فیک یونمینp
فیک یونمین(p11)
از کجا به کجا...؟
رابطهی یونگی و جیمین حالا وارد مرحلهی جدیدی شده بود؛ مرحلهای که دیگه فقط محدود به استودیو و موسیقی نبود. اون "رمز" مشترکی که با هم ساخته بودند، یعنی اون ملودیِ خاص، تبدیل شده بود به زبونِ خودشون. یه جورایی انگار که هر نت، هر ضرب، و حتی یه نگاهِ ساده بینشون، حرفهای زیادی برای گفتن داشت. استودیو دیگه فقط یه اتاقِ کار نبود؛ شده بود یه فضایِ امن، یه دنیایِ کوچیک که توش احساسات، افکار، و رویاهاشون رو با هم تبدیل به موسیقی میکردند.
یه روز که جیمین طبقِ معمول داشت رو یه قطعهی جدید کار میکرد، یونگی اومد کنارش نشست. جیمین یه نگاهِ خسته به یونگی انداخت و گفت: "نمیدونم چرا، ولی حس میکنم این قطعه داره یه چیزی رو بهم میگه، ولی نمیتونم دقیقاً بفهمم چیه."
یونگی لبخندی زد و گفت: "خب، بذار ببینیم. شاید من بتونم کمک کنم." شروع کرد به نواختنِ یه خطِ ملودیِ ساده، که انگار داشت جوابِ سوالِ جیمین رو میداد. بعد، یه تغییرِ کوچیک تو آکورد داد، که انگار داشت بهش میگفت: "نگران نباش، همهچی درست میشه."
جیمین با تعجب نگاهش کرد. "وای، یونگی! چطور تونستی بفهمی چی تو ذهنمه؟ انگار که داشتی حرفهای من رو میشنیدی."
یونگی شونهای بالا انداخت. "گفتم که، زبونِ ما همینه. این ملودی، انگار که از دلِ همین نگرانیِ تو بیرون اومده. یه جورایی... یه پیامِ امیده."
اون روز، ساعتها با هم وقت گذروندن و اون قطعه رو کامل کردند. یونگی به جیمین یاد داد که چطور از این "پیامهایِ امیدی" که تو موسیقیشون هست، بیشتر استفاده کنه. "ببین، خیلیها هستن که همین حسِ تو رو دارن. حسِ گمگشتگی، حسِ ندانستن. وقتی تو بتونی این حس رو تبدیل کنی به یه آهنگِ زیبا، انگار که داری به اونا هم یه جور امید میدی. داری بهشون میگی که تنها نیستن."
بعد از اینکه اون قطعه رو تموم کردند، جیمین یه نگاهِ معنیدار به یونگی انداخت و گفت: "راستی، یه چیزی برات آوردم." از کیفش یه قاب عکس درآورد. تو عکس، جیمین و یونگی با خنده کنارِ هم ایستاده بودند، همون روزی که دوستایِ یونگی اومده بودن استودیو.
یونگی با دیدنِ عکس، لبخندِ عمیقی زد. "وای... این عالیه. خیلی ممنونم جیمین." انگار که اون عکس، یه جور گواه بود بر تمامِ پیشرفتی که کرده بودند. یه یادآوری از روزی که یونگی هنوز اون دیوارِ بلند رو دورِ خودش داشت، و جیمین تازه داشت واردِ دنیایِ یونگی میشد.
جیمین کنارِ یونگی نشست و با هیجان گفت: "یونگی، من واقعاً میخوام که یه آهنگسازِ حرفهای بشم. میخوام بتونم کارهایی بکنم که تو میکنی. میشه... میشه واقعاً شاگردِت باشم؟ یعنی... نه فقط برای همین چند وقت، منظورم اینه که... میخوام ازت یاد بگیرم."
یونگی نگاهِ مهربونی به جیمین انداخت. "جیمین، تو همین الانشم داری از من یاد میگیری. و منم از تو یاد میگیرم. ولی اگه منظورت اینه که میخوای این مسیر رو جدیتر ادامه بدی، من با تمامِ وجودم کنارت هستم." بعد مکثی کرد و با همون لحنِ همیشگیِ خودش، یه "شرط" جدید گذاشت: "فقط یه شرط دارم. هر وقت حس کردی گم شدی، یا تاریکی اومد سراغت، یا اصلاً هر وقت دلت خواست، همینجا، تویِ استودیو. چون میدونی که... 'دو تا صدا، بهتر از یه دونه صداست'. با هم یه راهی پیدا میکنیم."
جیمین با تمامِ وجود، سر تکان داد. "قبول! صد در صد قبول!" اون لحظه، انگار که یه پیمانِ ناگفته بینشون بسته شد. یه عهدی که فراتر از موسیقی بود.
همین که این حرفها رد و بدل شد، انگار که آسمونِ سئول هم یه جور دیگه شد. ابرا کنار رفتند، خورشید تابید، و یه آسمونِ صاف و آبیِ قشنگ، انگار که داشتن بهشون تبریک میگفت. یه شروعِ دوباره.
یونگی حس کرد اون دیواری که سالها دورِ خودش ساخته بود، نه تنها داره ترک میخوره، بلکه داره فرو میریزه. نورِ حضورِ جیمین، نورِ اون دوستی، نورِ اون موسیقیِ مشترک، داشت جاش رو میگرفت. حسِ تنهایی که انگار همیشه همراهش بود، کمکم داشت محو میشد. انگار که بالاخره یه همدم پیدا کرده بود؛ یه کسی که میتونست صداش رو بشنوه، و صداش رو بفهمه.
اون روز، یونگی فهمید که شاید موسیقی، فقط یه راه برای فرار از دنیا نبود؛ بلکه راهی بود برای پیدا کردنِ جایِ خودت تو دنیا. و جیمین، با تمامِ وجودش، داشت بهش کمک میکرد که اون جایِ خودش رو پیدا کنه.
از کجا به کجا...؟
رابطهی یونگی و جیمین حالا وارد مرحلهی جدیدی شده بود؛ مرحلهای که دیگه فقط محدود به استودیو و موسیقی نبود. اون "رمز" مشترکی که با هم ساخته بودند، یعنی اون ملودیِ خاص، تبدیل شده بود به زبونِ خودشون. یه جورایی انگار که هر نت، هر ضرب، و حتی یه نگاهِ ساده بینشون، حرفهای زیادی برای گفتن داشت. استودیو دیگه فقط یه اتاقِ کار نبود؛ شده بود یه فضایِ امن، یه دنیایِ کوچیک که توش احساسات، افکار، و رویاهاشون رو با هم تبدیل به موسیقی میکردند.
یه روز که جیمین طبقِ معمول داشت رو یه قطعهی جدید کار میکرد، یونگی اومد کنارش نشست. جیمین یه نگاهِ خسته به یونگی انداخت و گفت: "نمیدونم چرا، ولی حس میکنم این قطعه داره یه چیزی رو بهم میگه، ولی نمیتونم دقیقاً بفهمم چیه."
یونگی لبخندی زد و گفت: "خب، بذار ببینیم. شاید من بتونم کمک کنم." شروع کرد به نواختنِ یه خطِ ملودیِ ساده، که انگار داشت جوابِ سوالِ جیمین رو میداد. بعد، یه تغییرِ کوچیک تو آکورد داد، که انگار داشت بهش میگفت: "نگران نباش، همهچی درست میشه."
جیمین با تعجب نگاهش کرد. "وای، یونگی! چطور تونستی بفهمی چی تو ذهنمه؟ انگار که داشتی حرفهای من رو میشنیدی."
یونگی شونهای بالا انداخت. "گفتم که، زبونِ ما همینه. این ملودی، انگار که از دلِ همین نگرانیِ تو بیرون اومده. یه جورایی... یه پیامِ امیده."
اون روز، ساعتها با هم وقت گذروندن و اون قطعه رو کامل کردند. یونگی به جیمین یاد داد که چطور از این "پیامهایِ امیدی" که تو موسیقیشون هست، بیشتر استفاده کنه. "ببین، خیلیها هستن که همین حسِ تو رو دارن. حسِ گمگشتگی، حسِ ندانستن. وقتی تو بتونی این حس رو تبدیل کنی به یه آهنگِ زیبا، انگار که داری به اونا هم یه جور امید میدی. داری بهشون میگی که تنها نیستن."
بعد از اینکه اون قطعه رو تموم کردند، جیمین یه نگاهِ معنیدار به یونگی انداخت و گفت: "راستی، یه چیزی برات آوردم." از کیفش یه قاب عکس درآورد. تو عکس، جیمین و یونگی با خنده کنارِ هم ایستاده بودند، همون روزی که دوستایِ یونگی اومده بودن استودیو.
یونگی با دیدنِ عکس، لبخندِ عمیقی زد. "وای... این عالیه. خیلی ممنونم جیمین." انگار که اون عکس، یه جور گواه بود بر تمامِ پیشرفتی که کرده بودند. یه یادآوری از روزی که یونگی هنوز اون دیوارِ بلند رو دورِ خودش داشت، و جیمین تازه داشت واردِ دنیایِ یونگی میشد.
جیمین کنارِ یونگی نشست و با هیجان گفت: "یونگی، من واقعاً میخوام که یه آهنگسازِ حرفهای بشم. میخوام بتونم کارهایی بکنم که تو میکنی. میشه... میشه واقعاً شاگردِت باشم؟ یعنی... نه فقط برای همین چند وقت، منظورم اینه که... میخوام ازت یاد بگیرم."
یونگی نگاهِ مهربونی به جیمین انداخت. "جیمین، تو همین الانشم داری از من یاد میگیری. و منم از تو یاد میگیرم. ولی اگه منظورت اینه که میخوای این مسیر رو جدیتر ادامه بدی، من با تمامِ وجودم کنارت هستم." بعد مکثی کرد و با همون لحنِ همیشگیِ خودش، یه "شرط" جدید گذاشت: "فقط یه شرط دارم. هر وقت حس کردی گم شدی، یا تاریکی اومد سراغت، یا اصلاً هر وقت دلت خواست، همینجا، تویِ استودیو. چون میدونی که... 'دو تا صدا، بهتر از یه دونه صداست'. با هم یه راهی پیدا میکنیم."
جیمین با تمامِ وجود، سر تکان داد. "قبول! صد در صد قبول!" اون لحظه، انگار که یه پیمانِ ناگفته بینشون بسته شد. یه عهدی که فراتر از موسیقی بود.
همین که این حرفها رد و بدل شد، انگار که آسمونِ سئول هم یه جور دیگه شد. ابرا کنار رفتند، خورشید تابید، و یه آسمونِ صاف و آبیِ قشنگ، انگار که داشتن بهشون تبریک میگفت. یه شروعِ دوباره.
یونگی حس کرد اون دیواری که سالها دورِ خودش ساخته بود، نه تنها داره ترک میخوره، بلکه داره فرو میریزه. نورِ حضورِ جیمین، نورِ اون دوستی، نورِ اون موسیقیِ مشترک، داشت جاش رو میگرفت. حسِ تنهایی که انگار همیشه همراهش بود، کمکم داشت محو میشد. انگار که بالاخره یه همدم پیدا کرده بود؛ یه کسی که میتونست صداش رو بشنوه، و صداش رو بفهمه.
اون روز، یونگی فهمید که شاید موسیقی، فقط یه راه برای فرار از دنیا نبود؛ بلکه راهی بود برای پیدا کردنِ جایِ خودت تو دنیا. و جیمین، با تمامِ وجودش، داشت بهش کمک میکرد که اون جایِ خودش رو پیدا کنه.
- ۷۰۲
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط