p3
p3
کلارا با دستهای لرزان گوشی رو از جیبش درآورد. اتاق تاریک بود و فقط نور گوشی چشماش رو میزد. سریع شماره مین هو رو گرفت.
کلارا (با صدای لرزون و پچپچ): «من دیگه نمیتونم! باید برگردم. اینجا خیلی خطرناکه، اونها میفهمن!»
مین هو (با لحنی سرد و بیخیال): «فعلاً زوده، لارا. آروم باش. هر چی زودتر اون پروندهها رو پیدا کنی، زودتر میتونی از این خرابشده بیای بیرون. حواست به خودت باشه... یا بهتر بگم، به کارِت!»
مین هو یه خنده کوتاه و بیرحمانه کرد و گوشی رو قطع کرد.
**Clara** (زیر لب، با حرص): «عوضی...!»
***
ویو اعضا
در طبقه پایین، توی سالن اصلی، اعضا دور میز نشسته بودند. **RM** با دقت به فنجان قهوهاش نگاه میکرد، انگار داشت به یه معادله ریاضی فکر میکرد.
**RM*
* (با لحنی متفکر): «حسم بهم میگه یا واقعاً هیچی از روسی سرش نمیشه، یا اونقدر استرس داره که مغزش قفل کرده. یه چیزی درست نیست.»
**Jimin*
* (با پوزخند): «شاید هم داره نقش بازی میکنه! خیلی خوب از ترس خودش دفاع میکنه.»
**Jin*
* (با شوخی): «اگه واقعاً بلد نباشه، فردا جلسه معامله تبدیل میشه به جلسه تسلیم شدنِ ما!»
***
صبح شد. نور خورشید از لای پردهها میتابید. صدای تقتق ظروف از آشپزخانه میآمد. یه اجوما با لبخند مهربان وارد اتاق شد.
اجوما**: «دخترم، بیدار شو عزیزم. رئیس گفت بعد از صبحانه، حتماً آماده باش و برو به دفتر. مهمونها رسیدن.»
کلارا لبخند عادی و مصنوعیای زد: «باشه، ممنون.»
وقتی خانم رفت، کلارا** روی تخت نشست و شروع کرد به زمزمه کردن کلمات روسی. داشت اون جملاتی رو که مین هو** به زور بهش یاد داده بود و گفته بود «حتماً از اینها استفاده کن» مرور میکرد. نقشهاش مشخص بود: باید طوری ترجمه میکرد که انگار همه چیز اوکی هست، تا جونگکوک* فریب بخوره و اسلحه ها رو تحویل بده.
نکته :اون افراد باند روسی همکاران باند مین هو هستن فقط کلارا باید جوری ترجمه کنه که جونگکوک گول بخوره و اسلحه ها رو بده
***
اتاق معامله فضای سنگینی داشت. اعضای گروه دور میز نشسته بودند و چشمهاشون به در بود. طرفِ مقابل، مردانی از باند روسی با کتوشلوارهای گرانقیمت و نگاههای شکاک نشسته بودند.
در باز شد. **کلارا وارد شد. با یه لباس رسمی، موهای طلاییاش مرتب بود، اما چشمان آبیاش از شدت اضطراب برق میزد. همزمان که وارد شد، تمام نگاهها سمت او چرخید.
جونگکوک روی صندلیِ بزرگِ مخصوصش لم داده بود. نگاهش سنگین و خیره بود، اما یه لبخند خیلی ملایم و "ملیح" روی لبهاش داشت؛ لبخندی که بیشتر شبیه نقاب بود تا خوشرویی.
**V**
(با یه نیشخند کج و معلو): «خب، رسیدیم به بخشِ اصلی داستان!»
کلارا** سعی کرد قدمهاش رو محکم بردارد، ولی حس میکرد زیر نگاهِ **جونگکوک داره ذوب میشه. او نمیدونست که جونگکوک دقیقاً منتظرِ اولین اشتباهِ اون هست تا بازی رو شروع کنه.
#تصور کوک
Bts #BTS_ARMY_JIN_SUGA_J_HOPE_RM_JIMIN_V_JUNGKOOK
#فیک جونگکوک #سناریو بی تی اس #سناریو جونگکوک
#jungkook
#jungkook🐰******
کلارا با دستهای لرزان گوشی رو از جیبش درآورد. اتاق تاریک بود و فقط نور گوشی چشماش رو میزد. سریع شماره مین هو رو گرفت.
کلارا (با صدای لرزون و پچپچ): «من دیگه نمیتونم! باید برگردم. اینجا خیلی خطرناکه، اونها میفهمن!»
مین هو (با لحنی سرد و بیخیال): «فعلاً زوده، لارا. آروم باش. هر چی زودتر اون پروندهها رو پیدا کنی، زودتر میتونی از این خرابشده بیای بیرون. حواست به خودت باشه... یا بهتر بگم، به کارِت!»
مین هو یه خنده کوتاه و بیرحمانه کرد و گوشی رو قطع کرد.
**Clara** (زیر لب، با حرص): «عوضی...!»
***
ویو اعضا
در طبقه پایین، توی سالن اصلی، اعضا دور میز نشسته بودند. **RM** با دقت به فنجان قهوهاش نگاه میکرد، انگار داشت به یه معادله ریاضی فکر میکرد.
**RM*
* (با لحنی متفکر): «حسم بهم میگه یا واقعاً هیچی از روسی سرش نمیشه، یا اونقدر استرس داره که مغزش قفل کرده. یه چیزی درست نیست.»
**Jimin*
* (با پوزخند): «شاید هم داره نقش بازی میکنه! خیلی خوب از ترس خودش دفاع میکنه.»
**Jin*
* (با شوخی): «اگه واقعاً بلد نباشه، فردا جلسه معامله تبدیل میشه به جلسه تسلیم شدنِ ما!»
***
صبح شد. نور خورشید از لای پردهها میتابید. صدای تقتق ظروف از آشپزخانه میآمد. یه اجوما با لبخند مهربان وارد اتاق شد.
اجوما**: «دخترم، بیدار شو عزیزم. رئیس گفت بعد از صبحانه، حتماً آماده باش و برو به دفتر. مهمونها رسیدن.»
کلارا لبخند عادی و مصنوعیای زد: «باشه، ممنون.»
وقتی خانم رفت، کلارا** روی تخت نشست و شروع کرد به زمزمه کردن کلمات روسی. داشت اون جملاتی رو که مین هو** به زور بهش یاد داده بود و گفته بود «حتماً از اینها استفاده کن» مرور میکرد. نقشهاش مشخص بود: باید طوری ترجمه میکرد که انگار همه چیز اوکی هست، تا جونگکوک* فریب بخوره و اسلحه ها رو تحویل بده.
نکته :اون افراد باند روسی همکاران باند مین هو هستن فقط کلارا باید جوری ترجمه کنه که جونگکوک گول بخوره و اسلحه ها رو بده
***
اتاق معامله فضای سنگینی داشت. اعضای گروه دور میز نشسته بودند و چشمهاشون به در بود. طرفِ مقابل، مردانی از باند روسی با کتوشلوارهای گرانقیمت و نگاههای شکاک نشسته بودند.
در باز شد. **کلارا وارد شد. با یه لباس رسمی، موهای طلاییاش مرتب بود، اما چشمان آبیاش از شدت اضطراب برق میزد. همزمان که وارد شد، تمام نگاهها سمت او چرخید.
جونگکوک روی صندلیِ بزرگِ مخصوصش لم داده بود. نگاهش سنگین و خیره بود، اما یه لبخند خیلی ملایم و "ملیح" روی لبهاش داشت؛ لبخندی که بیشتر شبیه نقاب بود تا خوشرویی.
**V**
(با یه نیشخند کج و معلو): «خب، رسیدیم به بخشِ اصلی داستان!»
کلارا** سعی کرد قدمهاش رو محکم بردارد، ولی حس میکرد زیر نگاهِ **جونگکوک داره ذوب میشه. او نمیدونست که جونگکوک دقیقاً منتظرِ اولین اشتباهِ اون هست تا بازی رو شروع کنه.
#تصور کوک
Bts #BTS_ARMY_JIN_SUGA_J_HOPE_RM_JIMIN_V_JUNGKOOK
#فیک جونگکوک #سناریو بی تی اس #سناریو جونگکوک
#jungkook
#jungkook🐰******
- ۷۹
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط