**part
**part
---
یون گیول با نگاهی شرمنده سرش را پایین انداخت. «خیلی لطف دارید، ولی واقعاً کار خاصی نکردم.»
جیمین با لبخندی گرم دستی روی شانه یون گیول گذاشت. «تو خواهرم رو نجات دادی. وظیفهام بود که ازت تشکر کنم.»
یون گیول هنوز کمی معذب به نظر میرسید. «واقعاً نیازی نیست.»
جین، که انگار از این تعارفات خسته شده بود، با لحنی قاطع گفت: «نمیشه که پسر. برو استراحت کن، الان میایم.»
جیمین و جین از پلهها بالا رفتند. اتاق یون گیول در انتهای راهرو بود. جین در را باز کرد و وارد شد. یون گیول سری تکان داد و همانجا ایستاد.
چند دقیقه بعد، یون گیول با لباسهای راحتی که جین برایش آورده بود، از پلهها پایین آمد. لباسها بزرگ و گشاد بودند، ولی حس خوبی به او میدادند.
با دیدن جیمین و جین که پایین پلهها منتظرش بودند، به سمتشان رفت. «بریم.»
هر سه سوار ماشین شدند. جین رانندگی میکرد و جیمین در صندلی جلو نشسته بود. یون گیول در عقب، به پنجره تکیه داده بود و به خیابانهای خلوت شب خیره شده بود.
ویو ماشینی که جونگکوک و لارا بودن
ماشین در سکوت مطلق حرکت میکرد. سکوتی که سنگین و پر از حرف ناگفته بود. بالاخره، جونگکوک که انگار از این سکوت خسته شده بود، با صدایی که سعی میکرد آرام باشد، پرسید:
«با تو چیکار کرد؟»
یون گیول پلک زد. «گفتم که هیچی، کاریم نکرد.»
«پس اون اسلحه رو از کجا آوردی؟» جونگکوک با لحنی که تردید در آن موج میزد، پرسید.
لارا برای اینکه جیمین را نگران نکند، قضیه را به صورت خلاصه و سانسور شده تعریف کرد. *«همانطور که در انیمیشنها سانسور میکنند!»* «اِهممم... خب، اونجا بود.»
جونگکوک با کلافگی دستش را روی فرمان کوبید. «با این وضعیت سرت، فکر کردی میتونی منو گول بزنی؟ مثل قضیه جیمین که دیگه نمیخوام اینطوری باشه. حقیقت رو بهم بگو. قول میدم به جیمین چیزی نگم.»
لارا باز گفت «چیزی نشده.»
جونگکوک هنوز اصرار داشت.
«واقعاً فکر میکنی اینطوری میتونی منو قانع کنی؟ باید سرت داد بزنم تا جواب بدی یا همینجوری راحتی؟!» لحن جونگکوک بالا رفت.
لارا نفس عمیقی کشید. «خیلی خب، میگم. ولی مبادا به جیمین بگی، وگرنه حسابتو میرسم!»
جونگکوک با قاطعیت گفت.
«گفتم که نمیگم. پس بگو.»
«قول بده.»
«لارا زود باش بگو!» جونگکوک کلافه شد.
«اول قول بده تا بگم.» لارا انگشت کوچکش را بالا آورد و نزدیک صورت جونگکوک گرفت.
جونگکوک نگاهی به چشمهای منتظر دختر انداخت و بعد نگاهش را به جاده داد. انگشت کوچکش را بالا آورد و به انگشت لارا قفل کرد. «قول.»
«خوبه.» لارا شروع کرد به تعریف کردن ماجرای ناگوار. *«همانطور که برایتان تعریف کردم، اوضاع اصلاً خوب نبود.»*
«اون عوضی!» جونگکوک با عصبانیت دندانهایش را به هم فشرد.
لارا گفت
«کاری هم نکرد که بخوای گندهاش کنی.» لارا سعی کرد قضیه را عادی جلوه دهد.
«کاری نکرد که بخوام گندهاش کنم؟ خخخخ... خواسته بهت دست بزنه، بعد میگی کاری نکرده؟ خیلی خنگی.» جونگکوک پوزخندی زد.
لارا گفت
«الان سالمم.»
«ولی میدونی اگه تهیونگ بفهمه بهش راستشو نگفتی، چه بلای سر تو اون سوهو میاره؟!» جونگکوک یادآوری کرد.
«هی هی هی! ببین منو، قول دادی بهش نگی.» لارا با وحشت گفت.
«قول دادم، سر قولم میمونم. چیزی نمیگم.» جونگکوک آرامش را حفظ کرد.
لارا گفت
«اگه چیزی بگی، پوست کلتو میکنم!»
جونگکوک گفت.
«اگه قول نداده بودم، با این تهدیداتت همین الان میرفتم میگفتم.»
«حقشه، فضایی!» لارا زیر لب غرولند کرد.
«رسیدیم. اونجا دیگه از پیشم جم نمیخوری.» جونگکوک گفت.
«باشه.»
وارد مطب شدند. لارا روی صندلی منتظر نشست تا نوبتش شود. جونگکوک کنارش ایستاده بود و با نگاهش او را زیر نظر داشت.
نوبتشون شد و وارد دفتر دکتر شدند. لارا روی صندلی معاینه نشست و جونگکوک بالای سرش ایستاد. دکتر بانداژ سر لارا را باز کرد و نگاهی به زخم انداخت. یک قسمت زخمی بزرگ روی سرش بود. *«اسم دقیقش را نمیدانم، ولی به نظر میرسید عمیق باشد.»*
دکتر: «پمادی که برات نوشتم تهیه میکنی. هر شب چسب رو برمیداری، بهش پماد میزنی و بعد یکی تمیز میزنی.»
«مشکلی دیگه نیست؟» جونگکوک پرسید.
دکتر: «نه، حالشون خوبه.»
«خیلی ممنونم.» لارا با لبخند از دکتر تشکر کرد.
--
---
یون گیول با نگاهی شرمنده سرش را پایین انداخت. «خیلی لطف دارید، ولی واقعاً کار خاصی نکردم.»
جیمین با لبخندی گرم دستی روی شانه یون گیول گذاشت. «تو خواهرم رو نجات دادی. وظیفهام بود که ازت تشکر کنم.»
یون گیول هنوز کمی معذب به نظر میرسید. «واقعاً نیازی نیست.»
جین، که انگار از این تعارفات خسته شده بود، با لحنی قاطع گفت: «نمیشه که پسر. برو استراحت کن، الان میایم.»
جیمین و جین از پلهها بالا رفتند. اتاق یون گیول در انتهای راهرو بود. جین در را باز کرد و وارد شد. یون گیول سری تکان داد و همانجا ایستاد.
چند دقیقه بعد، یون گیول با لباسهای راحتی که جین برایش آورده بود، از پلهها پایین آمد. لباسها بزرگ و گشاد بودند، ولی حس خوبی به او میدادند.
با دیدن جیمین و جین که پایین پلهها منتظرش بودند، به سمتشان رفت. «بریم.»
هر سه سوار ماشین شدند. جین رانندگی میکرد و جیمین در صندلی جلو نشسته بود. یون گیول در عقب، به پنجره تکیه داده بود و به خیابانهای خلوت شب خیره شده بود.
ویو ماشینی که جونگکوک و لارا بودن
ماشین در سکوت مطلق حرکت میکرد. سکوتی که سنگین و پر از حرف ناگفته بود. بالاخره، جونگکوک که انگار از این سکوت خسته شده بود، با صدایی که سعی میکرد آرام باشد، پرسید:
«با تو چیکار کرد؟»
یون گیول پلک زد. «گفتم که هیچی، کاریم نکرد.»
«پس اون اسلحه رو از کجا آوردی؟» جونگکوک با لحنی که تردید در آن موج میزد، پرسید.
لارا برای اینکه جیمین را نگران نکند، قضیه را به صورت خلاصه و سانسور شده تعریف کرد. *«همانطور که در انیمیشنها سانسور میکنند!»* «اِهممم... خب، اونجا بود.»
جونگکوک با کلافگی دستش را روی فرمان کوبید. «با این وضعیت سرت، فکر کردی میتونی منو گول بزنی؟ مثل قضیه جیمین که دیگه نمیخوام اینطوری باشه. حقیقت رو بهم بگو. قول میدم به جیمین چیزی نگم.»
لارا باز گفت «چیزی نشده.»
جونگکوک هنوز اصرار داشت.
«واقعاً فکر میکنی اینطوری میتونی منو قانع کنی؟ باید سرت داد بزنم تا جواب بدی یا همینجوری راحتی؟!» لحن جونگکوک بالا رفت.
لارا نفس عمیقی کشید. «خیلی خب، میگم. ولی مبادا به جیمین بگی، وگرنه حسابتو میرسم!»
جونگکوک با قاطعیت گفت.
«گفتم که نمیگم. پس بگو.»
«قول بده.»
«لارا زود باش بگو!» جونگکوک کلافه شد.
«اول قول بده تا بگم.» لارا انگشت کوچکش را بالا آورد و نزدیک صورت جونگکوک گرفت.
جونگکوک نگاهی به چشمهای منتظر دختر انداخت و بعد نگاهش را به جاده داد. انگشت کوچکش را بالا آورد و به انگشت لارا قفل کرد. «قول.»
«خوبه.» لارا شروع کرد به تعریف کردن ماجرای ناگوار. *«همانطور که برایتان تعریف کردم، اوضاع اصلاً خوب نبود.»*
«اون عوضی!» جونگکوک با عصبانیت دندانهایش را به هم فشرد.
لارا گفت
«کاری هم نکرد که بخوای گندهاش کنی.» لارا سعی کرد قضیه را عادی جلوه دهد.
«کاری نکرد که بخوام گندهاش کنم؟ خخخخ... خواسته بهت دست بزنه، بعد میگی کاری نکرده؟ خیلی خنگی.» جونگکوک پوزخندی زد.
لارا گفت
«الان سالمم.»
«ولی میدونی اگه تهیونگ بفهمه بهش راستشو نگفتی، چه بلای سر تو اون سوهو میاره؟!» جونگکوک یادآوری کرد.
«هی هی هی! ببین منو، قول دادی بهش نگی.» لارا با وحشت گفت.
«قول دادم، سر قولم میمونم. چیزی نمیگم.» جونگکوک آرامش را حفظ کرد.
لارا گفت
«اگه چیزی بگی، پوست کلتو میکنم!»
جونگکوک گفت.
«اگه قول نداده بودم، با این تهدیداتت همین الان میرفتم میگفتم.»
«حقشه، فضایی!» لارا زیر لب غرولند کرد.
«رسیدیم. اونجا دیگه از پیشم جم نمیخوری.» جونگکوک گفت.
«باشه.»
وارد مطب شدند. لارا روی صندلی منتظر نشست تا نوبتش شود. جونگکوک کنارش ایستاده بود و با نگاهش او را زیر نظر داشت.
نوبتشون شد و وارد دفتر دکتر شدند. لارا روی صندلی معاینه نشست و جونگکوک بالای سرش ایستاد. دکتر بانداژ سر لارا را باز کرد و نگاهی به زخم انداخت. یک قسمت زخمی بزرگ روی سرش بود. *«اسم دقیقش را نمیدانم، ولی به نظر میرسید عمیق باشد.»*
دکتر: «پمادی که برات نوشتم تهیه میکنی. هر شب چسب رو برمیداری، بهش پماد میزنی و بعد یکی تمیز میزنی.»
«مشکلی دیگه نیست؟» جونگکوک پرسید.
دکتر: «نه، حالشون خوبه.»
«خیلی ممنونم.» لارا با لبخند از دکتر تشکر کرد.
--
- ۴۳۱
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط