پارت
پارت۱۰
تهیونگ در رو باز کرد و جی را وارد خونه شد و روی مبل نشست تهیونگ با نگرانی جلوی جی را نشست و گفت
تهیونگ:گردنت چیشده
جی را دستی رو گردنش کشید و گفت
جی را:ااااا اون راستش مربوط به حرفیه که میخوام بزنم
تهیونگ:زودباش بگو میشنوم
جی را:راستش وقتی داشتم برمیگشتم خونه یکی تعقیبم میکرد منم میخواستم گمراهش کنم که از شانس بدم توی یه کوچه بن بست گیر کردم و اون فرد گفت که میخواد ابروی تورو ببره و کاری کنه همه طرفدار هات ازت رو بردارن و میخواد زندگیت و نابود کنه و گردنم هم جای چاقوی اونه و گفتش که منتظرش باشی
تهیونگ:اسمش و نگفت
جی را: نه فقط حرف اخرش این بود که "فقط بهش بگو بشینه ومنتظربمونه"
تهیونگ:لعنتی میدونستم قراره اخر زهر خودش و بریزه ولی انقدر زود
جی را:چیشده میشناسیش کیه
تهیونگ:اره میشناسمش اون توی دوران دبیرستان همیشه به من حسادت میکرد و میخواست از من جلو بزنه و همیشه از من بدش میومد و هرکاری میکرد تا منو و زمین بزنه اون به بزرگترین دشمن من تبدیل شده و الان که فهمیده تو نقطه ضعف منی میخواد از طریق تو انتقام بگیره
جی را:چی
تهیونگ:نترس من نمیذارم بیا رابطه امون و فاش کنیم
جی را:ولی برات بد نشه
تهیونگ:نترس ارمی ها درک میکنن خب به هرحال منم یروز قراره تشکیل خانواده بدم و اونا منو میفهمن
جی را:باشه اگر اینجوری همه چیز درست میشه باشه
تهیونگ:ماه بعد ما کنسرت داریم اونجا همه چی و میگم
جی را:ولی اگه اون زودتر لو داد چی
تهیونگ:نترس اون باید مدرک داشته باشه و کلی چیز جمع بکنه تا بتونه بده دست خبرنگار ها تا اون موقع باید خیلی محتاط باشی و مراقب خودت باشی
جی را:باشه
تهیونگ:فعلا بیخیال بیا باهم خوش بگذرونیم و به چیزی فکر نکنیم
جی را:اهوم موافقم
اونشب هم جی را با تهیونگ حسابی خندیدن و خوشگذروندن جی را پیش تهیونگ به طور شگفت آوری برونگرا و خندون میشد جی را کلی خاطره برای تهیونگ تعریف کرده و کلی باهم حرف زدن و نزدیکای صبح جی را برگشت خونشون و خوابید
روز بعد جی را شیفت شب بود و باید شب و توی بیمارستان میموند اون از توی حیاط برگشت توی بیمارستان و به اتاقش رفت و پشت میز نشست که پرستار اومد و گفت
................
تهیونگ در رو باز کرد و جی را وارد خونه شد و روی مبل نشست تهیونگ با نگرانی جلوی جی را نشست و گفت
تهیونگ:گردنت چیشده
جی را دستی رو گردنش کشید و گفت
جی را:ااااا اون راستش مربوط به حرفیه که میخوام بزنم
تهیونگ:زودباش بگو میشنوم
جی را:راستش وقتی داشتم برمیگشتم خونه یکی تعقیبم میکرد منم میخواستم گمراهش کنم که از شانس بدم توی یه کوچه بن بست گیر کردم و اون فرد گفت که میخواد ابروی تورو ببره و کاری کنه همه طرفدار هات ازت رو بردارن و میخواد زندگیت و نابود کنه و گردنم هم جای چاقوی اونه و گفتش که منتظرش باشی
تهیونگ:اسمش و نگفت
جی را: نه فقط حرف اخرش این بود که "فقط بهش بگو بشینه ومنتظربمونه"
تهیونگ:لعنتی میدونستم قراره اخر زهر خودش و بریزه ولی انقدر زود
جی را:چیشده میشناسیش کیه
تهیونگ:اره میشناسمش اون توی دوران دبیرستان همیشه به من حسادت میکرد و میخواست از من جلو بزنه و همیشه از من بدش میومد و هرکاری میکرد تا منو و زمین بزنه اون به بزرگترین دشمن من تبدیل شده و الان که فهمیده تو نقطه ضعف منی میخواد از طریق تو انتقام بگیره
جی را:چی
تهیونگ:نترس من نمیذارم بیا رابطه امون و فاش کنیم
جی را:ولی برات بد نشه
تهیونگ:نترس ارمی ها درک میکنن خب به هرحال منم یروز قراره تشکیل خانواده بدم و اونا منو میفهمن
جی را:باشه اگر اینجوری همه چیز درست میشه باشه
تهیونگ:ماه بعد ما کنسرت داریم اونجا همه چی و میگم
جی را:ولی اگه اون زودتر لو داد چی
تهیونگ:نترس اون باید مدرک داشته باشه و کلی چیز جمع بکنه تا بتونه بده دست خبرنگار ها تا اون موقع باید خیلی محتاط باشی و مراقب خودت باشی
جی را:باشه
تهیونگ:فعلا بیخیال بیا باهم خوش بگذرونیم و به چیزی فکر نکنیم
جی را:اهوم موافقم
اونشب هم جی را با تهیونگ حسابی خندیدن و خوشگذروندن جی را پیش تهیونگ به طور شگفت آوری برونگرا و خندون میشد جی را کلی خاطره برای تهیونگ تعریف کرده و کلی باهم حرف زدن و نزدیکای صبح جی را برگشت خونشون و خوابید
روز بعد جی را شیفت شب بود و باید شب و توی بیمارستان میموند اون از توی حیاط برگشت توی بیمارستان و به اتاقش رفت و پشت میز نشست که پرستار اومد و گفت
................
- ۵.۹k
- ۲۹ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط