پارت یازدهم

پارت یازدهم:
داستان از دیدگاه جیمین: آگوست دی از کمپانی هنر های نمایشی قبول شده بود و امروز اونو به امارتش دعوت کرده بود تا با یورک جشن بگیرن ، به تقلید از یونگی ، موهاش رو به صورتش ریخته بود ،پیراهن مردانه سیاه تنش کرده بود با شلوار لی نوک مدادی با کفش های اسپورت سیاه سفید نایک ، داشت انگشتر های طلاییش رو به انگشت میکرد که یورک وارد اتاق شد ، پیراهن مردانه شتری با شلوار پارچه‌ای قهوه‌ای و کفش های مردانه سیاه ، یورک به سر تا پای جیمین نگاهی انداخت و گفت: حالا چیزی شده ؟ فقط دوست دانشجوت میاد خونت تا براش جشن بگیری. جیمین در آینه نگاهی به خودش انداخت و گفت: دوستی که عاشقشم و عاشقمه ، قراره باهاش حرف بزنم تا بیشتر با هم باشیم ، شاید هم بعد معروف شدن با هم در اینجا زندگی کنیم . یورک گفت: جیمین اگه حوصله داری حرفی دارم . جیمین عطری که یونگی عاشقش بود رو زد و گفت: می‌شنوم . یورک گفت: یونگی دوباره به بارهایی که باهاش قرارداد بستیم پلیس برده و نوعی کاسبیت رو ریشه‌کن کرده . جیمین با شنیدن این خبر ، نزدیک جنون شد ، با خشم دستی به موهاش کشید و گفت: این فاکی دیگه واقعا رومخمه ، ببین یورک ، باید از حالت کنونیش عکس داشته تا پیداش کنم ، از ۱۰ سالگیش عکس دارم ، من نیاز به عکس ۲۰ سالگیش دارم ، عکس همین چند روزش تا ببینم چه قیافه ای داره . یورک سری تکان داد و گفت: با حکرم حرف میزنم. همون لحظه آیفون امارت جیمین صدا داد و معلوم شد یونگی رسیده ، جیمین گفت: خیلی خب ، فعلا این مسئله رو کنار می‌زارم ، نمی‌خوام امروز غیر از خنده چیز دیگه ای در جمع ما باشه . یونگی و یورک و جیمین در اتاق نشیمن نشسته بودن و آبمیوه می‌خوردم ، یورک از پسر مقابلش حس خوبی دریافت نمی‌کرد برای همین شروع کرد به سوال پیچ کردن یونگی: گفتی اسمت آگوست دی هست ، یعنی چه ؟ یونگی گفت: نمیدونم ، لقبی هست که مامانم به من داده، از بچگی به این نام صدا میشم . یورک گفت: بابا و مامانت چه کاره است ؟ یونگی گفت: بابام کلانتر بود که کشته شد ، مامانم هم خیاطه . یورک با سوال پیچ کردن یونگی به برخی چیز ها پی میبرد اما جیمین بیش از این اجازه نداد و آهنگ باز کردن و مشغول رقص شدن ، یونگی به جیمین گفته بود که وقتی کارآموز بشه ، زیاد نمیتونن در ارتباط باشند اما بازم جیمین این رابطه رو قبول کرده بود.
( دوروز بعد)
جیمین در اتاق کارش نشسته بود و سیگار می‌کشید ، یورک وارد اتاق شد و درو بست و نزدیک اومد و گفت: حکرم ، نتونست با استفاده از شماره های مورد استفاده یونگی اونو پیدا کنه چون معمولا بیشتر شماره ها فیک بود ، اما تونست با کمک دوربین های شهری که در مکان های عمومی هست تونستیم چند چهره شناسایی کنیم و شناسنامه و معلوماتشون رو درآریم، تنها مین یونگی که با پسر مورد نظر ما جور در میومد این چهره با این معلومات بود . یورک دوتا A4 جلوی جیمین گزاشت که یکی عکس چهره و دیگری معلومات طرف بود ، یورک اضافه کرد : جیمین ،یونگی که دنبالشی اینه ، پسر کلانتر مین اینه . جیمین چندین بار به عکس چهره نگاه کرد ، باورش براش سخت بود که بدونه عشقش ، آگوست دی همون دشمن جانیش مین یونگی کلانتر مینه ، کسی که دوتاشونم نسبت به هم کینه و نفرت داشتن الان عاشق هم بودند ، جیمین یکدور نگاهی به معلومات انداخت و گفت: یورک برو بیرون ، سریع. یورک از اتاق خارج شد و درو بست ، جیمین چندین ساعت در اتاق خودزنی کرد و اتاقو به هم ریخت، آخر شب سیگاری روشن کرد و با خودش گفت: آه ، شیطان کوچولوی من ، باهام چیکار کردی . جیمین نمیدونست چیکار بکنه ، فقط آرزو داشت که کل امروز یه خواب بود ، اما همچین چیزی حقیقت نداشت و آگوست دی کوچولوش همون مین یونگی دشمنش بود .
پارت یازدهم 💎
دیدگاه ها (۰)

پارت دوازدهم:داستان از دیدگاه یونگی:چون تا چند روز بعد قرار ...

پارت دهم:داستان از دیدگاه جیمین: نزدیک های ظهر ، مقابل برج م...

پارت هشتم: داستان از دیدگاه یونگی: به خونه هم دانشگاهیش ، نی...

پارت ششم:داستان از دیدگاه جیمین: عادت داشت شب ها بره باشگاه ...

پارت دوم: داستان از دیدگاه جیمین: در اتاق کارش در امارتش نشس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط