پارت هشتم (اخر)
پارت هشتم (اخر)
لحظه طولانی شد. زمان ایستاد.
وقتی جدا شدید، نگاهش نرم بود، اما پشتش قدرتی میدرخشید که میگفت برای این عشق، با کل دنیا میجنگه.
«از این به بعد…»
صدایش لرزید اما محکم بود.
«دیگه تنهات نمیذارم. اگه لازم باشه، نیمهانسان میشم، نیمهخشکی، فقط برای اینکه کنارت باشم.»
تو ن*فسگیر نگاهش کردی.
«و من… اگه لازم باشه، نیمهدریا میشم. چون عشق یعنی با هم یکی شدن.»
صدف در جیبت لرزید. نور خفیفی ازش بیرون زد، مثل تأییدِ موجها.
---
نامزدت، دورتر، شکستخورده روی شن افتاده بود. برای اولین بار، دیگر دشمنی نداشت فقط سکوت.
تو و جیمین، کنار آب، در آغو*ش هم، به افقی نگاه کردید که خورشید در آن میمرد و دوباره متولد میشد.
و دریا آرام، رام، پر از قول زیر پاهایتان نفس میکشید.
---
🧜ساحلی برای همیشه
چند هفته گذشت.
ساحل دوباره مثل قبل شد پر از قایقها، پر از صدای خندهی ماهیگیرها، پر از پرندههایی که بیخیال موج، روی شن مینشستند.
اما برای تو، هیچچیز مثل قبل نبود.
چون هر غروب، وقتی نور خورشید روی آب میرقصید، او منتظرت بود.
جیمین.
دیگر خبری از فاصله نبود.
او زخمش را به کمک گیاهان دریایی درمان کرده بود، و حالا هر بار با لبخندی گرم از میان موجها بالا میآمد.
گاهی نیم*تنهاش روی شنها، گاهی کاملاً در آب، اما همیشه آنقدر نزدیک که دستت به دستش برسد.
---
یک غروب آرام، صدفی که همیشه در جیبت بود ناگهان گرم شد. تو بیرونش آوردی نور آبی نرمی ازش بیرون میتابید.
جیمین لبخند زد.
«این نشونهست.»
تو با حالت تعجب :
«نشونهی چی؟»
جیمین ادامه داد :
«اینکه دریا قبولت کرده. میتونی انتخاب کنی… هر وقت بخوای، نیمهی وجودت میتونه در آب نفس بکشه. مثل من.»
چشمهایت گرد شد.
«یعنی… میتونم با تو… زیر آب زندگی کنم؟»
او آرام سر تکان داد.
«اما مجبور نیستی. تو به خشکی تعلق داری، و من به دریا. عشق ما… پلی بین دوتاست.»
تو سکوت کردی، قلبت میکوبید.
بعد لبخند زدی.
«پس میتونیم هر دو دنیا رو داشته باشیم.»
او خندید، خندهای سبک که با صدای موج قاطی شد.
«دقیقاً.»
---
آن شب، برای اولین بار، دستت را گرفت و همراهش زیر آب رفتی.
نه ترس بود، نه خفگی فقط حس سبکی، مثل خوابیدن روی ابر.
موهایت آزاد شناور شدند، و چشمهایت با دنیایی پر از رنگ و نور روبهرو شد.
ماهیها دورتان میچرخیدند، مرجانها میدرخشیدند، و در عمق، تاجی از صدف و مروارید برق میزد یادآور اینکه او پادشاه پریدریایی هاست.
اما در نگاهش، هیچ قدرتی نبود؛ فقط عشق.
او در میان هزاران موج و رنگ، فقط تو را نگاه میکرد.
تو لبخند زدی.
در آب، صدایت شنیده نمیشد، اما قلبت فریاد زد:
«من انتخابت کردم.»
و او جواب داد نه با کلمه، با ل*مس آرام دستت، با بو*سهای نرم که مثل شعله در آب روشن شد.
---
از آن روز، زندگیتان بین خشکی و دریا تقسیم شد.
گاهی تو روی ساحل مینشستی و مینوشتی، و جیمین کنار دستت، نیمه در آب، نیمه در شن.
گاهی به عمق میرفتی، همراه او، در قصرِ صدف و نور.
آنجا پریدریاها با احترام تعظیم میکردند، چون میدانستند قلب پادشاهشان جایی بیرون از دریاست، در وجود تو.
نامزدت؟
او مدتی بعد از ساحل رفت.
شکست خورده، اما زنده.
دیگر در چشمهایش حرص نبود؛ فقط سکوت.
شاید بالاخره فهمیده بود عشق چیزی نیست که با زور بماند.
---
یک شب، درست وقتی ماه کامل بر آب میتابید، جیمین آرام تو را در آغوش گرفت.
«میدونی… من همهی عمر فکر میکردم دریا بزرگترین معجزهست. اما تو ثابت کردی… بزرگتر از دریا هم هست.»
تو خندیدی، صورتت روی شانهاش.
«و تو ثابت کردی عشق، قویتر از هر موجیه.»
صدف در دستت درخشید.
و برای اولین بار، فهمیدی این نور… نه فقط نشونهی دریاست، نشونهی عشقیه که انتخاب کردی.
و موجها، آرام و رام، قول دادند همیشه شما را در آغوش بگیرند.
---
🌊✨ پایان خوش: تو و جیمین، برای همیشه بین خشکی و دریا، عاشق و آزاد.
پایان
لحظه طولانی شد. زمان ایستاد.
وقتی جدا شدید، نگاهش نرم بود، اما پشتش قدرتی میدرخشید که میگفت برای این عشق، با کل دنیا میجنگه.
«از این به بعد…»
صدایش لرزید اما محکم بود.
«دیگه تنهات نمیذارم. اگه لازم باشه، نیمهانسان میشم، نیمهخشکی، فقط برای اینکه کنارت باشم.»
تو ن*فسگیر نگاهش کردی.
«و من… اگه لازم باشه، نیمهدریا میشم. چون عشق یعنی با هم یکی شدن.»
صدف در جیبت لرزید. نور خفیفی ازش بیرون زد، مثل تأییدِ موجها.
---
نامزدت، دورتر، شکستخورده روی شن افتاده بود. برای اولین بار، دیگر دشمنی نداشت فقط سکوت.
تو و جیمین، کنار آب، در آغو*ش هم، به افقی نگاه کردید که خورشید در آن میمرد و دوباره متولد میشد.
و دریا آرام، رام، پر از قول زیر پاهایتان نفس میکشید.
---
🧜ساحلی برای همیشه
چند هفته گذشت.
ساحل دوباره مثل قبل شد پر از قایقها، پر از صدای خندهی ماهیگیرها، پر از پرندههایی که بیخیال موج، روی شن مینشستند.
اما برای تو، هیچچیز مثل قبل نبود.
چون هر غروب، وقتی نور خورشید روی آب میرقصید، او منتظرت بود.
جیمین.
دیگر خبری از فاصله نبود.
او زخمش را به کمک گیاهان دریایی درمان کرده بود، و حالا هر بار با لبخندی گرم از میان موجها بالا میآمد.
گاهی نیم*تنهاش روی شنها، گاهی کاملاً در آب، اما همیشه آنقدر نزدیک که دستت به دستش برسد.
---
یک غروب آرام، صدفی که همیشه در جیبت بود ناگهان گرم شد. تو بیرونش آوردی نور آبی نرمی ازش بیرون میتابید.
جیمین لبخند زد.
«این نشونهست.»
تو با حالت تعجب :
«نشونهی چی؟»
جیمین ادامه داد :
«اینکه دریا قبولت کرده. میتونی انتخاب کنی… هر وقت بخوای، نیمهی وجودت میتونه در آب نفس بکشه. مثل من.»
چشمهایت گرد شد.
«یعنی… میتونم با تو… زیر آب زندگی کنم؟»
او آرام سر تکان داد.
«اما مجبور نیستی. تو به خشکی تعلق داری، و من به دریا. عشق ما… پلی بین دوتاست.»
تو سکوت کردی، قلبت میکوبید.
بعد لبخند زدی.
«پس میتونیم هر دو دنیا رو داشته باشیم.»
او خندید، خندهای سبک که با صدای موج قاطی شد.
«دقیقاً.»
---
آن شب، برای اولین بار، دستت را گرفت و همراهش زیر آب رفتی.
نه ترس بود، نه خفگی فقط حس سبکی، مثل خوابیدن روی ابر.
موهایت آزاد شناور شدند، و چشمهایت با دنیایی پر از رنگ و نور روبهرو شد.
ماهیها دورتان میچرخیدند، مرجانها میدرخشیدند، و در عمق، تاجی از صدف و مروارید برق میزد یادآور اینکه او پادشاه پریدریایی هاست.
اما در نگاهش، هیچ قدرتی نبود؛ فقط عشق.
او در میان هزاران موج و رنگ، فقط تو را نگاه میکرد.
تو لبخند زدی.
در آب، صدایت شنیده نمیشد، اما قلبت فریاد زد:
«من انتخابت کردم.»
و او جواب داد نه با کلمه، با ل*مس آرام دستت، با بو*سهای نرم که مثل شعله در آب روشن شد.
---
از آن روز، زندگیتان بین خشکی و دریا تقسیم شد.
گاهی تو روی ساحل مینشستی و مینوشتی، و جیمین کنار دستت، نیمه در آب، نیمه در شن.
گاهی به عمق میرفتی، همراه او، در قصرِ صدف و نور.
آنجا پریدریاها با احترام تعظیم میکردند، چون میدانستند قلب پادشاهشان جایی بیرون از دریاست، در وجود تو.
نامزدت؟
او مدتی بعد از ساحل رفت.
شکست خورده، اما زنده.
دیگر در چشمهایش حرص نبود؛ فقط سکوت.
شاید بالاخره فهمیده بود عشق چیزی نیست که با زور بماند.
---
یک شب، درست وقتی ماه کامل بر آب میتابید، جیمین آرام تو را در آغوش گرفت.
«میدونی… من همهی عمر فکر میکردم دریا بزرگترین معجزهست. اما تو ثابت کردی… بزرگتر از دریا هم هست.»
تو خندیدی، صورتت روی شانهاش.
«و تو ثابت کردی عشق، قویتر از هر موجیه.»
صدف در دستت درخشید.
و برای اولین بار، فهمیدی این نور… نه فقط نشونهی دریاست، نشونهی عشقیه که انتخاب کردی.
و موجها، آرام و رام، قول دادند همیشه شما را در آغوش بگیرند.
---
🌊✨ پایان خوش: تو و جیمین، برای همیشه بین خشکی و دریا، عاشق و آزاد.
پایان
- ۱۰.۹k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط