پارت26 وقتی (میدزدتت و...)

پارت26 وقتی (میدزدتت و...)
#هیونجین
گذشت چند ساعتی، 1ساعت، 2ساعت، 3 یا حتی بیشتر... ولی گذشت
چند ساعت بعد.
هوشیاری کامل برگشته بود. داروها هنوز تو رگت می‌دویدن، ولی ذهنت صاف‌تر شده بود. پشتت بسته بود، اما این بار می‌تونستی صاف بشینی.
روی تخت نشسته بودی. سرت پایین. موهات افتاده جلوی صورتت. نفس‌هات آروم اما عمیق.
در اتاق نیمه‌باز بود.
اونجا بود.
کنار پنجره ایستاده بود. پشت بهت. دست‌ها تو جیب. شونه‌هاش کمی افتاده‌تر از همیشه.
سه ماه نخوابیده بود درست و حسابی.
وقتی صدای حرکت تخت رو شنید، برگشت.
چشم‌هاش مستقیم روی تو.
نه شوکه. نه فریاد.
فقط… یه مکث طولانی.
تو آروم گفتی، سرت هنوز پایین:
«هیونجین. … حالت خوبه؟»
سکوت.
یه نفس کوتاه از بین دندون‌هاش رد شد. انگار تازه فهمیده باشه نفس کشیدن یادش رفته بوده.
چند قدم جلو اومد. آهسته. انگار می‌ترسید تصویر از بین بره.
«من؟»
صداش خش‌دار بود. کنترل‌شده، ولی واضح بود که از ته گلوعه.
«تو سه ماه بیهوش بودی.»
مکث کرد.
«و اولین سوالت اینه که حال من خوبه؟»
یه لحظه کنار تخت ایستاد. فاصله نزدیک. اما دست دراز نکرد.
چشم‌هاش از صورتت پایین رفت روی باندها، بعد دوباره برگشت بالا.
خیلی آروم گفت:
«حالم خوب نبود.»
صریح. بدون غرور.
«الان… بهتره.»
مکث.
انگشت‌هاش کمی لرزیدن، اما خودش سریع جمعشون کرد.
«چیزی یادت میاد؟»
چشم‌هاش دقیق نگاه می‌کرد. نه از سر بازجویی. از ترس.
بعد خیلی آهسته، تقریباً زیر لب اضافه کرد:
«ماه من…»
این بار بی‌هوا گفته شد. انگار فراموش کرده باشه تو بیداری.
چند ثانیه بعد انگار خودش فهمید چی گفته. فکش سفت شد. اما پس نگرفت.
فقط آروم‌تر ادامه داد:
«هیچ‌کس دیگه بهت دست نمی‌زنه.»
و این جمله…
قول نبود.
قانون جدید بود.
دیدگاه ها (۲)

(:♡رز ابی من part.3/3اول متن رو بخونید زیر لب گفت و سرعت ماش...

پارت ۱۹۵

درخواستی

بهار بدون تو

پارت ۴۵

**پارت ۱۹**جونگکوک تو رو به اتاقِ بزرگ و باشکوهِ خودش برد؛ ا...

تکپارتی جونگ کوک

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p58نینا شونه بالا انداخت.«خب... تا قبل از...

«پارت بعدی در راه است… ⏳✨شرط انتشار سریع:✅ 10 لایک✅ 15 کامنت...

سناریو سانزو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط