پارت25 وقتی (میدزدتت و...)
پارت25 وقتی (میدزدتت و...)
#هیونجین
پرش به زمان حال:
سه ماه.
نود روز.
اتاق سفید. نور ثابت. بوی الکل و دارو. دستگاههایی که به صدای نفسهات عادت کرده بودن.
سه ماهی که تو هیچ حرکتی نکردی… اما برج از حرکت نایستاد.
اولین هفتهها، پزشکها امید میدادن.
ماه دوم، لحنشون محتاط شد.
ماه سوم… سکوتشون بیشتر از حرفاشون بود.
اما یه چیز تغییر نکرد.
هر شب، بعد از اینکه همه میرفتن،
میومد.
نه با محافظ. نه با نمایش.
کتشو درمیآورد. آستین بالا. مینشست کنار تخت.
گزارشهای امپراتوری رو همونجا میخوند.
دستورها رو همونجا میداد.
جنگ با جانگشین رو از همون صندلی هدایت کرد.
جانگشین هنوز زنده بود.
نه سالم.
نه راحت.
هر بار که دکتر میگفت «امروز هنوز واکنشی نیست»
هیونجین مستقیم میرفت زیرزمین.
هیچ فریادی نمیکشید.
فقط روبهروش میایستاد و میگفت:
«نفس میکشه.»
سه کلمه.
و برای جانگشین، همین سه کلمه بدتر از هر شکنجهای بود.
لیونا دوبار اومد برج.
بار اول خواست ببینه چرا هنوز اینقدر به اتاق تو سر میزنه.
گفت:
«داری ضعیف میشی.»
هیونجین حتی نگاش نکرد.
جوابش کوتاه بود:
«برو.»
بار دوم که اومد، فهمید دیگه جایی تو این معادله نداره.
رابطهای که سه سال پیش شکستش داده بود،
حالا حتی تهماندهای هم نداشت.
شب هشتاد و نهم—
هیونجین طبق عادت همیشگی کنار تخت نشسته بود.
دستت رو گرفته بود. این بار کامل. نه فقط نوک انگشت.
چشمهاش خستهتر از همیشه.
زیر لب گفت:
«ماه من…»
سه ماه بود این لقبو فقط وقتی اتاق خالی بود میگفت.
«من همهچیو پس گرفتم. شهر، پول، قدرت… حتی جانگشینو.»
مکث.
«اما بدون تو… هیچکدومش معنی نداره.»
سکوت.
بعد آرومتر:
«اگه برگردی… قول میدم دیگه جلو هیچ ضربهای نپری.»
یه نفس نیمهشکسته کشید.
«این بار من جلو میایستم.»
همون لحظه—
دستت خیلی خیلی کم… تکون خورد.
نه واضح.
نه کامل.
اما انگشتت زیر دستش لرزید.
جونگ کوک یخ زد.
چشمهاش رفت روی صورتت.
«(اسمتو صدا زد)»
اولین بار بود بعد از سه ماه اسمتو با صدای بلند گفت.
دستت دوباره تکون خورد.
دستگاه ضربان یه تغییر کوچیک نشون داد.
هیونجین با صدایی که سعی میکرد آروم باشه فریاد زد:
«دکتر!»
اما قبل از اینکه کسی وارد شه…
خیلی آروم، خیلی ضعیف…
پلکهات لرزید.
و برای اولین بار بعد از سه ماه تاریکی—
نور برگشت.
#هیونجین
پرش به زمان حال:
سه ماه.
نود روز.
اتاق سفید. نور ثابت. بوی الکل و دارو. دستگاههایی که به صدای نفسهات عادت کرده بودن.
سه ماهی که تو هیچ حرکتی نکردی… اما برج از حرکت نایستاد.
اولین هفتهها، پزشکها امید میدادن.
ماه دوم، لحنشون محتاط شد.
ماه سوم… سکوتشون بیشتر از حرفاشون بود.
اما یه چیز تغییر نکرد.
هر شب، بعد از اینکه همه میرفتن،
میومد.
نه با محافظ. نه با نمایش.
کتشو درمیآورد. آستین بالا. مینشست کنار تخت.
گزارشهای امپراتوری رو همونجا میخوند.
دستورها رو همونجا میداد.
جنگ با جانگشین رو از همون صندلی هدایت کرد.
جانگشین هنوز زنده بود.
نه سالم.
نه راحت.
هر بار که دکتر میگفت «امروز هنوز واکنشی نیست»
هیونجین مستقیم میرفت زیرزمین.
هیچ فریادی نمیکشید.
فقط روبهروش میایستاد و میگفت:
«نفس میکشه.»
سه کلمه.
و برای جانگشین، همین سه کلمه بدتر از هر شکنجهای بود.
لیونا دوبار اومد برج.
بار اول خواست ببینه چرا هنوز اینقدر به اتاق تو سر میزنه.
گفت:
«داری ضعیف میشی.»
هیونجین حتی نگاش نکرد.
جوابش کوتاه بود:
«برو.»
بار دوم که اومد، فهمید دیگه جایی تو این معادله نداره.
رابطهای که سه سال پیش شکستش داده بود،
حالا حتی تهماندهای هم نداشت.
شب هشتاد و نهم—
هیونجین طبق عادت همیشگی کنار تخت نشسته بود.
دستت رو گرفته بود. این بار کامل. نه فقط نوک انگشت.
چشمهاش خستهتر از همیشه.
زیر لب گفت:
«ماه من…»
سه ماه بود این لقبو فقط وقتی اتاق خالی بود میگفت.
«من همهچیو پس گرفتم. شهر، پول، قدرت… حتی جانگشینو.»
مکث.
«اما بدون تو… هیچکدومش معنی نداره.»
سکوت.
بعد آرومتر:
«اگه برگردی… قول میدم دیگه جلو هیچ ضربهای نپری.»
یه نفس نیمهشکسته کشید.
«این بار من جلو میایستم.»
همون لحظه—
دستت خیلی خیلی کم… تکون خورد.
نه واضح.
نه کامل.
اما انگشتت زیر دستش لرزید.
جونگ کوک یخ زد.
چشمهاش رفت روی صورتت.
«(اسمتو صدا زد)»
اولین بار بود بعد از سه ماه اسمتو با صدای بلند گفت.
دستت دوباره تکون خورد.
دستگاه ضربان یه تغییر کوچیک نشون داد.
هیونجین با صدایی که سعی میکرد آروم باشه فریاد زد:
«دکتر!»
اما قبل از اینکه کسی وارد شه…
خیلی آروم، خیلی ضعیف…
پلکهات لرزید.
و برای اولین بار بعد از سه ماه تاریکی—
نور برگشت.
- ۸۳۰
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط