رمانعشق مثلثی
رمان؟عشق مثلثی
پارت؟3
(تابع قوانین ویسگون)
*اروم اروم چشمام رو باز کردم،سرم درد میکرد،روی تخت نشستم،اما..اون تخت خودم نبود،داشتم از ترس میمردم،بلند شدم،خواستم در رو باز کنم،اما در باز نمیشد،کوبیدم به در*
"اهااااای،کسی صدام رو میشنوه؟؟این در رو باز کنید..من میخوام بیام بیرون!"
*میکوبیدم به در و داد میزدم،چرا کسی در رو باز نمیکرد،یهو یکی از پشت در رو باز اون..اون اقای مین بود*
ا/ت:ا...اقای مین؟
یونگی:چقدر سر و صدا میکنی..خواب بودم..
ا/ت:بـ..ببخشید..
*اقای مین وارد اتاق شد،کلید رو توی دستش میچرخوند،نزدیکم شد،نفس گرمش به پوستم میخورد،زیادی نزدیک بود،اب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم برم عقب،انقد عقب رفتم که خوردم به دیوار،اومد نزدیک،نزدیک تر از قبل،نفسش خیلی داغ بود،دو تا دستاش رو گذاشت کنار سرم و راهم رو بست،با چشمای خمار بهم نگاه میکرد،داشتم از خجالت سرخ میشدم*
ا/ت:ا..اقای مین..می..میشه برید عقب..
یونگی:چه لبای خوشگلی..(نیشخند)
ا/ت:
*داشتم از خجالت اب میشدم،دستاش رو بداشت و یک قدم رفت عقب،دست به سینه شد و حرف زد*
یونگی:از این به بعد اینجا میمونی..
ا/ت:ا..اما..رستوران چی میشه؟خونم؟گربهم؟شرط میبندم گرسنشه و هیچی نخورده
یونگی:گربهت رو اوردم..با گربه من دارن بازی میکنن،در ضمن،تو دیگه نیازی به کار نداری،چون از این به بعد پیش منی..
ا/ت:چرا؟
یونگی:چون میخوام دوست دخترم باشی
ا/ت:بله؟(تعجب)
یونگی:همین جا میمونی،بیرون نمیشه بری،حوصله هم ندارم،اجوما میاد قوانین رو کامل بهت میگه،منم یونگی صدا کن..نه چیز دیگه..
ا/ت:اما من نمیخوام اینجا بمونم
یونگی:فکر کردی اجازه داری بری؟نچ نچ..کور خوندی..همین جا با من میمونی..لازم باشه باهام میخوابی
ا/ت:خفهشو بابا..مردتیکه این همه مدت بهت احترام گذاشتم فکر کردی پخی هستی؟
یونگی:چه زری زدی؟
*دستم رو گرفت،جوری فشار داد که از درد بغضم گرفت،بغضم رو قورت دادم و حرف زدم*
ا/ت:ببخشید..میمونم(بغض)
یونگی:خوبه
☆:یونگی از اتاق بیرون رفت،در رو دوباره قفل کرد،ا/ت دلش لوسی رو میخواست(گربش)،دلش میخواست الان بغلش کنه،لوسی تنها کسی بود که ا/ت رو اروم میکرد..
ادامه دارد....
پارت؟3
(تابع قوانین ویسگون)
*اروم اروم چشمام رو باز کردم،سرم درد میکرد،روی تخت نشستم،اما..اون تخت خودم نبود،داشتم از ترس میمردم،بلند شدم،خواستم در رو باز کنم،اما در باز نمیشد،کوبیدم به در*
"اهااااای،کسی صدام رو میشنوه؟؟این در رو باز کنید..من میخوام بیام بیرون!"
*میکوبیدم به در و داد میزدم،چرا کسی در رو باز نمیکرد،یهو یکی از پشت در رو باز اون..اون اقای مین بود*
ا/ت:ا...اقای مین؟
یونگی:چقدر سر و صدا میکنی..خواب بودم..
ا/ت:بـ..ببخشید..
*اقای مین وارد اتاق شد،کلید رو توی دستش میچرخوند،نزدیکم شد،نفس گرمش به پوستم میخورد،زیادی نزدیک بود،اب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم برم عقب،انقد عقب رفتم که خوردم به دیوار،اومد نزدیک،نزدیک تر از قبل،نفسش خیلی داغ بود،دو تا دستاش رو گذاشت کنار سرم و راهم رو بست،با چشمای خمار بهم نگاه میکرد،داشتم از خجالت سرخ میشدم*
ا/ت:ا..اقای مین..می..میشه برید عقب..
یونگی:چه لبای خوشگلی..(نیشخند)
ا/ت:
*داشتم از خجالت اب میشدم،دستاش رو بداشت و یک قدم رفت عقب،دست به سینه شد و حرف زد*
یونگی:از این به بعد اینجا میمونی..
ا/ت:ا..اما..رستوران چی میشه؟خونم؟گربهم؟شرط میبندم گرسنشه و هیچی نخورده
یونگی:گربهت رو اوردم..با گربه من دارن بازی میکنن،در ضمن،تو دیگه نیازی به کار نداری،چون از این به بعد پیش منی..
ا/ت:چرا؟
یونگی:چون میخوام دوست دخترم باشی
ا/ت:بله؟(تعجب)
یونگی:همین جا میمونی،بیرون نمیشه بری،حوصله هم ندارم،اجوما میاد قوانین رو کامل بهت میگه،منم یونگی صدا کن..نه چیز دیگه..
ا/ت:اما من نمیخوام اینجا بمونم
یونگی:فکر کردی اجازه داری بری؟نچ نچ..کور خوندی..همین جا با من میمونی..لازم باشه باهام میخوابی
ا/ت:خفهشو بابا..مردتیکه این همه مدت بهت احترام گذاشتم فکر کردی پخی هستی؟
یونگی:چه زری زدی؟
*دستم رو گرفت،جوری فشار داد که از درد بغضم گرفت،بغضم رو قورت دادم و حرف زدم*
ا/ت:ببخشید..میمونم(بغض)
یونگی:خوبه
☆:یونگی از اتاق بیرون رفت،در رو دوباره قفل کرد،ا/ت دلش لوسی رو میخواست(گربش)،دلش میخواست الان بغلش کنه،لوسی تنها کسی بود که ا/ت رو اروم میکرد..
ادامه دارد....
- ۱۵.۵k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط