{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی کار می کردند که یکی از آ

دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی کار می کردند که یکی از آنهاازدواج کرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود .
شب که می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می کردند . یک روز برادر مجرد با خودش فکر کرد و گفت :‌
(( درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می کند . ))
بنابراین شب که شد یک کیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .
در همین حال برادری که ازدواج کرده بود با خودش فکر کرد و گفت :‌(( درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم . من سر و سامان گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نکرده و باید آینده اش تأمین شود . ))
بنابراین شب که شد یک کیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .
سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند که چرا ذخیره گندمشان همیشه با یکدیگر مساوی است . تا آن که در یک شب تاریک دو برادر در راه انبارها به یکدیگر برخوردند . آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن که سخنی بر لب بیاورند کیسه هایشان را زمین گذاشتند و یکدیگر را در آغوش گرفتند.
خوبی هیچوقت دردنیاوآخرت ازبین نمی رود...
از "خوب" به "بد"رفتن به فاصله لذته پریدن از یک نهر باریک است اما برای برگشتن باید از اقیانوس گذشت
دیدگاه ها (۱۴)

به سلامتی خودم که چه باشم و چه نباشم واسه کسی مهم نیستم!به س...

بی تو من، ثانیه تا. ثانیه را پیر شدم من همان،کوه غرورم، ...

اگه دو دست هم نداشتم باز وجدانم قبول نمی کرد....!!!رختها رو ...

خدانگهدارلطفا کامنت نذارید چون جواب نمیدم حلال کنید هرکس رو ...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط