سناریو ( وقتی که یواشکی داری خود//کشی میکنی و مچتو میگیرن
سناریو ( وقتی که یواشکی داری خود//کشی میکنی و مچتو میگیرن )
-----------------
چان :: آروم داشتی تیغه رو روی رگت میزاشتی استرس داشتی که یوقت نبینتت .. خواستی تیغه رو بکشی که صدای بلندی به گوشت خورد ...
چان :: ا.ت !!! چیکار میکنی؟
سریع برمیگردی و تیغه همینطوری تو دستته
ا.ت :: ه...هیچی
تیغه رو سریع از دستت میگیره و روبروت زانو میزنه و اشک تو چشمام جمع میشه و همزمان عصبیه
چان :: یعنی انقد زندگی بد بود و برات کافی نبودم که این فکر به سرت زده؟؟...
-----------------
مینهو :: فهمیده بود توی این مدت دپرس شدی و خیلی هواتو داشت تا همچین فکری به سرت نزنه .. ولی خب میزنه .. روی مبل دراز کشیده بود و چشماشو بسته بود .. فکر میکردی خوابیده ؛ پس گفتی بهترین موقعیت همین الانه .. رفتی توی اتاقت و جعبه قرص رو برداشتی ... سه تا دونه قرص انداختی تو دهنت و تا خواستی قورتش بدی دست گرمی رو شونت حس کردی .. سرتو سریع چرخوندی و با قیافه سرد و عصبی مینهو مواجه شدی.
مینهو :: تفش کن
همینجوری نگاش میکنی
مینهو :: گفتم تفش کن ( تند و عصبی )
اروم قرصارو از دهنت در میاری
خم میشه سمتت
مینهو :: میدونی بعد از این کارت منم میومدم پیشت؟ پس نه آینده خودتو خراب کن نه آینده منو.
-------------------
چانگبین :: میخواستی خودتو با انداختن تو وان خفه کنی ... چانگبین کمپانی بود و فک میکردی امروزم مثل بقیه روزا سرش شلوغه و دیروقت میاد
همینطوری که اشک تو چشمات جمع شده بود داشتی وان و پر آب میکردی ... اصن متوجه صدای باز شدن در نبودی
بعد پر شدن وان آروم توی وان میشینی و بعد چند ثانیه سرتو زیر آب میبری .. کمتر از ۶ ثانیه بعد ینفر با شدت زیاد از آب میکِشَتت بیرون .. بدجوری جا میخوری و تا چشمتو باز میکنی با چانگبین روبرو میشی که تورو با استرس بین دستاش گرفته
چانگبین :: چرا بهم نگفتی ها؟؟ این چه کاری بود میکردی؟؟ میفهمی بعد تو من چجوری میشدم؟؟ کی حق همچین کاری بهت داد؟؟
با اینکه ازت عصبی بود ولی تلاش کرد حالتو درک کنه..
آروم میبرتت بیرون رو مبل میشینونت و شروع میکنه موهات و سشوار کردن و باهات صحبت کردن .. تا مبادا دوباره بخوای همچین کاری کنی..
-----------------
هیونجین :: خیلی خوب میدونستی هیونجین بیش از اندازه بهت وابستست و واقعا دوست داره .. ولی از یه طرف فشاری که روت بود نمیذاشت بیشتر از این ادامه بدی ...
وقتی تو اتاقش در حال نقاشی کشیدن بود ... آروم سمت آشپزخونه رفتی و چاقو تیزی برداشتی .. با تردید بهش نگاه میکردی .. چاقو رو برعکس سمت شکمت گرفتی .. دستات از استرس میلرزید و چشماتو بسته بودی
که یچیزی با شدت چاقو رو از تو دستت کشید
اونقد محکم که تعادلت و از دست دادی و نزدیک بود بیوفتی
سرتو آوردی بالا ... بله .. اون هیونجین بود که با خشم ترسناکی تو چشمات زل زده بود .. چاقو رو میندازه ؛ بلندت میکنه و میبره میشونت رو لبه مبل .. خم میشه و با عصبانیت و ناراحتی بهت زل میزنه
هیون :: فقط بگو چرا داشتی همچین غلطی میکردی ها؟؟ ا.ت ... یه تنبیه درست و حسابی داری که با عزیز ترین آدم زندگیت اینطوری نکنی ....
جنورا
( اگر خوشتون اومد تو کامنتا بگید مکنه لاینم بنویسم )
-----------------
چان :: آروم داشتی تیغه رو روی رگت میزاشتی استرس داشتی که یوقت نبینتت .. خواستی تیغه رو بکشی که صدای بلندی به گوشت خورد ...
چان :: ا.ت !!! چیکار میکنی؟
سریع برمیگردی و تیغه همینطوری تو دستته
ا.ت :: ه...هیچی
تیغه رو سریع از دستت میگیره و روبروت زانو میزنه و اشک تو چشمام جمع میشه و همزمان عصبیه
چان :: یعنی انقد زندگی بد بود و برات کافی نبودم که این فکر به سرت زده؟؟...
-----------------
مینهو :: فهمیده بود توی این مدت دپرس شدی و خیلی هواتو داشت تا همچین فکری به سرت نزنه .. ولی خب میزنه .. روی مبل دراز کشیده بود و چشماشو بسته بود .. فکر میکردی خوابیده ؛ پس گفتی بهترین موقعیت همین الانه .. رفتی توی اتاقت و جعبه قرص رو برداشتی ... سه تا دونه قرص انداختی تو دهنت و تا خواستی قورتش بدی دست گرمی رو شونت حس کردی .. سرتو سریع چرخوندی و با قیافه سرد و عصبی مینهو مواجه شدی.
مینهو :: تفش کن
همینجوری نگاش میکنی
مینهو :: گفتم تفش کن ( تند و عصبی )
اروم قرصارو از دهنت در میاری
خم میشه سمتت
مینهو :: میدونی بعد از این کارت منم میومدم پیشت؟ پس نه آینده خودتو خراب کن نه آینده منو.
-------------------
چانگبین :: میخواستی خودتو با انداختن تو وان خفه کنی ... چانگبین کمپانی بود و فک میکردی امروزم مثل بقیه روزا سرش شلوغه و دیروقت میاد
همینطوری که اشک تو چشمات جمع شده بود داشتی وان و پر آب میکردی ... اصن متوجه صدای باز شدن در نبودی
بعد پر شدن وان آروم توی وان میشینی و بعد چند ثانیه سرتو زیر آب میبری .. کمتر از ۶ ثانیه بعد ینفر با شدت زیاد از آب میکِشَتت بیرون .. بدجوری جا میخوری و تا چشمتو باز میکنی با چانگبین روبرو میشی که تورو با استرس بین دستاش گرفته
چانگبین :: چرا بهم نگفتی ها؟؟ این چه کاری بود میکردی؟؟ میفهمی بعد تو من چجوری میشدم؟؟ کی حق همچین کاری بهت داد؟؟
با اینکه ازت عصبی بود ولی تلاش کرد حالتو درک کنه..
آروم میبرتت بیرون رو مبل میشینونت و شروع میکنه موهات و سشوار کردن و باهات صحبت کردن .. تا مبادا دوباره بخوای همچین کاری کنی..
-----------------
هیونجین :: خیلی خوب میدونستی هیونجین بیش از اندازه بهت وابستست و واقعا دوست داره .. ولی از یه طرف فشاری که روت بود نمیذاشت بیشتر از این ادامه بدی ...
وقتی تو اتاقش در حال نقاشی کشیدن بود ... آروم سمت آشپزخونه رفتی و چاقو تیزی برداشتی .. با تردید بهش نگاه میکردی .. چاقو رو برعکس سمت شکمت گرفتی .. دستات از استرس میلرزید و چشماتو بسته بودی
که یچیزی با شدت چاقو رو از تو دستت کشید
اونقد محکم که تعادلت و از دست دادی و نزدیک بود بیوفتی
سرتو آوردی بالا ... بله .. اون هیونجین بود که با خشم ترسناکی تو چشمات زل زده بود .. چاقو رو میندازه ؛ بلندت میکنه و میبره میشونت رو لبه مبل .. خم میشه و با عصبانیت و ناراحتی بهت زل میزنه
هیون :: فقط بگو چرا داشتی همچین غلطی میکردی ها؟؟ ا.ت ... یه تنبیه درست و حسابی داری که با عزیز ترین آدم زندگیت اینطوری نکنی ....
جنورا
( اگر خوشتون اومد تو کامنتا بگید مکنه لاینم بنویسم )
- ۹۸
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط