{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۵۴


رزت : کیان خوبی ؟ کیان !

* فقط به نگهبان خیره شده بود ولی.... یه جوری بود.... چشماش قرمز بود و چنتا حاله ی سیاه دورش حلقه شد *

رزت : کیان بسه!

* عقب رفتم چون شمشیرش رو در آورد *

رزت : کیان من خوبم

* انگاری با شنیدن ای حرف بهتر شد چشماش به حالت عادی برگشت ولی هنوز عصبانی بود *

رزت : میدونین اگه کارتون رو به پدرم بگم چه بلایی سرتون میاره؟

خدمتکار : قبل از اینکه بگی خودمون میکشیمت

* یهو کیان اومد دم گوشم گفت *

کیان : رزت میخوای بکشمشون؟

* ها؟ تاحالا ندیدم کیان همچین چیزی بگه *

رزت : ها؟

کیان : اگه بخوای میتونم بکشمشون

رزت : نه

* یهو نگهبان و خدمتکار اومدن سمتم *

رزت : کیان! یه بلایی سرشون بیار ولی نکششون

کیان : باشه

* شمشیرش رو در آورد *

کیان : شما میخواستید رزت و بکشید؟

* با شنیدن این حرف رفتن عقب معلوم بود ترسیدن *

نگهبان : همه ش تقصیر اونه من مقصر نیستم غلط کردم شمارو زدم

کیان : فکر میکنی من احمقم؟

خدمتکار : معلومه! چون نمیتونی مارو بکشی


رزت : امم کیان؟
دیدگاه ها (۰)

پارت ۵۳* اشکام ریخت *رزت : کیان چیکار کنم؟ کیان : صبر کن بب...

پارت ۵۲ کلود : رفتی بالا درخت هانرزت : عهههه ببخشید کلود : ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط