رمانعشق مثلثی
رمان؟عشق مثلثی
پارت؟5
(تابع قوانین ویسگون)
*دستم رو گرفت و کشید،روی تخت پرتم کرد*
ا/ت:هوشهههه..مردتیکه منحرف..چه گوهی میخوری؟!
یونگی:برای چی غذا نمیخوری؟(داد)
ا/ت:گشنم نیست(داد)
یونگی:سر من داد نزن(داد)
ا/ت:تو داد نزن(داد)
یونگی:بیا پایین..باید غذا بخوری
ا/ت:گشنم نیست(جیغ)
یونگی:جیغ نزن(سیلی)
یونگی:
*یک سیلی محکم بهم زد،این باعث شد خون دماغ بشم،خون روی پتوی سفیدش داشت میچکید،خودش هم توی شوک بود*
یونگی:ا/ت..معذرت میخوام..
ا/ت:من میخوام برم خونه(گریه)
یونگی:ا/ت..تو مال منی..قول میدم..بهت قول میدم اگر رفتارت تغییر کنه..هرکاری بخوای میزارم انجام بدی
ا/ت:من میخوام برم خونه،من میخوام برم خونه ای که بابام برام خریده،ولم کن مردتیکه،ازت متنفرم(جیغ،گریه)
ا/ت:
*اون رفت بیرون،گریم بند نمیومد،خون همین جوری روی پتو میچکید،دستمال کاغذی پیدا نکردم،پس برام دیگه مهم نبود،گریه میکردم و گریه میکردم و گریه میکردم*
ا/ت:بـ...بابایی..توروخدا کمکم کن(گریه)
*در دوباره باز شد،اجوما..همون خانم مهربون بود*
اجوما:دخترم..بلند شو..باید پتو رو بردارم بشورم،به سنا(دختر اجوما)میگم پتو جدید بندازه
ا/ت:ممنونم
*اشکام رو پاک کردم و بلند شدم،اجوما خواست بره*
ا/ت:بـ..ببخشید..
اجوما:جانم عزیزم؟
ا/ت:من..من دستمال کاغذی نیاز دارم
اجوما:توی کشو بغل تخته..از اونجا میتونی برداری(لبخند)
ا/ت:بـ..بله..ممنونم..
*اجوما سری تکون داد و رفت،دستمال کاغذی برداشتم و روی بینیم گرفتم تا خون اونجا بچکه،یکی در زد*
ا/ت:بـ..بله؟
سنا:میتونم بیام داخل؟
ا/ت:حتما..
*ی دختر اومد تو،موهاش کوتاه بود اما بسته بود،چتری هاش رو کنار داده بود،لباس خدمتکاری هم تنش بود*
ا/ت:تـ..تو سنایی؟
سنا:بله خودمم(لبخند)
ا/ت:خیلی خوشگلی
سنا:ممنونم..راستی..من شبا دیر میخوابم،کلا دیر خوابم میبره،اگر گرسنه بودید من هستم..
ا/ت:بله..حتما(لبخند)
سنا:(لبخند)
*سنا رفت بیرون،چقدر مهربون بود،شاید..شاید بتونم فرار کنم..هوم؟..روی تخت دراز کشیدم،همون لحظه یکی بدون در زدن وارد شد،نشستم روی تخت،اقای مین بود*
یونگی:حالت بهتره؟
ا/ت:خوبم(سرد)
یونگی:بیا بخوابیم
*اومد کنارم دراز کشید،شوکه شدم،مگه خودش اتاق نداشت؟*
ا/ت:مگه..خودتون اتاق ندارید؟
یونگی:اره..همینجاست..پیش تو..
ا/ت:
*خیلی خجالت کشیده و معذب بودم،پشتم رو کردم بهش،از پشت بغلم کرد و منو به خودش چسبوند*
ا/ت:نـ..نکن..
یونگی:خوشت نمیاد؟(بم)
ا/ت:معلومه که نه
یونگی:ولی من اینطوری راحتم
*اون به سرعت خوابش برد،مردتیکهی....اه..اشغال..دستش رو اروم بلند کردم،دمپایی های پشمی سفید رو پوشیدم،از اتاق رفتم بیرون،رفتم طبقه پایین توی اشپزخونه*
ا/ت:هی..هی..سنا(اروم)
سنا:بله خانم؟گرسنتون شده؟
ا/ت:میشه کمکم کنی فرار کنم؟
سنا:خانم من..من میترسم!
ا/ت:چیزی نمیشه نگران نباش..
سنا:نه..از ارباب میترسم..اون هممون رو تحدید کرده..هیچ کس جز مامانم حق نداره با شما حرف بزنه مگه اینکه مامانم اجازه بده..
ا/ت:منظورت چیه؟
سنا:اگر فراریتون بدم مامانم رو شکنجه میکنه و منو میکشه،توی خونه کلی دوربین هست..
ا/ت:باشه..معذرت میخوام..
یونگی:چیزی شده عزیزم؟
سنا:ارباب(تعظیم)
یونگی:سنا..چرا هنوز نخوابیدی؟
سنا:ارباب من شبا دیر خوابم میبره،درضمن باید برم به نگهبان ها هم غذاشون رو بدم
یونگی:مگه موقعی که ما غذا میخوریم غذا نمیخورن؟
سنا:خودشون میگن میل ندارن..برای همین همیشه ساعت 11 یا 12 براشون غذا میبرم
یونگی:به خودت خستگی وارد نکن..برو استراحت کن..فردا هم بهشون میگم که حق ندارن بعد از ساعت 9 غذا بخورن..
سنا:بله...چشم..
یونگی:عزیزم..تو چیزیت شده؟
ا/ت:مـ...من..
سنا:خانم گرسنشون بود،میخواستم غذا رو گرم کنم..
ا/ت:ا..اره..درست میگه
یونگی:سنا هرچی لازم داره بهش بده..
سنا:بله ارباب(تعظیم)
یونگی:بالا منتظرتم
ادامه دارد...
پارت؟5
(تابع قوانین ویسگون)
*دستم رو گرفت و کشید،روی تخت پرتم کرد*
ا/ت:هوشهههه..مردتیکه منحرف..چه گوهی میخوری؟!
یونگی:برای چی غذا نمیخوری؟(داد)
ا/ت:گشنم نیست(داد)
یونگی:سر من داد نزن(داد)
ا/ت:تو داد نزن(داد)
یونگی:بیا پایین..باید غذا بخوری
ا/ت:گشنم نیست(جیغ)
یونگی:جیغ نزن(سیلی)
یونگی:
*یک سیلی محکم بهم زد،این باعث شد خون دماغ بشم،خون روی پتوی سفیدش داشت میچکید،خودش هم توی شوک بود*
یونگی:ا/ت..معذرت میخوام..
ا/ت:من میخوام برم خونه(گریه)
یونگی:ا/ت..تو مال منی..قول میدم..بهت قول میدم اگر رفتارت تغییر کنه..هرکاری بخوای میزارم انجام بدی
ا/ت:من میخوام برم خونه،من میخوام برم خونه ای که بابام برام خریده،ولم کن مردتیکه،ازت متنفرم(جیغ،گریه)
ا/ت:
*اون رفت بیرون،گریم بند نمیومد،خون همین جوری روی پتو میچکید،دستمال کاغذی پیدا نکردم،پس برام دیگه مهم نبود،گریه میکردم و گریه میکردم و گریه میکردم*
ا/ت:بـ...بابایی..توروخدا کمکم کن(گریه)
*در دوباره باز شد،اجوما..همون خانم مهربون بود*
اجوما:دخترم..بلند شو..باید پتو رو بردارم بشورم،به سنا(دختر اجوما)میگم پتو جدید بندازه
ا/ت:ممنونم
*اشکام رو پاک کردم و بلند شدم،اجوما خواست بره*
ا/ت:بـ..ببخشید..
اجوما:جانم عزیزم؟
ا/ت:من..من دستمال کاغذی نیاز دارم
اجوما:توی کشو بغل تخته..از اونجا میتونی برداری(لبخند)
ا/ت:بـ..بله..ممنونم..
*اجوما سری تکون داد و رفت،دستمال کاغذی برداشتم و روی بینیم گرفتم تا خون اونجا بچکه،یکی در زد*
ا/ت:بـ..بله؟
سنا:میتونم بیام داخل؟
ا/ت:حتما..
*ی دختر اومد تو،موهاش کوتاه بود اما بسته بود،چتری هاش رو کنار داده بود،لباس خدمتکاری هم تنش بود*
ا/ت:تـ..تو سنایی؟
سنا:بله خودمم(لبخند)
ا/ت:خیلی خوشگلی
سنا:ممنونم..راستی..من شبا دیر میخوابم،کلا دیر خوابم میبره،اگر گرسنه بودید من هستم..
ا/ت:بله..حتما(لبخند)
سنا:(لبخند)
*سنا رفت بیرون،چقدر مهربون بود،شاید..شاید بتونم فرار کنم..هوم؟..روی تخت دراز کشیدم،همون لحظه یکی بدون در زدن وارد شد،نشستم روی تخت،اقای مین بود*
یونگی:حالت بهتره؟
ا/ت:خوبم(سرد)
یونگی:بیا بخوابیم
*اومد کنارم دراز کشید،شوکه شدم،مگه خودش اتاق نداشت؟*
ا/ت:مگه..خودتون اتاق ندارید؟
یونگی:اره..همینجاست..پیش تو..
ا/ت:
*خیلی خجالت کشیده و معذب بودم،پشتم رو کردم بهش،از پشت بغلم کرد و منو به خودش چسبوند*
ا/ت:نـ..نکن..
یونگی:خوشت نمیاد؟(بم)
ا/ت:معلومه که نه
یونگی:ولی من اینطوری راحتم
*اون به سرعت خوابش برد،مردتیکهی....اه..اشغال..دستش رو اروم بلند کردم،دمپایی های پشمی سفید رو پوشیدم،از اتاق رفتم بیرون،رفتم طبقه پایین توی اشپزخونه*
ا/ت:هی..هی..سنا(اروم)
سنا:بله خانم؟گرسنتون شده؟
ا/ت:میشه کمکم کنی فرار کنم؟
سنا:خانم من..من میترسم!
ا/ت:چیزی نمیشه نگران نباش..
سنا:نه..از ارباب میترسم..اون هممون رو تحدید کرده..هیچ کس جز مامانم حق نداره با شما حرف بزنه مگه اینکه مامانم اجازه بده..
ا/ت:منظورت چیه؟
سنا:اگر فراریتون بدم مامانم رو شکنجه میکنه و منو میکشه،توی خونه کلی دوربین هست..
ا/ت:باشه..معذرت میخوام..
یونگی:چیزی شده عزیزم؟
سنا:ارباب(تعظیم)
یونگی:سنا..چرا هنوز نخوابیدی؟
سنا:ارباب من شبا دیر خوابم میبره،درضمن باید برم به نگهبان ها هم غذاشون رو بدم
یونگی:مگه موقعی که ما غذا میخوریم غذا نمیخورن؟
سنا:خودشون میگن میل ندارن..برای همین همیشه ساعت 11 یا 12 براشون غذا میبرم
یونگی:به خودت خستگی وارد نکن..برو استراحت کن..فردا هم بهشون میگم که حق ندارن بعد از ساعت 9 غذا بخورن..
سنا:بله...چشم..
یونگی:عزیزم..تو چیزیت شده؟
ا/ت:مـ...من..
سنا:خانم گرسنشون بود،میخواستم غذا رو گرم کنم..
ا/ت:ا..اره..درست میگه
یونگی:سنا هرچی لازم داره بهش بده..
سنا:بله ارباب(تعظیم)
یونگی:بالا منتظرتم
ادامه دارد...
- ۵.۷k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط