

تير عاشقی💘Part : 18*کوک توی خیابون لیا رو بغل کرد. لیا هم بع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط