{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکپارتی درخواستی تهیونگ

تکپارتی درخواستی تهیونگ

هیچ‌وقت فکر نمی‌کردی رفتن به نمایشگاه هنری در پاریس، سرنوشتت را عوض کند.

تو، دختری ایرانی با روحی شاعرانه و عاشق هنر، بورسیه‌ای برای تحصیل در رشته‌ی تاریخ هنر گرفته بودی.
عاشق نقاشی، موسیقی و رویاپردازی بودی. توی کافه‌ای قدیمی در محله‌ی قدیمی پاریس کار می‌کردی تا هزینه‌هات رو دربیاری.

اونجا بود که برای اولین‌بار دیدیش... مردی با کت بلند طوسی، شالی ابریشمی و کلاهی فرانسوی.
نشست پشت پیانوی قدیمی کافه و شروع کرد به نواختن... ملودی‌ای که قلبت رو لرزوند.

وقتی بالا نگاه کردی، چشم‌هات توی چشم‌های کیم تهیونگ قفل شد. رنگ بنفش عجیبی داشتند، پر از حس، پر از اندوه و زیبایی. هیچ‌کدومتون چیزی نگفتین. فقط نگاه، و صدای پیانو.

شب بعد برگشت. این بار با لبخند. تو براش قهوه آوردی. گفت:
"من اینجارو تصادفی پیدا کردم. ولی انگار قلبم گفت اینجا... یه چیزی منتظرمه."

از اون شب به بعد، تهیونگ تقریباً هر شب می‌اومد. بدون محافظ، بدون سر و صدا.
فقط اون بود و تو و صدای ملایم موسیقی.

شروع کردین حرف زدن. درباره‌ی نقاشی، موسیقی جاز، تنهایی، سفر، و رؤیاها.

تهیونگ می‌گفت که از شلوغی دنیا فرار کرده. پاریس براش یه پناهگاه شده. و تو، تبدیل شدی به دختری که پناهگاه دومش بود.

ماه‌ها گذشت. در روزهای بارونی با هم به گالری‌ها می‌رفتید. تهیونگ عکس می‌گرفت، تو تفسیر می‌کردی.
در شب‌های سرد، تو براش شعر فارسی می‌خوندی، اونم با صدای آرومش زمزمه می‌کرد.
دوست داشت وقتی می‌گفتی: "چشمات شبیه شعرای حافظه..."

اما هیچ‌چیز برای همیشه پنهان نمی‌مونه.
یه روز خبرنگارها پیداش کردن. شایعات شروع شد. رسانه‌ها، طرفدارها، حاشیه‌ها.
تهیونگ تصمیم گرفت برگرده کره. اما قبل رفتن، تو رو برد لب رود سن، همون‌جا که برای اولین‌بار دستت رو گرفته بود.

گفت:
"من باید برگردم. اما دلم اینجاست. اگه یه روز دلم گفت برگرد، باهام میای؟"

تو سکوت کردی. فقط بغلش کردی و گفتی:
"اگه صدای دلت اومد، من همیشه اینجام."

دو سال گذشت. تو زندگی‌ت رو ادامه دادی، اما همیشه حس کردی یه بخشی از قلبت هنوز با اون ملودی زیبای تهیونگ مونده.
تا این‌که یه روز، نامه‌ای رسید... با بوی عطر یاس.

توی نامه نوشته بود:

«نمایشگاه هنری من، افتتاحیه‌اش تو پاریسه. اسمش: "چشم‌هایی به رنگ بنفش"
تابلوی اصلیش... پرتره‌ی توئه.
اگه هنوز منتظری، یه صندلی خالی برای تو نگه‌ داشتم... ردیف اول.»

با قلبی لرزون، خودتو رسوندی به گالری. بین انبوه جمعیت، فقط به تهیونگ فکر می‌کردی. وقتی چراغ‌ها خاموش شد و نور روی تابلوی اصلی افتاد، همه نفسشون بند اومد.
تصویری از تو، با چشمانی که به تهیونگ لبخند می‌زدند.


ادامه در کامنت
دیدگاه ها (۷)

پارت ۳: صدایِ یک سکوتِ ابدیشب، سیاه و خفه بود. بارونِ تندی ب...

اسلاید اول و دوم:استوری تهیونگ اسلاید سوم : لایو هوسوک در حا...

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗 𝙿𝚊𝚛𝚝:⁶³تهیونگ با ناباوری به همه نگاه کرد.تهیون...

تولدت مبارک بهترین لیدر دنیا🎀🛐😭امروز یه روز عادی نیست و امرو...

ماتیلدای عزیز سخته که تا یه راه برای گفتن کلمات خداحافظی پید...

📖 طنین سکوت (Echoes of Silence)پارت نوزدهم: اعتراف در غبارِ ...

پارت ۷۲

هتل ۴۰۴ p.1

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط