{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟔𝟏




( میخوای پارت ۶۱ رو بخونی ؟! تو کامنتا هس😍 )
(لطفا کامنت نزارین پاک میشه..)


لیا : سکته کردم ورا...دوهفته‌س بهت زنگ میزنم جواب نمیدی
الانم که صداتو اینجوری کردی فکر کردم بلایی سرت اومده





یکم از خواب‌آلودگی ضایع خندیدم
ـ نه بابا....اول بلا باید خوب فکر کنه بعد بیاد سرم...وگرنه جرررش میدم




هیچی نگفت اما من مطمئن بودم پشت گوشی داره میخنده


لیا : هیچ کس اونجا اذیتت نمیکنه ؟!


ورا : گو*ه خوردن با ۱۳ جد آبادشون..




یه قهقهه ملایم زد
لیا همیشه اینجوری بود
یه انسانی که بیشتر شنوده بود تا گوینده
یه انسانی که بااینکه هیچ رابطه فامیلی باهم ندارین ولی اون مثل خواهر بزرگترت میمونه
از ته دلم ازش ممنونم که بزرگم کرد و بهم اجازه داد خودم انتقاممو بگیرم
ولی انتقام چیو ؟!
اینکه مامان بابام گرگینه شدن ؟!
یا از کسی که باعث شد اونا گرگینه‌شن ؟!


لیا هنوز داشت می‌خندید


ورا : هویییی.. داری به چی میخندی هااان؟!



لیا : ورا....تو اصلا عوض نمیشی دختر




ورا : پس خیلی دوست عوض شم...اره؟!







لیا : نه.....من ورا رو خیلیییی دوست دارم !





یه لبخندی زدم
که یه لحظه چشمم به ساعت دیواری روی دیوار خورد
.
.
.
.
ساعت ۲ نصف شب بود
چییییییییییییییییییییییییی؟!
گوشیمو از جلوی گوشم برداشتم و به ساعت روی گوشیم نگاه کردم
ساعت ۲:۰۲ بود!

وایییییییییییی


دوباره گوشی رو جلوی گوشم گذاشتم و با لحنی نسبتا عصبی رو به لیا گفتم:
ـ ببینم لیا معطل موندی این ساعت شب زنگ زدی؟



لیا : نهههه...فقط نگرانت بودم




ورا : الان که نگران نیستی؟!




لیا : نه.. خیالم راحت شد




ورا : پس چرا قطع نمیکنی ؟!




لیا : اووو...راست میگی
باشه پس... خداحافظظظظ




چند ثانیه نگذشت قطعش کرد
واقعا هنوز در شوک ساعت بودم
نه ناهار خوردم نه شام
و عجیب هم اینجاست اصلا گرسنه نیستم


گوشی رو یه گوشه روی تخت پرت کردم و بلند شدم تا از اتاق بیام بیرون
در اتاق رو بستم
برای اولین بار هیچ صدایی نمیومد...معلومه همه خوابن

از خوابگاه بیرون رفتم و حیاط مدرسه رو هم آنالیز کردم
مثل قدیم توی حیاط حتی یه مگس هم نبود...




الان که نمیتونم غذا بخورم
و نمیتونم بخوابم
طبق گفتنم میخوام امروز یا بهتره بگم امشب بیشتر درمورد مدرسه اطلاعات داشته باشم


به طرف کتابخانه مدرسه رفتم
دوتا نگهبان اونجا بودن

از کنار نگهبانا رد شدم و خواستم وارد کتابخانه بشم اما...
یکی از نگهبانا دستشو جلوم گذاشت و گفت:
ـ خانم ورا کجا تشریف میبرید ؟!

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۴)

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟔𝟐ورا : می‌خوام برم کتاب...

قشنگم فالوشه 🎀 https://wisgoon.com/zxcasd1234

ورای عزیز..شما با چه جرئتی به همچین پسری میتونی بگی هو*ل؟یا ...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟓𝟗جوری برگشتم نگاهش کردم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط