{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ناخدای عشق

ناخدای عشق
___________________♡

ویو چویا
وسایلمو جمع کردم و ساعت دو بیرون زدم
+ خب اول باید قایق پیدا کنم تا از این کشتی برم بیرون
داشتم دنبال قایق می‌گشتم که حتی یک دونه هم نبود یا خراب بود یا شکسته بود
+ای بابا حالا چیکار کنم
داشتم فکر میکردم که باید چیکار کنم که صدای رد پا داره به من نزدیک میشه زود قایم شدم و دیدم که چند تا پرستار دارن میرن تو اتاق بیمار
*نفس راحت *
+ وای فکر کردم دازای سانه خداروشکر
همین که بلند شدم و چرخیدم دیدم دازای روبه رومه
_ کجا کجا باین عجله کاری داری امدی بیرون
+ امم...امم داشتم میرفتم دستشویی... آره داشتم میرفتم دستشویی
_هاااا از کی تاحالا با خودت تو دستشویی وسایل میبری هوم
چویا این بار نترسید و گفت
+میخام برم از این کشتی
_په چرا به من نگفتی ها
+باید از تو اجازه بگیرم
_آره باید از من
+دوست ندارم از تو بگیرم حالا برو کنار
چویا همین که داشت از پیشش میرفت دازای زود تفنگش رو در آورد و گذاشت رو سر چویا
_اگر یک قدم دیگه بردای این گلوله رو تو سرت خالی میکنم
چویا دستاش رو بالا برد و ترسید
+ چی میخای
_ببین ما دوهفته دیگه برمیگردیم به شهر همین که برگشتیم من تو رو اخراج میکنم و میری
+چی من نمیمونم
_باشه ولی ببین فقط دو راه داری یا میمونی یا این گلوله رو تو سرت خالی میکنم.....یکی رو انتخاب کن
چویا چاره‌ای نداشت
+میمونم
_آفرین
دازای تفنگ رو از سرش برداشت و بهش گفت
_سگ خوبی هستی
+من سگ نیستم *آروم *
_چیزی گفتی
+نه ... نه ببخشید
_برو حالا بخواب یلا
+چشم شبتون خوش
_همچنین
چویا رفت و دازای به ماه نگاه کرد زیر لب خندید و گفت
_چویا تو خیلی خیلی جذابی منو به خودت کشوندی *خندید*

*صبح*

ویو چویا

از خواب بیدار شدم و لباس کارم رو پوشیدم
+ای بابا بازم باید اون کار رو بکنم ای خداااا

داشتم میرفتم آشپز خونه که دازای صدام کرد
_هییییی کله هویجی بیااا اینجا بدو بات کار مهم دارم با *داد*
+یعنی چی میخاد



ادامه دارد
دیدگاه ها (۳)

ناخدای عشق _________________♡ پارت ۶چویا رفت تو اتاق دازای +...

ناخدای عشق _________________♡ پارت ۷/سلام دازای عشقم _چی دوب...

ناخدای عشق __________________♡ پارت چهارم_نه +چرااااا _چون ه...

ناخدای عشق ____________________♡ پارت ۳که یهووو دازای آمد و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط