پارت دهم
پارت دهم:
داستان از دیدگاه جیمین: نزدیک های ظهر ، مقابل برج مسکونی بزرگی توقف کرد تا از کافه مقابلش قهوه بخره که آگوست دی رو در مقابل برج با دختر جوانی دید ، ناخودآگاه عصبی شد اما خودشو کنترل کرد ، خودش هم نمیدونست چرا عصبی شده ، خب ، آگوست دی هم حق حیات داشت و اونم خب میتونست از یکی خوشش بیاد و قرار بزاره ، تا بعد از ظهر در کافه و اطرافش گشت وقتی دید آگوست دی از برج خارج شد و دخترک رو بغل کرد سوار ماشینش شد ، تا که اونو دید ، آگوست دی نزدیک اومد و به پنجره ماشین زد و گفت: سلام ، اینجا چیکار میکنی ؟ جیمین لبخند محوی زد و گفت: بشین بریم . یونگی حرفی نزد اما کنجکاو بود ، یونگی پرسید: کجا میریم ، اینجا چیکار میکنی ؟ جیمین گفت: اومده بودی خونه دوست دخترت ؟ یونگی خنده بلندی کرد ، طوری که اشک از چشمانش در اومد ، گفت: وای جیمین ، واقعا بامزه بود ، من کلا باکسی رابطه ندارم ، اون دوستم بود ، پس فردا امتحان حسابان داریم ، رفته بودم باهاش تمرین کنم ، صمیمیتش هم به این خاطره که خیلی وقته باهم دوستیم . جیمین سری تکان داد و گفت: ببینم آگوست دی ، تا الان کسی بهت اعتراف کرده ؟ یونگی سرفه ارومی کرد و گفت: راستش ، چندتا دختر تا الان بهم پیشنهاد قرار دادن، اما من اهل قرار رفتن و اینجور چیزا نیستم . جیمین گفت: ببین آگوست دی ، من ازت خوشم میاد ، دوست دارم باهم باشیم ، صمیمی تر باشیم ، درسته ، دوتامونم مردیم و فاصله سنی زیادی داریم ، اما خب ، نمیتونم احساسم رو پنهون کنم . یونگی از یهویی بودنش تعجب کرد ، اما بعد چند دقیقه گفت: خب ، میتونیم صمیمی تر بشیم و دوستیمون رو بهتر کنیم . جیمین از نظر جیمین خوشحال شد و گفت: خب ، خوبه ، برسونمت خونتون ، بعد فردا برای عصرانه میریم خونمون ، خوبه ؟ یونگی گفت: میشه بعد امتحان بازیگری بیام ، نیاز به تمرین چند ساعته دارم . جیمین گفت: مشکلی نیست ، هروقت خواستی. به این ترتیب جیمین و یونگی صمیمی تر شدن اما نمیدونستن این صمیمیت کوتاهه
پارت دهم 🍏
داستان از دیدگاه جیمین: نزدیک های ظهر ، مقابل برج مسکونی بزرگی توقف کرد تا از کافه مقابلش قهوه بخره که آگوست دی رو در مقابل برج با دختر جوانی دید ، ناخودآگاه عصبی شد اما خودشو کنترل کرد ، خودش هم نمیدونست چرا عصبی شده ، خب ، آگوست دی هم حق حیات داشت و اونم خب میتونست از یکی خوشش بیاد و قرار بزاره ، تا بعد از ظهر در کافه و اطرافش گشت وقتی دید آگوست دی از برج خارج شد و دخترک رو بغل کرد سوار ماشینش شد ، تا که اونو دید ، آگوست دی نزدیک اومد و به پنجره ماشین زد و گفت: سلام ، اینجا چیکار میکنی ؟ جیمین لبخند محوی زد و گفت: بشین بریم . یونگی حرفی نزد اما کنجکاو بود ، یونگی پرسید: کجا میریم ، اینجا چیکار میکنی ؟ جیمین گفت: اومده بودی خونه دوست دخترت ؟ یونگی خنده بلندی کرد ، طوری که اشک از چشمانش در اومد ، گفت: وای جیمین ، واقعا بامزه بود ، من کلا باکسی رابطه ندارم ، اون دوستم بود ، پس فردا امتحان حسابان داریم ، رفته بودم باهاش تمرین کنم ، صمیمیتش هم به این خاطره که خیلی وقته باهم دوستیم . جیمین سری تکان داد و گفت: ببینم آگوست دی ، تا الان کسی بهت اعتراف کرده ؟ یونگی سرفه ارومی کرد و گفت: راستش ، چندتا دختر تا الان بهم پیشنهاد قرار دادن، اما من اهل قرار رفتن و اینجور چیزا نیستم . جیمین گفت: ببین آگوست دی ، من ازت خوشم میاد ، دوست دارم باهم باشیم ، صمیمی تر باشیم ، درسته ، دوتامونم مردیم و فاصله سنی زیادی داریم ، اما خب ، نمیتونم احساسم رو پنهون کنم . یونگی از یهویی بودنش تعجب کرد ، اما بعد چند دقیقه گفت: خب ، میتونیم صمیمی تر بشیم و دوستیمون رو بهتر کنیم . جیمین از نظر جیمین خوشحال شد و گفت: خب ، خوبه ، برسونمت خونتون ، بعد فردا برای عصرانه میریم خونمون ، خوبه ؟ یونگی گفت: میشه بعد امتحان بازیگری بیام ، نیاز به تمرین چند ساعته دارم . جیمین گفت: مشکلی نیست ، هروقت خواستی. به این ترتیب جیمین و یونگی صمیمی تر شدن اما نمیدونستن این صمیمیت کوتاهه
پارت دهم 🍏
- ۵۴
- ۱۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط