{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت27 وقتی (میدزدتت و...)

پارت27 وقتی (میدزدتت و...)
#هیونجین
داریم به اخرای داستان نزدیک میشیم... پارتای آخره🤠

چشم‌هات هنوز کمی گیج بود. صداش وقتی اون لقب رو گفت، خیلی آروم‌تر از اون بود که کامل بشنوی.

گفتی:
«چی؟ چی گفتین؟… آره… همه‌چی یادمه… ج… جانگ‌شین چی شد؟ با همون خانم خوشگله… دوست‌دخترتون؟»(از عمد لحنتو رسمی کردی براش)

چند ثانیه اتاق کاملاً ساکت شد.

هیونجین پلک نزد. فقط نگاهش عمیق‌تر شد.

«دوست‌دخترم؟»

یه خنده‌ی کوتاه و بی‌روح از بین لب‌هاش رد شد.

«لیونا سال‌ها پیش انتخابشو کرد.»

اسمشو سرد گفت. بدون مکث احساسی.

«سه سال پیش با اطلاعات داخلی رفت سمت جانگ‌شین. همون ضربه‌ای که منو پایین کشید… از همون‌جا شروع شد.»

مکث.

«اون هیچ‌وقت چیزی برای من نبود جز یه اشتباه.»

با چشمای درشت و عروسمیت فقط خیره شده بودی بهش.. درسته به خرفاش گوش میدادی ولی بیشتر داشتی دیدش میزدی... دلت براش تنگ شده بود... برای عطرش. بوی میوه ای موهای.. تن داغش.

چند قدم جلوتر اومد. فاصله کمتر شد.

«و الان هم… هیچ نسبتی با من نداره.»
تو تا اومدی چیزی بگی که هیونجین زودتر گفت:
بعد مستقیم جواب سوالت رو داد:

«جانگ‌شین زنده‌ست.»

نگاهش تیره شد.

«به دستور من.»

چشم‌هاش ازت برنداشته شد.

«سه ماهه نفس می‌کشه فقط چون تو نفس می‌کشیدی.»

تو: ه.. هیونـ..

این جمله رو آهسته گفت. بدون نمایش.

«هر روز می‌رفت زیرزمین و فقط یه چیز بهش می‌گفتم.»

مکث.

«نفس می‌کشه.»

نزدیک‌تر شد. دستش لبه‌ی تخت رو گرفت.

«تا وقتی بیدار نشدی، هیچ‌چیز تموم نمی‌شد.»

چند لحظه سکوت.

بعد خیلی آروم‌تر:

«حالا که بیداری… تصمیم بعدی با منه.»

یه لحظه مکث کرد.

«و این بار… دیگه کسی پشت تو قایم نمی‌شه.»

چشم‌هاش روی صورتت موند.

نه سرد.

نه بی‌رحم.

چیزی بین خشم و مراقبت. چیزی که خودش هم احتمالاً هنوز اسمشو نمی‌دونست.
دیدگاه ها (۶)

پارت26 وقتی (میدزدتت و...) #هیونجین گذشت چند ساعتی، 1ساعت، 2...

پارت25 وقتی (میدزدتت و...) #هیونجین پرش به زمان حال: سه ماه....

پارت17 وقتی (میدزدتت و...) #هیونجین بعد از اون بوسه، هنوز فا...

PT/1 ات نفس نفس می زد : کجا داری م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط