ازدواج اجباری Part
ازدواج اجباری... Part 4
#سونگمین
با شنیدن صدای سونگمینی که اسمتو فریاد میزد سرتو از بین دستای زخمیت بالا آوردی... اما جونی برای داد زدن یا دویدن نداشتی.. دست های خونیت رو به دیوار گرفتی و سعی کردی از جات بلند بشی.. تمام توانت رو جمع کردی تا بتونی با پاهای برهنه و زخمیت راه بری... سونگمین یکی یکی پله هارو بالا میومد و اسمتو فریاد میزد... به سمت پله ها حرکت میکردی تا خودتو به سونگمین برسونی... سونگمین به طبقه ی آخر رسید... با دیدن تو و لباس های خونی و پارت به سمتت دوید..
سعی کردی سرعتت رو بیشتر کنی.. بی اختیار دستاتو باز کردی و اسمشو با گریه صدا زدی
÷سونگمیننن
سونگمین به تو رسید و تورو محکم توی اغوشش کشید.. اشکاش ناخوداگاه جاری شدن
_نترس ا/ت.. نترس من اینجام.. من اینجام.. دیگه جات امنه...
از شدت گریه نفست بند اومده بود.. طوری سونگمین رو بغل کرده بودی که انگار یه بچه ی 5 ساله ی گم شده بعد از چند روز پدرش رو پیدا کرده و اون توی اغوش گرفته.. سونگمین تورو بیشتر به خودش فشار داد..
با گریه شروع به حرف زدن کردی
÷ممنونم که..هق.. اومدی... ممنونم..هق... ممنونم که نجاتم دادی
_من متاسفم ا/ت.. متاسفم که حواسم بهت نبود.. متاسفم که مراقبت نبودم.. متاسفم که باعث شدم همچین بلایی سرت بیاد... من متاسفم
شونه هات رو گرفت وتورو از خودش فاصله داد و کمی خم شد تا صورتتو بهتر ببینه
_بهت قول میدم که از این به بعد بیشتر مراقت باشم
÷سونگمین من..هق.. متاسفم که... باعث.. هق.. دردسر شدم.. من.. نمیخواستم.. هق.. اذیت بشی... منو.. هق.. ببخش که... سربارتم
سونگمین محکم تر از قبل تورو توی بغلش کشید
_ا/ت... خودمم اینو نمیدونستم ولی.. تو تمام زندگیه منی..من خیلی دوست دارم و تازه اینو فهمیدم..
گریت بند اومده بود... چشماتو بسته بودی و سرتو توی سینه سونگمین فرو برده بودی
_سونگمین.. من میدونستم که... دیگه ازت.. بدم نمیاد.. من... میدونستم که.. دوست دارم... ولی... بهت نگفتم... فکر کردم.. هنوز از من.... متنفری
سونگمین پلک هاشو روی هم فشار داد و با دستش موهات رو نوازش کرد
_متاسفم که زودتر نفهمیدم چقدر عاشقتم
𝑬𝒏𝒅
#سونگمین
با شنیدن صدای سونگمینی که اسمتو فریاد میزد سرتو از بین دستای زخمیت بالا آوردی... اما جونی برای داد زدن یا دویدن نداشتی.. دست های خونیت رو به دیوار گرفتی و سعی کردی از جات بلند بشی.. تمام توانت رو جمع کردی تا بتونی با پاهای برهنه و زخمیت راه بری... سونگمین یکی یکی پله هارو بالا میومد و اسمتو فریاد میزد... به سمت پله ها حرکت میکردی تا خودتو به سونگمین برسونی... سونگمین به طبقه ی آخر رسید... با دیدن تو و لباس های خونی و پارت به سمتت دوید..
سعی کردی سرعتت رو بیشتر کنی.. بی اختیار دستاتو باز کردی و اسمشو با گریه صدا زدی
÷سونگمیننن
سونگمین به تو رسید و تورو محکم توی اغوشش کشید.. اشکاش ناخوداگاه جاری شدن
_نترس ا/ت.. نترس من اینجام.. من اینجام.. دیگه جات امنه...
از شدت گریه نفست بند اومده بود.. طوری سونگمین رو بغل کرده بودی که انگار یه بچه ی 5 ساله ی گم شده بعد از چند روز پدرش رو پیدا کرده و اون توی اغوش گرفته.. سونگمین تورو بیشتر به خودش فشار داد..
با گریه شروع به حرف زدن کردی
÷ممنونم که..هق.. اومدی... ممنونم..هق... ممنونم که نجاتم دادی
_من متاسفم ا/ت.. متاسفم که حواسم بهت نبود.. متاسفم که مراقبت نبودم.. متاسفم که باعث شدم همچین بلایی سرت بیاد... من متاسفم
شونه هات رو گرفت وتورو از خودش فاصله داد و کمی خم شد تا صورتتو بهتر ببینه
_بهت قول میدم که از این به بعد بیشتر مراقت باشم
÷سونگمین من..هق.. متاسفم که... باعث.. هق.. دردسر شدم.. من.. نمیخواستم.. هق.. اذیت بشی... منو.. هق.. ببخش که... سربارتم
سونگمین محکم تر از قبل تورو توی بغلش کشید
_ا/ت... خودمم اینو نمیدونستم ولی.. تو تمام زندگیه منی..من خیلی دوست دارم و تازه اینو فهمیدم..
گریت بند اومده بود... چشماتو بسته بودی و سرتو توی سینه سونگمین فرو برده بودی
_سونگمین.. من میدونستم که... دیگه ازت.. بدم نمیاد.. من... میدونستم که.. دوست دارم... ولی... بهت نگفتم... فکر کردم.. هنوز از من.... متنفری
سونگمین پلک هاشو روی هم فشار داد و با دستش موهات رو نوازش کرد
_متاسفم که زودتر نفهمیدم چقدر عاشقتم
𝑬𝒏𝒅
- ۶۵
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط