{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۵۵


رزت : کیان!

کیان : هوم؟

رزت : اگه میخوای بکششون برام مهم نیست

* خودم رفتم بیرون و کیان چند دقیقه بعدش اومد بیرون *

رزت : کش... کشتیشون؟ .

کیان : خودت گفتی

رزت : میدونم ولی اگه برادرام و بابام ببینن چی؟

کیان: نگران نباش من هرچی بود رو محو کردم یعنی دیگه وجود ندارن

* بغلش کردم وقتی بغلش میکردم یه جورایی حس آرامش داشتم *

کیان : خوبی؟ .

رزت : اوهوم فقط یه کم حالم بده

کیان : اگه من مقصرم ببخشید

رزت : تقصیر تو نیست... مهم اینکه دستبندمو گرفتم

کیان : آره

* از بغلش اومدم بیرون و به ظاهر روباهیش در اومد *

کیان : رزت

رزت : چیه؟

کیان : هیچی بریم

* بلندش کردمو رفتم تو اتاقم وقتی رسیدم کیان از بغلم اومد پایین و روی مبل خوابید *

رزت : خسته ای؟

کیان : ای چه سوالیه میپرسی.... معلومه که خستم مخصوصا بعد از اینکه کلی جادو هدر دادم

رزت : باشه

* منم رفتم تو تختمو چشمامو بستم و خوابیدم *


***********************
دیدگاه ها (۲)

پارت ۵۴ رزت : کیان خوبی ؟ کیان ! * فقط به نگهبان خیره شده بو...

پارت ۵۳* اشکام ریخت *رزت : کیان چیکار کنم؟ کیان : صبر کن بب...

پارت ۳۵ رزت : چی.؟ ایمیل : وقتی بزرگ تر شدی بابا شمشیرت رو ب...

پارت ۳۵ رزت : چی.؟ ایمیل : وقتی بزرگ تر شدی بابا شمشیرت رو ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط