رمانعشق مثلثی
رمان؟عشق مثلثی
پارت؟4
(تابع قوانین ویسگون)
(اسپانیا=ساعت 9:25 PM)
*شب بود،هوا تاریک بود،توی بالکن نشسته بودم،توی بالکن دو تا صندلی چرم با یک میز پلاستیکی مشکی رنگ بود،اما من روی زمین نشسته بودم،به ماه نگاه میکردم،به ستاره ها نگاه میکردم،دوقطره اشک ریختم و گفتم"بابایی..کمکم کن"
همون طور که اشک بی صدا میریختم سرم رو توی زانو هام فرو بردم،توی این شرایط اگر بابام زنده بود دهنش رو سرویس میکرد،نمیزات حتی یک انگشت بهم بخوره،چه برسه به اینکه بخواد منو بزور بیاره و حتی بزور بهم بگه دوست دخترم،الان به بغل گرم و نرم بابام نیاز دارم،به صدایی که بهم بگه"دخترم،پرنسسم،الههء زیبایی،خانم کوچولو"
همون لحظه یک دستی روی شونم خورد،سرم رو بالا گرفتم،احتمالا این همون اجومایی بود که میگفت..
اجوما حرف زد و گفت"عزیزم،وقت شامه،بیا غذا بخور"
اشکام رو پاک کردم و لبخند زورکی زدم"ممنون..اما اشتها ندارم"
اجوما در پاسخ گفت"نمیشه که،از صبح حتی اب هم نخوردی،بلند شو ببینم..زود باش!"
اجوما دستش رو دراز کرد،بلند شدم و حرف زدم
"میتونم بعدا غذا بخورم؟الان اشتهایی ندارم"
اجوما سری تکون داد و گفت
"اول باید اقای مین اجازه بدن..بعدش میتونی"
لبخندی زدم
"نگران نباشید،خودم باهاشون حرف میزنم،در ضمن..حال لوسی خوبه؟"
اجوما لبخندی زد و گفت
"اره حالش خوبه،حسابی غذا خورده"
تک خنده ای کردم،اجوما دیگه رفت بیرون،در رو قفل کرد،رفتم روی تخت دراز کشیدم،خوابم میومد،که یکی قفل در رو به سرعت باز کرد و با اعصبانیت در رو کوبید و اومد تو..چشمام رو بهش دوختم،بله خودش بود*
ادامه دارد...
پارت؟4
(تابع قوانین ویسگون)
(اسپانیا=ساعت 9:25 PM)
*شب بود،هوا تاریک بود،توی بالکن نشسته بودم،توی بالکن دو تا صندلی چرم با یک میز پلاستیکی مشکی رنگ بود،اما من روی زمین نشسته بودم،به ماه نگاه میکردم،به ستاره ها نگاه میکردم،دوقطره اشک ریختم و گفتم"بابایی..کمکم کن"
همون طور که اشک بی صدا میریختم سرم رو توی زانو هام فرو بردم،توی این شرایط اگر بابام زنده بود دهنش رو سرویس میکرد،نمیزات حتی یک انگشت بهم بخوره،چه برسه به اینکه بخواد منو بزور بیاره و حتی بزور بهم بگه دوست دخترم،الان به بغل گرم و نرم بابام نیاز دارم،به صدایی که بهم بگه"دخترم،پرنسسم،الههء زیبایی،خانم کوچولو"
همون لحظه یک دستی روی شونم خورد،سرم رو بالا گرفتم،احتمالا این همون اجومایی بود که میگفت..
اجوما حرف زد و گفت"عزیزم،وقت شامه،بیا غذا بخور"
اشکام رو پاک کردم و لبخند زورکی زدم"ممنون..اما اشتها ندارم"
اجوما در پاسخ گفت"نمیشه که،از صبح حتی اب هم نخوردی،بلند شو ببینم..زود باش!"
اجوما دستش رو دراز کرد،بلند شدم و حرف زدم
"میتونم بعدا غذا بخورم؟الان اشتهایی ندارم"
اجوما سری تکون داد و گفت
"اول باید اقای مین اجازه بدن..بعدش میتونی"
لبخندی زدم
"نگران نباشید،خودم باهاشون حرف میزنم،در ضمن..حال لوسی خوبه؟"
اجوما لبخندی زد و گفت
"اره حالش خوبه،حسابی غذا خورده"
تک خنده ای کردم،اجوما دیگه رفت بیرون،در رو قفل کرد،رفتم روی تخت دراز کشیدم،خوابم میومد،که یکی قفل در رو به سرعت باز کرد و با اعصبانیت در رو کوبید و اومد تو..چشمام رو بهش دوختم،بله خودش بود*
ادامه دارد...
- ۴.۵k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط