{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

***

***

### فصل اول: رویای بزرگ در سئول

صدای تپش قلب میچا بلندتر از صدای موسیقی پس‌زمینه‌ای بود که در سالن انتظار کمپانی **JYP** پخش می‌شد. او با دست‌هایی که کمی می‌لرزید، لباس تمرینش را صاف کرد. امروز روزی بود که تمام زندگی‌اش را به آن وابسته کرده بود؛ روز آدیشن (audition).

میچا جلوی آینه ایستاد و سعی کرد لبخند بزند، اما در نگاهش فقط استرس دیده می‌شد. او می‌دانست که مسیر سختی در پیش دارد، اما عشق او به دنیای موسیقی و رویاهایش، بزرگتر از هر ترسی بود.

در حالی که منتظر نوبت خود بود، درِ سالن باز شد و دختری با لبخندی گرم و ظاهری بسیار شیک وارد شد. او به سمت میچا آمد و گفت: «سلام! من مین‌ یونی هستم. تو هم برای آدیشن اومدی؟»

میچا با تعجب و کمی خوشحالی نگاهش کرد: «سلام... بله، من میچا هستم. خوشبختم.»

حرف‌های مین‌ یونی مثل جادویی بود که یخِ استرس میچا را آب کرد. آن‌ها خیلی زود متوجه شدند که هر دو عاشق موسیقی هستند و انگار انگار از همان لحظه اول، قرار است به بهترین دوست‌های هم تبدیل شوند.

چند هفته بعد، معجزه اتفاق افتاد! میچا با صدای فوق‌العاده‌اش توانست نظر داورها را جلب کند و به عنوان کارآموز (Trainee) پذیرفته شد. حالا او در دنیای رویاهایش بود، اما یک چیز دیگر هم در کمپانی وجود داشت که تمرکز میچا را به‌هم می‌ریخت...

یک روز، وقتی میچا و مین‌ یونی در راهروی اصلی کمپانی با هم راه می‌رفتند و درباره تمرین‌های سخت‌شان صحبت می‌کردند، ناگهان میچا خشکش زد. از دور، پسری را دید که با لبخندی آرام و لباسی که خیلی به او می‌آمد، در حال صحبت با یکی از مربی‌ها بود.

میچا ضربان قلبش را حس کرد. او بود... **«جا اول»**. یکی از کارآموزهای مشهور و بااستعداد کمپانی که همه درباره مهربانی و استعدادش حرف می‌زدند.

مین‌ یونی که متوجه ایستادن ناگهانی دوستش شده بود، با شیطنت به او نگاه کرد و زیر لب گفت: «باز هم شروع شد! باز هم همون نگاه...»

میچا سریع صورتش را برگرداند و سعی کرد عادی رفتار کند، اما صورتش مثل گوجه‌فرنگی قرمز شده بود. او فقط به یک نفر اعتماد داشت که بتواند این راز بزرگ را نگه دارد: مین‌ یونی.

####

رمان خیلی خوبه
از هوش مصنوعی کمک گرفتم وقت نکردم خودم بنویسم پارت بدی هم میزارم
دیدگاه ها (۰)

پارت چهل‌وچهارم | ویلای جنگلیشخص سوم. بعد از نزدیک سه ساعت، ...

partماشین مشکی جلوی انبار قدیمی توقف کرد.کلارا از ماشین پیاد...

پارت یازدهم| ویلاپارک لاراداشتیم صحبت میکردیم که رُزا صدامون...

قسمت هفده

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆     ۳ پارتچند لحظه‌ای بود که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط