پارت

پارت ۹
یه عالمه فکر کرد که اون فرد کی میتونه باشه ولی چیزی به ذهنش نرسید تو افکارش غرق شده بود که گوشیش زنگ خورد با دیدن اسم تهیونگ لبخندی روی لبش نشست و جواب داد
جی را:سلام عشقم
تهیونگ:سلام قندعسلم چطوری خوبی
جی را:اهوم خوبم
تهیونگ:امشب همو میبینیم مگه نه یادت نره
جی را:اهوم یادم نمیره انشب خونه ی تو راس ساعت ۱ شب هم و میبینیم
تهیونگ:افرین منتظرتم
جی را:باشهههه منم دلم برات تنگ شده میخوام زودتر ببینمت
تهیونگ:ده اخه بچه همین دیشب باهم بودیم
جی را:تو بگو همین صبح برای من به اندازه چندین سال میگذره
تهیونگ:قربون دختر قشنگم بشم
جی را:امم تهیونگ وقتی همو دیدیم باید یه حرف مهم بهت بزنم
تهیونگ:همین الان بگو
جی را:نه بزار رودر رو بگم
تهیونگ:داری نگرانم میکنی
جی را:نگران نشو چیزی نیست که
تهیونگ:باشه ولی اینجوری که تو گفتی چطور نگران نشم
جی را:حالا یه چندساعت دیگه بهت میگم وبی تو نگران نباش
تهیونگ:هوففف باشه
جی را:خب میبینمت برم به کارام برسم و یکم خوشگل کنم تا دوست پسر عزیزم و ببینم
تهیونگ:همینجوری هم خوشگلی پرنسسم برو به کارات برس
جی را:پس فعلا بای بای
و گوشی و قط کرد و رفت و شام خورد و بعد از شام و شب بخیری وقتی مطمئن شد که خانوادش خوابن سری رفت و یه دوش گرفت و موهاش رو که چند روزی بود قرمز کرده بود و حالت داد و یه لباس خوب پوشید و یه میکاپ خوشگل کرد و به همون روش هایی که قبلا تهیونگ و میدید از خونه بیرون رفت
و وقتی رسید در زد و وارد خونه شد
..................
دیدگاه ها (۱)

پارت۱۰تهیونگ در رو باز کرد و جی را وارد خونه شد و روی مبل نش...

پارت۱۱پرستار نفس نفس زنان وارد اتاق جی را شد و گفتپرستار: دک...

پارت۸اون روز مثل همیشه جی را از خونه زد بیرون تا پیاده روی ک...

پارت۷روزها میگذشت و اون همیشه شب ها تهیونگ و میدید انقدر با ...

☬⁠。⁠)⁩ عشق آغشته به خون (。☬⁠。⁠)⁩(。☬⁠。⁠)⁩پارت ۶۹ (。☬⁠。⁠)⁩دوق...

رمان افسر پلیس پارت ⁴تا آخر مهمونی هواسم به اون پسره بود خدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط