🖤My little girl~»
🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part ۱۹
از زبان راوی
بلاخره اون روز فرا رسید... هیچکس از این اتفاق خوشحال نبود، حتی خدمتکارا!
خدمتکارا ناراحت بودن که ا. ت قراره از اونجا بره چون اونا تا ب حال بانویی به این مهربونی ندیده بودن!
ا. ت با بغض کل عمارت رو نگاه میکرد... دلش میخواست بیشتر بمونه! اما دلش نمیخواست اون فرصت رو از دست بده.
اما شاید فکر کنید ا. ت عقلشو از دست داده! اخه چرا ب خاطر یه دبیرستان قبول کرده که جونگکوک رو ترک کنه!؟؟ باید بگم که ا. ت درباره ی احساساتش ب جونگکوک هنوز مطمئن نیست چون اون واقعا فقط یه دختر بچه ست! اون هنوز متوجه عشقش نسبت به جونگکوک متوجه نشده بود. اگه متوجه شده بود... هرگز ب فکر رها کردن اون نمیوفتاد!
اما...
همون لحظه صدای بوق ماشین جلوی در عمارت اومد و چند لحظه بعد خدمتکار گفت: بانو، اومدن سراغتون تا ببرنتون...!
ا. ت یهو همه ی کشتیاش غرق شد! جونگکوک دستشو گرفت و گفت: خیلی خب ا. ت... دیگه وقت رفته! بهم قول بده که مراقب خودت باشی خب؟؟
ا. ت سرتکون داد: چشم!
جونگکوک بوسه ای به پیشونی ا. ت زد: افرین دختر کوچولوی من...
هردوشون غم خاصی توی چشماشون بود... جونگکوک خیلی بیشتر...!
ا. ت سوار ماشین شد. جونگکوک براش دست تکون داد و ا. ت هم همینطور...
وقتی ماشین از اونجا دور شد... تازه ا. ت فهمید چه اتفاقی افتاده! همون لحظه بغضش ترکید و کوله پشتیشو بغل کرد و تمام مسیر رو بی صدا گریه کرد...!
اون... دلتنگ جونگکوک شده بود!
چهارسال بعد...
ویو ا. ت
جیهای محکم کیک رو کوبید توی سرم: تولدتتت مبارککککک!!!
با عصبانیت فریاد زدممم: بیشعورررر گند زدی به صوزتمو لباسام کهههه اهههه
لیا دائم ازمون فیلم میگرفت و استوری میکرد!! با اخم داد زدم: هرکی اون رامن رو بخوره من میدونم با اون!!!
بعدم رفتم تا صورتم که کیکی شده بود رو بشورم...
جیهای غر میزد: ا. ت غر غرو!
صورتمو سریع با حوله خشک کردم و پریدم بغل جیهای: بهت حسودبم میشه که دوستی مثل من داریی😏
همون لحظه لیا گفت: ا. ت؟ فردا روز اخر دبیرستانه و جشن فارغ التحصیلی... بعد از اینجا... کجا میخوای بری!؟ اصلا کسی هست که فردا توی جشن بیاد دنبالت...!؟
از جوابم مطمئن نبودم... نمیدونستم چی بگم...
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part ۱۹
از زبان راوی
بلاخره اون روز فرا رسید... هیچکس از این اتفاق خوشحال نبود، حتی خدمتکارا!
خدمتکارا ناراحت بودن که ا. ت قراره از اونجا بره چون اونا تا ب حال بانویی به این مهربونی ندیده بودن!
ا. ت با بغض کل عمارت رو نگاه میکرد... دلش میخواست بیشتر بمونه! اما دلش نمیخواست اون فرصت رو از دست بده.
اما شاید فکر کنید ا. ت عقلشو از دست داده! اخه چرا ب خاطر یه دبیرستان قبول کرده که جونگکوک رو ترک کنه!؟؟ باید بگم که ا. ت درباره ی احساساتش ب جونگکوک هنوز مطمئن نیست چون اون واقعا فقط یه دختر بچه ست! اون هنوز متوجه عشقش نسبت به جونگکوک متوجه نشده بود. اگه متوجه شده بود... هرگز ب فکر رها کردن اون نمیوفتاد!
اما...
همون لحظه صدای بوق ماشین جلوی در عمارت اومد و چند لحظه بعد خدمتکار گفت: بانو، اومدن سراغتون تا ببرنتون...!
ا. ت یهو همه ی کشتیاش غرق شد! جونگکوک دستشو گرفت و گفت: خیلی خب ا. ت... دیگه وقت رفته! بهم قول بده که مراقب خودت باشی خب؟؟
ا. ت سرتکون داد: چشم!
جونگکوک بوسه ای به پیشونی ا. ت زد: افرین دختر کوچولوی من...
هردوشون غم خاصی توی چشماشون بود... جونگکوک خیلی بیشتر...!
ا. ت سوار ماشین شد. جونگکوک براش دست تکون داد و ا. ت هم همینطور...
وقتی ماشین از اونجا دور شد... تازه ا. ت فهمید چه اتفاقی افتاده! همون لحظه بغضش ترکید و کوله پشتیشو بغل کرد و تمام مسیر رو بی صدا گریه کرد...!
اون... دلتنگ جونگکوک شده بود!
چهارسال بعد...
ویو ا. ت
جیهای محکم کیک رو کوبید توی سرم: تولدتتت مبارککککک!!!
با عصبانیت فریاد زدممم: بیشعورررر گند زدی به صوزتمو لباسام کهههه اهههه
لیا دائم ازمون فیلم میگرفت و استوری میکرد!! با اخم داد زدم: هرکی اون رامن رو بخوره من میدونم با اون!!!
بعدم رفتم تا صورتم که کیکی شده بود رو بشورم...
جیهای غر میزد: ا. ت غر غرو!
صورتمو سریع با حوله خشک کردم و پریدم بغل جیهای: بهت حسودبم میشه که دوستی مثل من داریی😏
همون لحظه لیا گفت: ا. ت؟ فردا روز اخر دبیرستانه و جشن فارغ التحصیلی... بعد از اینجا... کجا میخوای بری!؟ اصلا کسی هست که فردا توی جشن بیاد دنبالت...!؟
از جوابم مطمئن نبودم... نمیدونستم چی بگم...
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
- ۲۴۹
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط