{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت هفتم

پارت هفتم


جیمین آزاد شد.
نگاهش تاریک، اما اولین جایی که رفت، تو بودی.
با یک حرکت، خودش را به تو رساند.
دستش روی شانه‌ات نشست این بار واقعاً لمس. گرم، محکم، بی‌اجازه اما نه آزاردهنده؛ مثل موجی که می‌داند ساحل قبولش می‌کند.

«دیگه تموم شد.»

صدایش لرزید، نه از ضعف، از شدت حس.

«دیگه هیچ‌کس حق نداره تو رو بکشه سمت خودش جز خودت.»

تو ن*فس‌ن*فس می‌زدی، بدن‌ات لرزان از ترس و هیجان.
نگاهت به او قفل شد.
فاصله صفر شد.
هیچ‌چیزی بینتان نبود جز انتخاب.
و تو برای اولین بار پلک‌هایت را آهسته بستی.


موج آرام‌تر شد.



---


نامزدت، شکست‌خورده و خیس، عقب رفت.
مردها او را کشیدند.
صدای فریادش هنوز در گوش ماند:

«این پایان نیست! تو… مال منی!»

اما صدف در جیبت لرزید، و موج زمزمه کرد:

«او، مالِ دریاست.»

و تو، وقتی دوباره چشم باز کردی، خودت را در آغوشی یافتی که بوی نمک و آزادی می‌داد.



---


🧜قلبی که موج را انتخاب کرد

ساحل چند روز ساکت بود.
هیچ قایقی نزدیک نمی‌شد، مردها از حرف‌زدن درباره‌ی «هیولا» خسته شده بودند، اما در سکوتشان، ترسی باقی مانده بود.
فقط تو می‌آمدی هر روز، همان‌جا، کنار موج.


و هر بار، او منتظرت بود.
جیمین.


دیگر فاصله نگه نمی‌داشت.
هر روز کمی نزدیک‌تر، تا جایی که پاهایت در آب بود و شانه‌هایت در آغوشِ نم‌زده‌ی ن*فسش.

گاهی فقط نگاه بود؛ نگاه‌هایی که بیشتر از هر کلمه‌ای همه‌چیز را می‌گفت.
گاهی ل*مس‌های کوتاه؛ نو*ک انگ*شتش که روی ساع*دت کشیده می‌شد، یا موهایت که با یک حرکت آرام از صورتت کنار می‌زد. نه زیاد، نه تند به‌اندازه‌ی موجی که نمی‌خواد بترسونه، فقط بخواد بمونه.

تو کم‌کم یاد گرفتی دریا حرف می‌زنه؛ نه با زبان، با تپش و هر بار که دستت توی جیب می‌رفت و صدف رو ل*مس می‌کردی، ضربانی با قلبت یکی می‌شد.



---


اما آرامش همیشه کوتاهه.
یک غروب، وقتی رنگ آسمون قرمز بود و پرنده‌ها دسته‌دسته برمی‌گشتند، صدای موتور قایق بلند شد.
تو و جیمین همزمان برگشتید.
قایقی تنها نزدیک می‌شد و رویش فقط یک نفر:
نامزدت.


چهره‌اش شکسته، چشم‌هاش گود افتاده، اما لبخندش خطرناک‌تر از همیشه بود.
چیزی در دست داشت نیزه‌ای آهنی که برق می‌زد.
فریاد زد:

«فکر کردی می‌تونی منو از دست بدی؟ فکر کردی با یه موجود لعنتی می‌ری و من نگاه می‌کنم؟ نه! امشب همه‌چیزو تموم می‌کنم!»

تو نفس*ت تنگ شد.

«برگرد! این راهش نیست!»

او خندید.

«راهش همینه. یا من، یا مرگش.»

نیزه را بلند کرد.

جیمین جلو آمد، تو را پشت خودش گرفت.
صدایش آرام اما محکم بود:

«اگه می‌خوای منو بزنی، بزن. اما بدون… با هر زخمی که بزنی، دریا وحشی‌تر می‌شه.»

نامزدت دیوانه‌وار خندید.

«بذار وحشی بشه! مهم نیست. فقط نمی‌ذارم از من بگیریش!»

نیزه به سمت جیمین پرتاب شد.
همه‌چیز در یک لحظه اتفاق افتاد تو جیغ زدی، جیمین چرخید، موج‌ها بلند شدند.
نوک فلز پوستش را برید، خطی سرخ روی پهلویش نشست.

صدای خنده‌ی نامزدت ناگهان برید چون قایقش تکان خورد.
موجی عظیم از زیر برخاست، قایق را بالا برد و مثل برگ خشک، به صخره کوبید.
صدای شکستن، صدای جیغ، و بعد… سکوت.


قایق خرد شد.
مرد، زخمی و خیس، خودش را به سختی به شن‌ها کشید. دیگر خبری از نیزه و غرور نبود؛ فقط هق‌هق، فقط شکست.


تو جلو رفتی.
قلبت هنوز تند می‌زد.
خواستی کمکش کنی، اما جیمین دستت را گرفت. نگاهش جدی بود.

«تو کاری نکردی. انتخاب کردی. همین کافیه.»

نامزدت سرش را بالا آورد.
چشم‌هایش پر از اشک.

«چرا… چرا من نه؟»

تو آرام گفتی:

«چون عشق، زور نیست. چون تو فقط می‌خواستی مالکت باشم، نه شریک زندگی‌ت.»

و بعد برگشتی سمت جیمین.


---


او هنوز زخمی بود.
خون سرخش در آب پخش می‌شد، مثل جوهر.
لرزش دستت وقتی زخم را ل*مس کردی، پیدا بود.

«تو… زخمی شدی برای من.»

لبخند محوی زد.

«ارزشش رو داشت.»

«اما… درد داره.»

«درد… یادآوریه که هنوز زنده‌ام. و زنده بودن یعنی می‌تونم تو رو ببینم.»


اشک تو روی گونه‌ات لغزید.
او دستش را بالا آورد، این بار بدون مکث، و اشکت را پاک کرد. گرمای ل*مسش با سرمای دریا قاطی شد؛ ترکیبی که هیچ‌وقت نچشیده بودی.

خیلی نزدیک بودید. ن*فس‌هاتون یکی شد.
هیچ حرفی لازم نبود.
ل*ب‌هاتون به هم رسیدند آهسته، مطمئن، مثل موجی که بالاخره به ساحل می‌رسه.
نه خشونت، نه تردید؛ فقط حقیقتی که مدت‌ها پنهان مونده بود.

لحظه طولانی شد. زمان ایستاد.
وقتی جدا شدید، نگاهش نرم بود، اما پشتش قدرتی می‌درخشید که می‌گفت برای این عشق، با کل دنیا می‌جنگه.


ادامه دارد......
دیدگاه ها (۵)

درخواستی

𓆩 پارت ۳۳ 𓆪 🖤ات آرام درِ اتاق را بست و به راهرو نگاه کرد.صدا...

سناریو اسلیترین

سناریو ریندو

آخرین بحث پارت ۲۲

𝐌𝐲 𝐅𝐚𝐤𝐞 𝐁𝐨𝐲𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝 | دوست‌پسر قلابی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐مهمونی شلوغ‌تر ا...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟓 | دریاچند ماه بعد، بهار از راه رسید.ا/ت بالاخره تصمیم...

هوا رو به تاریکی می‌رفت و حیاط مدرسه تقریباً خالی شده بود. ت...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 5 | یک قدم نزدیک‌ترروزهای بعد، چیزی بین ا/ت و جیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط