{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عاشقانه ای در دهه

عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۵

ویو املیا
بعد از هرس کردن دشت به قصر برگشتیم ،کنار دروردی قصر خاله شری رو دیدم ( خاله شری ندیمه اتنا مادر املیا بود بعد از مرگ اتنا برای املیا مادری کرد به خاطر همین خاله شری صداش میکنه و شری مادر آلیا هم هست ؛ علامتش هم< هست )
و به سمتش دویدم و محکم بغلش کردم و همراه هم وارد قصر شدیم چند دقیقه بعد نیلا کوچکترین خواهر ناتنیم اومد سمتم و محکم بغلش کردم من با نیلا برخلاف بقیه خواهرام خیلی صمیمی هستیم تصمیم گرفتم مخفیانه به آشپزخونه قصر بریم و آشپزی کنیم

ویو راوی

نیلا =خاله شری من نمیخوام با املیا آشپزی کنم آخه نمیزاره من آشپزی کنم( لحن بچگونه و کیوت )

+بیا برات قصه ام تعریف میکنم (از دور میگه)

> حالا برو نیلا جان

نیلا = باشهههه

نیلا رفت کنار املیا و روی اوپن نشست و املیا در حال که داشت آشپزی می کرد شروع کرد به قصه گفتن

+ روزی روزگاری تو یه قصر یه پرنسسی بود ......

نیلا=همون داستان همیشگی

+گوش بده این دفعه فرق داره .........

نیلا =باشه

املیا ادامه داد
+ توی روز تولد ۱۴ سالگی این پرنسس مادرش فوت میکنه پرنسس از اون روز حالش خیلی بد بود و فقط توی اتاقش بود دیگه هیچ کس لبخندشو ندید همه هر کاری که از دستشون برمیومد انجام میدادن ولی انگار نه انگار

نیلا =خب دلقک میاوردن

+ساده ای ؟ معلومه که اونم آوردن .....تا اینکه یه روز موقع رد شد گلدون کنار پرنسس افتاد رو زمین و شکست پرنسس با خودش گفت من چیز مهم تری رو از دست دادم اینکه چیزی نیست ولی حالا یه کاریش میکنم ....پرنسس با تیکه های گلدون شکل های مختلفی درست کرد بعد از اون با پارچه های مختلف لباس و با مروارید وصدف دستبند درست میکرد حتی گاهی اوقات مخفیانه به آشپزخونه قصر میرفت و کلی غذا درست میکرد ......... روز به روز حال پرنسس بهتر میشد و لبخند میزد در اخر فهمید میتونه با درست کردن چیزهای مختلفی میتونه حالش رو بهتر کنه

نیلا خندید و به آشپزی کردن املیا با دقت نگاه میکرد
شری که داشت با لبخند به اونا نگاه میکرد با دیدن طبیب دربار به سمت اون رفت و باهاش صحبت کرد

طبیب=خواستم فقط اینو بگم که وضعیت روحی بانو املیا خیلی بهتر شده دیگه نیاز نیست جلسه بعدی داشته باشیم

> این خبره خیلی خوبیه

طبیب = بله احتمال میدم به خاطر قرص های که مصرف میکنن باشه

شری چشمم به ورقه قرص هایی که دستی بهش نخورده و کامله افتاد و گفت

>نمی دونم...شاید(با تردید و لبخند)


توی قسمت کامنتا هر سوالی که داشتید بپرسید
دیدگاه ها (۱۰)

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۶ویو راوی وقتی کارشون تو آشپزخونه...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۷فلش بک به فردا ظهر کل قصر مشغول آم...

اسلاید دوم و سوم استایل تهیونگ و اسبش اسلاید چهارم گل لاوندر

عاشقانه ای در دهه ۵۰ پارت چهارمویو املیا وقتی گل لاوندر رو...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۲۵ویو راوی همینطور که املیا و زویی ...

عاشقانه ای در دهه ۵۰ پارت ۱۴ویو املیا ساعت ها گذشت و مراسم ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط