#چرا_ولم_نمیکنی.

#چرا_ولم_نمیکنی.
ادامه #part7

هیونجین سرش را کمی کج کرد.
چیزی در نگاهش ظاهر شد—نه خشم، نه دلتنگی.
بلکه چیزی خیلی خطرناک‌تر:

سردی.

«چیزی برای جبران نیست.»
بعد مکث.
«چون اون نسخه از من… مُرده.»

مینسو نفسش برید.
«هیونجین… لطفاً…»

«نه. گوش کن.»
هیونجین جلو خم شد. نه تهدیدآمیز—فقط واقعی.
«من اومدم چون فکر کردم شاید نیاز دارم بشنوم چرا. اما الان می‌فهمم هیچ دلیلی مهم نیست. تو انتخاب کردی منو بفروشی تا خودتو بالا ببری. و این انتخاب… برای همیشه تعریف‌ت می‌کنه.»

مینسو چشم‌هایش را بست.
«می‌فهمم که دیگه نمی‌خوای حرفی بینمون باشه.»

«دقیقاً.»

هیونجین بلند شد.
کتش را صاف کرد.
صورتش بی‌نقص، یخ‌زده، کنترل‌شده.

اما همین‌که قدمی برداشت—مینسو آرام گفت:

«می‌دونستی هنوز عاشقت بودم؟»

هیونجین سرش را برگرداند.
آرام.
بدون واکنش آنی.

اما چشم‌هایش… لحظه‌ای برق زد.

نه از خوشحالی.
نه از دلتنگی.

از چیزی که خودش هم انتظارش را نداشت.

درد؟

یا ترس؟

هیونجین فقط گفت:

«نه. و الان هم اهمیتی نداره.»

و رفت.

با قدم‌هایی بی‌صدا.

اما داخل ذهنش… سکوت نبود.

صداهای قدیمی دوباره بیدار شده بودند.

---

وقتی به خانه رسید، اولین کاری که کرد این بود:

در را بست.
پشتش تکیه داد.
نفسش را بیرون داد.
و برای اولین بار بعد از مدت‌ها… محکم چشم‌هایش را بست.

نه از ضعف.

از حجم چیزی که احساس کرده بود.

چیزی که قرار نبود احساس کند.

---

فردا باز جلسه دارد.
و فلیکس قرار است ببیند که هیونجین، پس از سال‌ها، دارد ترک برمی‌دارد—نه از درد گذشته،
از برخورد دوباره با حقیقتی که هیچ‌وقت کامل دفنش نکرده بود.

---
دیدگاه ها (۰)

جنگل نفرین شده پارت ۱۸

#my.sexy.toy. psrt 8 فیلیکس سرش رو از روی شانه‌ی هی...

.....پارت ششم....

༒ 𝘽𝙡𝙤𝙤𝙙𝙮 𝙑𝙖𝙢𝙥𝙞𝙧𝙚 ༒ __ ___ part 2باران هنوز بی‌امان می...

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

راز خون پارت سوم

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_58فصل بیست‌وششم...

# قولی_که_شکست ### پارت ۲ مادرش آهسته پرسید:= مگه تهیونگ شوا...

پارت آخر

....پارت بیستم....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط