پارت دوم ( اخر )
پارت دوم ( اخر )
از اون شب سومین سالگرد، همهچیز تغییر کرد.
نه مثل جادو، نه یکباره... بلکه مثل یک رودخونهی یخزده که کمکم گرما ذوبش میکنه.
جونگکوک بعد از اعترافش، بیشتر بهت توجه میکرد.
صبحها قبل از اینکه سر کار برید، برات قهوه آماده میکرد. نه اینکه کامل بلد باشه، بعضی وقتا انقدر قهوهاش تلخ میشد که میخندیدی و مجبور میشدی خودت درست کنی.
ولی مهم نبود... مهم این بود که بالاخره تلاش میکرد.
تو هم اولش محتاط بودی.
اون همه زخمی که از سردی و بیتوجهی گرفته بودی، یهشبه خوب نمیشد. اما کمکم، با هر لبخند کوچیک، با هر نگاه طولانی، با هر کلمهی "مراقب خودت باش"، دلت نرم میشد.
---
❤️🩹اولین تغییر بزرگ
یک روز بعد از کار، وقتی خسته برگشتی خونه، دیدی خونه غرق بوی غذاست.
جونگکوک با پیشبند توی آشپزخونه ایستاده بود، موهاش نامرتب شده بود و صورتش پر از آرد.
— "فکر کنم خراب شد... فقط خواستم سورپرایزت کنم."
صدای خندهات بلند شد، اون خجالتزده شد اما نگاهش پر از رضایت بود. برای اولین بار بعد از مدتها، حس کردی خونهتون واقعاً یه "خونه" شده.
---
❤️🩹لحظههای ساده اما عمیق
# با هم به خرید میرفتید، جونگکوک اصرار داشت خودش وسایل سنگین رو برداره.
# تو بارون، وقتی چتر نداشتی، کت خودش رو روی سرت گرفت و خودش خیس شد.
# شبها، به جای اینکه هرکسی توی اتاق خودش باشه، کمکم شروع کردین فیلم دیدن کنار هم روی کاناپه.
# اولین بار وقتی خوابیدی و سرت روی شونهاش بود، اون حتی جرأت نکرد تکون بخوره که بیدار نشی.
اما...
همهچیز همیشه هم راحت نبود.
گاهی تو هنوز به یاد رفتار سرد گذشتهاش میافتادی و قلبت تیر میکشید.
گاهی شک میکردی:
"واقعاً تغییر کرده؟ یا فقط موقته؟"
جونگکوک متوجه تردیدت میشد.
یک شب، وقتی با هم روی تراس نشسته بودین، دستت رو گرفت و گفت:
— "میدونم هنوز بهم اعتماد کامل نداری... میدونم باعث شدم زخمی بشی. ولی بهم فرصت بده. چون من جدیام. میخوام کاری کنم هر روز مطمئنتر بشی که این بار فرق میکنه."
اون جدیت توی چشماش، لرزش صدای بمش، باعث شد قلبت یه ضربه محکم بزنه. برای اولین بار بهش لبخندی زدی که از ته دل بود.
---
❤️🩹اولین سفر دونفره
چند ماه بعد
جونگکوک پیشنهاد داد به سفر برید.
یه خونهی چوبی کوچیک کنار دریاچه انتخاب کرد. اونجا، بدون هیچ جلسه کاری، بدون تلفنهای مداوم، فقط شما دوتا بودین.
صبحها با صدای پرندهها بیدار میشدید. جونگکوک برات صبحانه آماده میکرد، بعد با هم کنار دریاچه قایقسواری میکردید.
شبها هم زیر آسمون پرستاره، روی پتو دراز میکشیدید و جونگکوک با انگشتاش ستارهها رو نشونت میداد.
اون سفر، نقطهی عطفی شد.
چون برای اولین بار حس کردی دیگه نه "شریک قراردادی"، بلکه "همسر واقعی" شدین.
---
❤️🩹پنجمین سالگرد ازدواج
وقتی پنجمین سالگرد رسید، دیگه هیچ شباهتی به سالهای اول نداشت.
این بار تو بودی که میخواستی سورپرایزش کنی.
یه آلبوم درست کردی با همهی عکسهایی که تو این دو سال اخیر گرفته بودید:
اولین غذای خرابش، اولین سفر، اولین بارونی که زیرش خندیدید...
وقتی آلبوم رو بهش دادی، چشماش پر از اشک شد.
جونگکوک، همون مرد مغروری ( فیکه جدی نگیرید وگرنه اصلا جونگکوک مغرور نیست ) که هیچوقت احساساتش رو نشون نمیداد، تو آغوشت گریه کرد و گفت:
— "هیچوقت فکر نمیکردم عشق رو اینطوری یاد بگیرم... اما تو یادم دادی. ممنونم که موندی... حتی وقتی من ارزشتو نمیدونستم."
تو اشکهات رو پاک کردی و با لبخند گفتی:
— "این بار دیگه هیچکدوممون تنها نیستیم."
---
از اون به بعد، زندگیتون پر از بالا و پایین شد، مثل هر زوج دیگه.
اما فرقش این بود که حالا پشت هم بودین.
دیگه سالگرد ازدواج فقط یه تاریخ توی تقویم نبود؛ هر روزتون پر از لحظههایی بود که ارزش جشن گرفتن داشت.
و تو همیشه با خودت میگفتی:
"گاهی مجبور میشی مسیری رو بری که دوست نداری... اما شاید اون مسیر درست همون جایی باشه که عشق واقعی منتظرت بوده."
پایان
از اون شب سومین سالگرد، همهچیز تغییر کرد.
نه مثل جادو، نه یکباره... بلکه مثل یک رودخونهی یخزده که کمکم گرما ذوبش میکنه.
جونگکوک بعد از اعترافش، بیشتر بهت توجه میکرد.
صبحها قبل از اینکه سر کار برید، برات قهوه آماده میکرد. نه اینکه کامل بلد باشه، بعضی وقتا انقدر قهوهاش تلخ میشد که میخندیدی و مجبور میشدی خودت درست کنی.
ولی مهم نبود... مهم این بود که بالاخره تلاش میکرد.
تو هم اولش محتاط بودی.
اون همه زخمی که از سردی و بیتوجهی گرفته بودی، یهشبه خوب نمیشد. اما کمکم، با هر لبخند کوچیک، با هر نگاه طولانی، با هر کلمهی "مراقب خودت باش"، دلت نرم میشد.
---
❤️🩹اولین تغییر بزرگ
یک روز بعد از کار، وقتی خسته برگشتی خونه، دیدی خونه غرق بوی غذاست.
جونگکوک با پیشبند توی آشپزخونه ایستاده بود، موهاش نامرتب شده بود و صورتش پر از آرد.
— "فکر کنم خراب شد... فقط خواستم سورپرایزت کنم."
صدای خندهات بلند شد، اون خجالتزده شد اما نگاهش پر از رضایت بود. برای اولین بار بعد از مدتها، حس کردی خونهتون واقعاً یه "خونه" شده.
---
❤️🩹لحظههای ساده اما عمیق
# با هم به خرید میرفتید، جونگکوک اصرار داشت خودش وسایل سنگین رو برداره.
# تو بارون، وقتی چتر نداشتی، کت خودش رو روی سرت گرفت و خودش خیس شد.
# شبها، به جای اینکه هرکسی توی اتاق خودش باشه، کمکم شروع کردین فیلم دیدن کنار هم روی کاناپه.
# اولین بار وقتی خوابیدی و سرت روی شونهاش بود، اون حتی جرأت نکرد تکون بخوره که بیدار نشی.
اما...
همهچیز همیشه هم راحت نبود.
گاهی تو هنوز به یاد رفتار سرد گذشتهاش میافتادی و قلبت تیر میکشید.
گاهی شک میکردی:
"واقعاً تغییر کرده؟ یا فقط موقته؟"
جونگکوک متوجه تردیدت میشد.
یک شب، وقتی با هم روی تراس نشسته بودین، دستت رو گرفت و گفت:
— "میدونم هنوز بهم اعتماد کامل نداری... میدونم باعث شدم زخمی بشی. ولی بهم فرصت بده. چون من جدیام. میخوام کاری کنم هر روز مطمئنتر بشی که این بار فرق میکنه."
اون جدیت توی چشماش، لرزش صدای بمش، باعث شد قلبت یه ضربه محکم بزنه. برای اولین بار بهش لبخندی زدی که از ته دل بود.
---
❤️🩹اولین سفر دونفره
چند ماه بعد
جونگکوک پیشنهاد داد به سفر برید.
یه خونهی چوبی کوچیک کنار دریاچه انتخاب کرد. اونجا، بدون هیچ جلسه کاری، بدون تلفنهای مداوم، فقط شما دوتا بودین.
صبحها با صدای پرندهها بیدار میشدید. جونگکوک برات صبحانه آماده میکرد، بعد با هم کنار دریاچه قایقسواری میکردید.
شبها هم زیر آسمون پرستاره، روی پتو دراز میکشیدید و جونگکوک با انگشتاش ستارهها رو نشونت میداد.
اون سفر، نقطهی عطفی شد.
چون برای اولین بار حس کردی دیگه نه "شریک قراردادی"، بلکه "همسر واقعی" شدین.
---
❤️🩹پنجمین سالگرد ازدواج
وقتی پنجمین سالگرد رسید، دیگه هیچ شباهتی به سالهای اول نداشت.
این بار تو بودی که میخواستی سورپرایزش کنی.
یه آلبوم درست کردی با همهی عکسهایی که تو این دو سال اخیر گرفته بودید:
اولین غذای خرابش، اولین سفر، اولین بارونی که زیرش خندیدید...
وقتی آلبوم رو بهش دادی، چشماش پر از اشک شد.
جونگکوک، همون مرد مغروری ( فیکه جدی نگیرید وگرنه اصلا جونگکوک مغرور نیست ) که هیچوقت احساساتش رو نشون نمیداد، تو آغوشت گریه کرد و گفت:
— "هیچوقت فکر نمیکردم عشق رو اینطوری یاد بگیرم... اما تو یادم دادی. ممنونم که موندی... حتی وقتی من ارزشتو نمیدونستم."
تو اشکهات رو پاک کردی و با لبخند گفتی:
— "این بار دیگه هیچکدوممون تنها نیستیم."
---
از اون به بعد، زندگیتون پر از بالا و پایین شد، مثل هر زوج دیگه.
اما فرقش این بود که حالا پشت هم بودین.
دیگه سالگرد ازدواج فقط یه تاریخ توی تقویم نبود؛ هر روزتون پر از لحظههایی بود که ارزش جشن گرفتن داشت.
و تو همیشه با خودت میگفتی:
"گاهی مجبور میشی مسیری رو بری که دوست نداری... اما شاید اون مسیر درست همون جایی باشه که عشق واقعی منتظرت بوده."
پایان
- ۱۱.۳k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط