{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

**

**
**part*

یه هفته بعد.....

همه چیز از یه شبِ طوفانی توی دفتر کارِ جونگ‌کوک شروع شد. نام‌جون با چند تا عکس قدیمی که از توی یه صندوقچه قدیمی پیدا کرده بود، وارد شد. بعد از کلی بحث، اعضا تصمیم گرفتند که برای یک هفته از فضایِ سنگینِ مافیایی فاصله بگیرند و به جزیره‌ی ججو بروند؛ جایی که ریشه‌های دوستی‌شون اونجا بود.

یک هفته بعد، همگی سوار ماشینِ شاسی‌بلندِ مشکی جونگ‌کوک بودند و جاده‌های ساحلیِ ججو رو با سرعت طی می‌کردند. لارا، که هنوز خودش رو به عنوان «دکترِ خانواده» و یه غریبه توی این جمعِ صمیمی می‌دید، ساکت روی صندلیِ عقب نشسته بود و به همهمه‌ی اعضا گوش می‌داد.

جیمین با هیجان به صندلی عقب چرخید و خطاب به لارا گفت: «باورت نمیشه لارا! ما چند سال پیش که اینجا بودیم، روزها رو توی ساحل می‌گذروندیم. یه اکیپِ کامل بودیم؛ ما هفت تا، به‌علاوه لنا و بکهیون.»

لارا که اسمِ آدم‌هایی که نمی‌شناخت رو می‌شنید، با تعجب پرسید: «لنا؟ و بکهیون؟ منظورتون دوستای صمیمی‌تونه؟»

تهیونگ که داشت با گوشی‌اش بازی می‌کرد، سرش رو بلند کرد و با لبخندی که کمی مرموز به نظر می‌رسید، گفت: «آره، لنا و بکهیون. اون‌ها بهترینِ ما بودن... یا حداقل این‌طور به نظر می‌رسید.»

لارا نگاهی به دور و برش کرد، به جیمین، تهیونگ، جین و در نهایت به جونگ‌کوک که پشت فرمان بود. ناخودآگاه پرسید: «فقط یه دختر؟ لنا تنها دختری بود که بین این‌همه پسر دوام می‌آورد؟ حتماً خیلی کارش درسته که تونسته همه‌تون رو مدیریت کنه!»

جونگ‌کوک که تا اون لحظه ساکت بود، یهو نگاهش توی آینه به لارا گره خورد. نیشخندِ تلخی زد و با لحنی که بوی کنایه می‌داد، گفت: «سخت نگیر، دکتر. تو هم الان یکی شبیه اونی تنها دختر اینجایی، مگه نه؟»

لارا خواست جوابش رو بده که تهیونگ دوباره پرید وسط: «آره، ولی لنا فرق داشت. اون تنها دخترِ اکیپ بود... و خب، دوست‌دخترِ سابق جونگ‌کوک!»

با شنیدن اون کلمه »، انگار زمان برای لارا متوقف شد. نگاهش ناخودآگاه روی نیم‌رخِ جونگ‌کوک قفل شد. جونگ‌کوک به محض شنیدن این جمله، اخمِ غلیظی کرد و فکش رو طوری منقبض کرد که انگار می‌خواست استخوان‌هایِ صورتش رو بشکنه. دست‌هاش روی فرمان سفت شد و جوِ ماشین به‌شدت سنگین شد.

لارا حس کرد قلبی که تا چند دقیقه پیش براش می‌تپید، حالا داره از حسادت می‌سوزه. با خودش فکر کرد: *«اون دختر... لابد اونم براش مثل من بوده یه دوست عادی؟ یا شاید... شاید هنوزم براش مهمه؟»*

لارا با لحنی که سعی می‌کرد سرد باشه، پرسید: «پس حتماً هنوز هم خیلی به هم نزدیک هستید؟»

جونگ‌کوک با لحنی سردتر از یخ جواب داد: «نه. لنا دیگه هیچ‌کسِ من نیست.»

جیمین که متوجه فضایِ مسمومِ بینِ اون‌ها شده بود، سعی کرد بحث رو عوض کنه: «و خب، بکهیون... اون همیشه همراهِ لنا بود. رابطه‌شون با جونگ‌کوک هیچ‌وقت خوب نبود.»

جونگ‌کوک با عصبانیت و بیزاریِ تمام گفت: «اون بکهیونِ عوضی... امیدوارم این دفعه‌ی آخری باشه که دیدمش، حتی فکر کردن بهش هم اعصابم رو خورد می‌کنه.»

لارا اخمی کرد و سرش رو برگردوند سمت پنجره. نگاهش به دریا بود اما تمامِ ذهنش درگیرِ لنا بود. لارا داشت از درون می‌سوخت، حسادتِ زنونه‌ای که سعی داشت مخفی‌اش کنه، حالا داشت مثلِ آتشفشانِ جزیره‌ی ججو توی وجودش فوران می‌کرد.

جونگ‌کوک توی آینه، نگاهِ لارا رو دید و گوشه‌ی لبش برای یک ثانیه بالا رفت؛ انگار که از دیدنِ این حسادتِ لارا، تهِ دلش قند آب شده بود!

(اسلاید بعد لباس لارا )*
دیدگاه ها (۰)

**part*ماشین با ترمز ناگهانی جونگ‌کوک جلوی ویلای بزرگ و مجلل...

**part---یون گیول با نگاهی شرمنده سرش را پایین انداخت. «خیلی...

p3کلارا با دست‌های لرزان گوشی رو از جیبش درآورد. اتاق تاریک ...

افسانه‌ی خون و گل قسمت ۲۲: اولین نگاهِ سردجونگ‌کوک چشماش رو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط