{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت ۲۲۹ (⁠♡)



نفس عمیق کشید و گفت: فک میکردم با سلنايي. جیمین پوزخندي زد و گفت: تو که میدوني اون لقمه رو کي
برام گرفته بود که نگو دیگه...
کي گرفته بود؟
جوزف این دختره یه کم انگار... برام اشناست.. اسمش
الاست اره؟ جايي نديدمش؟
جیمز خشك گفت نه نديدي.. نميشناسيش...
نفس عميقي کشيدم و اروم رفتم تو تخت و کنار برادرزه کوچولوي شیرین جیمین دراز کشیدم و اروم دست روشکمش
گذاشتم.
پلك هاي بسته و خوشگل صورتیش دلم رو برد.
اي جانم..
چشمامو بستم و سرمو به سرش چسبوندم.

با صداي ناله ریز و هق هق اروم بچگونه اي اروم
چشمامو باز کردم
اخ..نورا..
هول نشستم و با چشمایی که از شدت خواب باز
نمیشد نوازشش کردم.
با بغض گرسنه اي نگام کرد.
اي جانم...
تند دستشو بوسیدم و گفتم: جانم عزیزم..گرسنه ته؟
باشه..چشم..بیا بریم..
و اروم بغلش کردم و خواب الود بلند شدم. صدا تو تاريکي اروم رفتم سمت اشپزخونه.. حسابي تاريك بود و درحالیکه خواب الود بودم به
زور جلو میرفتم..
یه نفر رو مبل خوابیده بود که احتمالا جیمز بود. میترسم بخورم به در و دیوار اما نمیخواستم برق
رو روشن کنم که جیمین بیدار شه..
به زور به گاز رسیدم و زیر کتري رو روشن کردم.. نورا اروم هق هق کرد.
برای اینکه جیمین بیدار نشه تند و اروم زمرمه کردم هیسسس..هيچي نيست.. الان شیرتو حاضر
میکنم میدم ميخوري عزيز دلم..
و دست روی صورتش کشیدم تا اشکاشو پاك كنم. جيمز-برقو روشن كن ببيني..
تند چرخیدم عقب و تو تاريکي به مبل نگاه کردم.
صداش خواب آلود بود
با عذاب وجدان لبمو گاز گرفتم و به زور دنبال پریز برق گشتم و روشنش کردم و نگاش کردم.
رو مبل دراز کشیده بود و پتويي رو
کشیده بود.
تا
سینه اش
سرش سمت من بود و با چشماي خواب الود نگام
میکرد.
مظلوم گفتم: ببخشید بیدارت کردیم..
لبخند زد و اروم گفت:مشکلی نیست.. و دستش رو دراز کرد و گفت:بیارش من نگهش
میدارم تا شیرشو حاضر کني
رفتم سمت مبل.
اروم نورا رو دادم بغلش.
با لبخند غلت زد به پهلو و نورا رو کنار خودش
خوابوند که نورا کج خلق نق زد.
جیمین نرم خندید و سرشو بوسید و زمزمه کرد:جان.. با لبخند رفتم سراغ شیر خشك و شیشه اش و آماده اش کردم تا آب جوش بیاد.
احتمالا جاشم کثیف کرده بود..
بعد شیر باید چکش میکردم.
نگاشون کردم.
اروم و مسالمت آمیز با همه ور میرفتن
جیمز کنار خودش خوابونده بودش و با دستش
علامت هاي مختلف رو در میاورد و نوازشش میکرد و نورا کج خلق سعي ميکرد دستشو بگیره و جیمین
نرم میبوسیدش
يه عموي فوق العاده مهربون و مسئولیت پذیر بود و
احتمالاً..
دیدگاه ها (۲۹)

آماده آید که بریم و رمان جدید رو شروع کنیم

شروع جدید ترین فیک و البته هیجان‌انگیز داستان دو زوج شروع قو...

فیک نویس .... حمایت کنید

( 3 تفنگدار )پارت ۲۲۰ ( پارت پایانی ) جونگکوک با خنده دستش ر...

پارت ۷۰۴ با احساس درد خيلي خيلي شديدي هشيار شدم.. اما انقدر...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۳چراغ سه تايي بالاي سرم داشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط